2009-08-23
یکروز صبح از خواب بیدار میشوم. پردهی کنار تختم را کنار میزنم و زنگ بالای تخت را فشار میدهم. مستخدمم با سینی صبحانه وارد میشود و من همینطور که مشغول ورقزدن روزنامهی صبح مورد علاقهام هستم، لیوان شیر را آرام کنار لبم میبرم و مزهی خاصش را که خودم به سرآشپزم سفارش کردهام مزهمزه میکنم. کمی کره روی تستم میمالم و مربای توتفرنگیِ اتریشیام را ناخونک میزنم. فنجان چایم را میخورم و به پیشخدمتم که دم در ایستاده سفارش یک فنجان دیگر میدهم.
دکترای تخصصیام از امآیتی را قاب کردهام و زدهام بالای صندلیام پشت میز در اتاق کارم. امروز اما کار چندانی ندارم. منشیام خبر داده که امروز از بورس تماس گرفتهاند و گفتهاند که سهام شرکت انویدیا در سیلیکونولی سقوط کرده و نمیدانم چقدر ضرر کردهام. بهدرک! چه کارشان کنم این همه بیعرضهی تنبل را؟
باز دعوتنامه دارم. اینبار باید برای دانشجوهای الهیات سخنرانی کنم. خستهام کردهاند. یک مشت احمق و بیمغز که تمام عمر دنبال فرمول موفقیت میگشتهاند و حالا یکباره فهمیدهاند که از این خبرها نیست و باید ماتحتشان را تکان دهند تا بتوانند از لجنزاری که تویش غوطهورند نجات پیدا کنند. ابلههای نفهم که تمام عمر توی کلهپوکشان را با خزعبلاتی مثل قانون جذب و فنگشویی پر کرده بودند. به تخمم! دوباره میروم برایشان از لزوم انتخاب هدف و نیروهای مافوق طبیعی و ذن و کوفت سرهمبندی میکنم. باشد تا آخر عمرشان بنشینند یک گوشه توی اتاق تاریک و شمع روشن کنند و توهم بزنند که دارند نیروهای طبیعت را فراخوانی میکنند! خاکبرسرتان!
جایزهی پولیتزر سال پیش خیلی چسبید. حالا هرچند دو میلیون دلار رقم شگفتانگیزی نیست ولی کیفی دارد جلوی همردیفیها پز بدهی و سرت را بالا بگیری. تصور اینکه دومین کتابی که نوشتهای چنین جایزهای را نصیبت کند بهاندازهی کافی لذتبخش هست. راستی یادم باشد به منشیام سفارش کنم برای چاپ سری جدید کتاب اولم با ناشر تماس بگیرم و فصل آخر را دستکاری کنم. انگار که آن بخش که در مورد فرهنگ غنی! کشور نوشته بودم چندان به مزاق داوران فرهنگستان خوش نیامده است. کمی دستمالیشان میکنم با این توضیح که در طول این مدت تحقیقات بیشتری کردم به نتایج تازهای رسیدم. ببینم نظرشان عوض میشود و این کتاب را نامزد کتاب سال میکنند یا نه.
سالی دو ماه با بچههای مهندسی نرمافزار کلاس فشردهی تحلیل دارم. برعکس آنیکیها، این بچهها خیلی به دلم مینشینند. میدانند دارند چهکار میکنند. بعد از چهارپنجسال دیگر مغزشان برای کار مهندسی آبدیده شده. الان دیگر فوتوفنهای کپی را یاد گرفتهاند. هزار مرتبه بهشان گفتهام که باباجان چرخ را دوباره اختراع نکنید. الان دیگر تا بهشان میگویم برای هفته بعد فلان برنامه را تحلیل کنید چنان کپی تمیزی از کار خودم تحویلم میدهند که خودم باید چندبار زیر و رویش کنم تا به نتایجی که خودم گرفته بودم دست پیدا کنم. از بینشان یک پسری هست، دلم روشن است که روزی بیلگیتس دومی تربیت خواهد شد. بگذارم چند ماه دیگر شاید به عنوان دستیار انتخابش کردم. زیر پر و بالش را بگیرم شاید توانست این وضع بهگل نشستهی آیتی را تکانی دهد. دورهی کامپیوتر هم دیگر بهسر آمده. خستهمان کردهاند. چند سال است با این قارقارکها سروکله میزنیم؟
پیک برایم بلیط دوسرهی ونیز را آورده. چند روزی بود دستودلم به کار نمیرفت. خواستم هوایی عوض کنم. این وقت سال هوای ونیز بد نیست. مدتی بود به ویلایم سر نزده بودم. سپردهام آزمایشگاه را برای این مدتی که نیستم تعطیل کنند و عوضش مقداری خرجش کنند. کمی تجهیزاتم از مدل روز عقب ماندهاند. تا موقع برگشت قرار است دستی هم به سر و روی خانه بکشم. کمی به وضع باغ برسند و چمنها را مرتب کنند و درختها را هر کنند و به گلهای باغچهام برسند. ورودی خانه هم طرحش دیگر دلم را زده است. قرار است یک طراح بیاید طرح جدیدی برای سر در خانه بزند. لابی هم کمی دستکشی لازم دارد. راستی الان که دارم اینکارها را میکنم، اتاق کارم را هم کمی مرتب کنم و آن تابویی که از موزه خریدم هم به دیوار اتاق بزنم. جایش توی اتاق میهمانها کمی زیادی توی چشم است. میترسم هوای آنجا خرابش کند.
سرآشپز امروز برایم قیمهی مخصوص تدارک دیده. همیشه بهش میگویم که من زیاد اهل غذای خارجی نیستم. وقتی که تنها هستم ایرانی بپزد. وقتی میهمان دارم جلویش با غذاهای خارجی دربیاید. شبها هم به سفارش دکترم پرهیز دارم و کمی تا قسمتی سبزیخواری میکنم. البته نه از سبزیخواریهای تهوعانگیز که کدوی آبپز می خورند با ماش. سبزیخواری من همان سالاد فصل است. عوضش نهار را به خودم میرسم. مگر قرار است چند سال زندگی کنیم که اینقدر زجر دهیم خودمان را؟
بلیط برای امشب است. امروز را به دیدن آدمهایی که دوستشان دارم میپردازم. دیروز با یکی از دوستان قدیمی ملاقات داشتم. قدیمی که میگویم یعنی از زمان دبیرستان. خیلی سال است. آن موقعها با هم بعد از مدرسه یا روزهای پنجشنبه که زودتر تعطیل میشدیم میرفتیم باشگاه بیلیارد نزدیک مدرسه. همیشه حریف بودیم. بعد از آنکه دانشگاه قبول شدیم تابستانها یا روزهای تعطیل عید همدیگر را میدیدیم و میرفتیم باشگاه نزدیک خانهی ما. از آن موقع تا الان هم باز هر وقت بیکار میشوم خبرش میکنم بیاید خانهی ما چند دست اسنوکر و ایتبال بازی میکنیم. هنوز هم ناکس رقیب است. بازیهایمان دیگر مثل قدیم نیست. پیر شدهایم دیگر. ولی کریخوانیهایمان هنوز سر جایش است. لذت بازی به همین است.
پیشنهاد یک مستند از زندگیام را دارم. البته نه از روی کتاب خاطرات شخصیام. چند سال پیش چاپ کرده بودمش و کلی فروش کرد. نمیدانم چه چیز زندگی من به درد بقیه میخورد که اینطور فروخت. به هر حال پیشنهادش از ناشر کتابهایم بود. گفته بود که زندگینامهها به خصوص اگر به دست خود شخص باشد فروش میرود. من هم چند ماه وقت گذاشتم و نشستم همهی خاطراتم را تا جایی که ذهنم یاری میکرد نبش قبر کردم و نوشتم. خب قصدم از نوشتن اصلن پول نبود. خواستم چیزی از زندگیام به یادگار بماند. کم سختی نکشیدم. روزهای استارتاپ هنوز هم در ذهنم مانده. شبهایی که از فرط هیجان خوابم نمیبرد و توی ذهنم خطبهخط کدنویسی سایتم را میکردم و تا آفتابزدن خورشید طول میکشید و روزهایی که از شدت کار از درسها مانده بودم. ایدهمان خوب بود. سرمایهی چندانی نمیخواست عوضش فروش داشت.
داشتم میگفتم پیشنهاد ساخت یک فیلم را دارم. قرار است اقتباسی نباشد یعنی یکی بیاید باهام مصاحبه کند و چند ساعت در روز و چند روز وقت بگذاریم تا متنش دربیاید. کمپانی سازندهاش اما هالیوودی است. دوست داشتم یکی از سینمای فرانسه روی این فیلم کار کند. توی رودربایستی قرارم داده. قسط اول را هم به حسابم ریخته. دیگر مثل اینکه کاری از دستم بر نمیآید. ولی فعلن کار واجبتری دارم. باید بروم به ویلایم سر بزنم. بقیه کارها بعد از سفر.
داشتم فراموش میکردم. باید به منشی سفارش کنم هزینهی این ماه مزرعه را بهحساب کارگزارم واریز کند. اسبها را هم برای هواخوری ببرند بگردانند. هزینهها دیگر سر به فلک زده. باید فکری بهحال این همه زمین و ملک بکنم. فقط خرج میگذارند روی دست آدم. بفروشمشان و پولش را بگذارم توی بانک. دیگر به بورس هم اعتباری نیست. درصد ناقابلی هم به بنیاد خیریهی شهر میرسد البته. باید حسابدارم را بعد از سفر ببینم. مردک معلوم نیست دارد چه غلطی میکند.
در مسیر فرودگاه هستم. آشیانه زیاد از باند دور نیست. لپتاپم را روی پایم باز کردهام و با اینترنت وایرلس شهر وبلاگم را مینویسم. دستانم را پشت سرم میگذارم از رسیدن به آرزوهایم لذت میبرم. روزگار بیآرزویی!
تحت دسته دستنوشته | دیدگاهها خاموش
2009-08-19

Unforgivable Sinner
Music Video
Lyrics
ویکیپدیایش میگوید زمانی با این آهنگ ۸ هفته در رتبه اول فروش بوده و رکورد سریعترین فروش سولوی نروژی را در تاریخ این کشور شکسته است.
این فنسایت هم جالب است.
پینوشت: چندتا عکسش را گوگل کنید. با لبخند میانهای ندارند گویا.
تحت دسته روزانه | دیدگاهها خاموش
2009-08-17
بعضیوقتها باید یکی بهت زنگ بزند و به خوردن یک فنجان چای دعوتت کند. کسی که فقط بهت زنگ بزند و به خوردن یک فنجان چای دعوتت کند. نه کسی که سوال کند و حالت را بپرسد. کسی که آنقدر احمق نباشد تا ارزش کارش را با سوالکردن از بین ببرد. کسی که برای خودت تو را به خوردن یک فنجان چای دعوت کند. کسی که یک فنجان چای را با تو بخورد. کسی که فقط با تو یک فنجان چای بخورد. کسی که با تو فقط یک فنجان چای بخورد. کسی که یک فنجان چای بخورد. یک فنجان چای…

کسی که برای تو آنجا باشد… کسی که آنجا باشد… کسی که باشد… که باشد…
تحت دسته خودم | دیدگاهها خاموش
2009-08-10
خوانده بودم که هستند هنوز دوستان نازنینی که بعد از نوشتن هر پست در وبلاگت، که یا مخاطب دارد یا از حسوحال و خستگی و بغض و شادی و حسادت و ناتوانی و مچالهگی و هر صفتی دیگر پرده برمیدارد یا حتا از احوال و روزگارت نوشتهای و هنوز امیدواری به دنیا، بازخواستت میکنند!
یعنی فردای آنروز تو دانشگاه یا محلکار یا حتی فامیل و آشنا خِرت گرفته میشود که «آ…ی اینا چی بود نوشتی؟!» سینجیم میشوی و متهم، از نوع مخملی و علیه نظام و برانداز و اغتشاشگر و جاسوس انگلیس و اینها که یالا توضیح بده وگرنه آدرس وبلاگتو میکوبیم رو برد دانشکده یا تحویل داده میشود به پدرومادر گرام و از این قبیل مهروزیهای نهایت رأفت اسلامی.
حتی کاش این قضیه به دنیای آفلاینت ختم میشد. هستند هنوز کامنتگذارانی بس محترم که حرف خودشان حق مسلمشان است و تو اجازه داری دست ببر توی نحوهی کامنتگذاری و بازبینی و حالا جواب نده و اینها! حالیت میکنیم دیکتاتور!
خلاصه ملت روی میآورند به وبلاگ مخفی و مستعار و بستن کامنتها و خودسانسوری و این رو ننویسم فلانی شک کنه و اون رو تلویحی بگم بهش برنخوره و هزار آفت وبلاگنویسی در چهاردیواری که سندش را بهنامت زدهاند.
خوشبینانهترین حالتی که ذکرش رفت همین است که بسوزی و بسازی. معمولترینش بستن وبلاگ و فکر وبلاگدیگرکردن است. با یک نام و ایمیل تازه که نکند کسی بهنام تو دنبال وبلاگت بگردد و دوباره همان آش شود و همان کاسه.
بهنظرم هنوز برایمان جا نیافتاده که وبلاگ در درجهی اول یک عرصهی خصوصی است.وبلاگ تنها آن بخش از روحیات و خلقیات هر وبلاگنویس است که خودش میخواهد با دیگران به اشتراک بگذارد. منِ دانشجو همانی در ذهنتان شکل میگیرم که خودم میخواهم و او که استاد است همانی که خودش میخواهد.
میشود یک پرانتز نامرئی هم باز کرد که شاید یکی از بارزترین تفاوتهای نثر وبلاگنویسان مذکر و مونث در همین است. مردان غالبن بر تصویری که از خودشان میسازند تسلط دارند. ویژگیهای روحیشان را در متن اکولایز میکنند. امکانی که معمولن از دست بانوان وبلاگنویس در میرود. یا توجه ندارند یا حتی همین را میخواهند.
درست است که متونی که منتشر میشوند برای عاماند. نگارششدهها توسط وبلاگنویس برای در معرضدیدقرارگرفتن مجوز گرفتهاند و بهظاهر ایرادی به اینکه دیگران به غلیان احساسات او پی ببرند وارد نیست و حتا قطعن فراز و نشیبهایی دارد و بهنظرم همین تنوع و شور و حال وبلاگها و وبلاگنویسهاست که خواندنیترشان میکند.
اما نکته اینجاست که این حد در نظر بعضی دیده نمیشود. وبلاگنویس همانی که نوشته را مجاز دانسته تا با دیگران شریک کند. قطعن تو حقی فراتر از دیگران نداری تا بیشتر از آنچیزی که مجاز هستی بدانی.
یاد بگیریم حدود خود را بدانیم و در نظر داشته باشیم همهی کسانی که در پشت این خطوط مخفی شدهاند در بیرون انسانی هستند مثل دیگران. وبلاگستان فقط دنیایی مجازی است که همان واقعیها با نوشتههایشان ساختهاند و خیلی راحت میتوانند از بیخوبن ویرانش کنند.
نرسانید به جایی که مجبور شویم در رویتان بگوییم: «خوش ندارم توضیح بدهم.»
این پست در ابراز انزجار از همانهایی نوشته شده است که ترانه علیدوستی را مجبور کردند چنین پستی بنویسد.
یکی دیگر به جماعت خودشیفته و مغرور و مستکبر و دیکتاتور و غیرقابلتحمل و بیاعصاب و ذهنبسته و ناتواندردرکحرفدیگران و غیره اضافه شد. این عناوین معمولن برای وصف وبلاگنویسانی بهکار میرود که کامنتهای وبلاگشان را بستهاند.
پینوشت: بدا به حال ما. بد.
تحت دسته روزانه | دیدگاهها خاموش
2009-08-9
نه شرقی نه غربیایم.
از همه بیزاریم.
از همهمان بیزارند.
غرب و شرق
مرز و تهدید
دیوار و اخطار
شمال و جنوب
ناسزا و ادعا
تحقیر و استهزا
تنها ماندهایم.
پیر و جوان
خسته و وامانده
چیست که میخوریم؟
حسرت
چیست که میگوییم؟
دروغ
چیست که میکنیم؟
تظاهر
چیست که تمام نمیشود؟
ادعا
تنها ماندهایم.
۲۰۰۰سال و خردهای تمدنمان را که گذاشتهایم تا ۲۰۰۰سال و خردهای دیگر در کتابهای درسیمان بنویسیم و به ریش آمریکاییها بخندیم. زبانمان را در بیاوریم و با چشمهای ریزکرده «هو»شان کنیم و پوزخند بزنیم و بگوییم:«هو…هو…بیتمدن…هو…بیتاریخ!»
خدا را شکر کورش کبیری بود در این سرزمین تا حقوقبشر را ببندیم به استهزا که:«هه! ما خودمان بنیانگذار منشورتان بودهایم!»
خدا را صدهزار مرتبه شکر که قاجاریهای بر این کشور سلطنت کرد تا بتوانیم لعن و نفرینهایمان را ببندیم به جدوآباءشان و دلمان خنک شود و به بقیه بگوییم این قجریها بودند که مملکت را به باد دادند و کشور را خیرات کردند. وگرنه ما همانیم که رستم بُود پهلوان.
خدا را شکر که تاریخی داریم قدر صد جلد کتاب که تا دنیا دنیاست به آن بنازیم.
یکنفر روشنمان کند الان کجاییم؟
تنها ماندهایم.
کتماننشدنیست.
پینوشت: حالم خوب است که نمینویسم. میدانستید که؟
تحت دسته روزانه | دیدگاهها خاموش
2009-08-3
- فلان کتاب رو برام میاری؟
- باشه.
- بریم سینما؟
- بریم.
- یه کافهای هست، تازه پیداش کردهام. میای بریم یهسر اونجا؟
- آره.
- ببین اون تمرینهای نقشهکشی رو برای ایمیل کن.
- باشه.
- قبل کلاس میای بریم سایت اون برنامههه رو برام بنویسی؟
- سعی میکنم.
- نهار بریم اون فسته؟
- نهار میریم اون فسته.
- راستی یادت نره فردا چندتا فیلم تازه برام بیاری.
- باشه. تو هم اگه چیزی دم دستت بود بیار.
- من که چیزی ندارم. میدونی که من فیلم تماشا نمیکنم.
- !
- سر راهت یادت نره اون دیویدی رو برام بخری.
- باشه. میخرم.
- میتونی رو این سایته که دارم طراحی میکنم یه ذره کار کنی. میدونی هنوز نمیتونم پیاچپی بنویسم.
- باشه. یه نگاهی بهش میاندازم.
- راستی نگفتم بهت؟ دارم یه تحقیق مینویسم این هوا. فقط توی نموداراش گیر کردم. برام درستشون میکنی؟
- نمودارات با من. دیگه؟
…
خب میدانید، تو این دورهزمانه بد است آدم نه تو کار کسی بیاورد.
پینوشت: میدانم الان در نظرتان تبدیل شدهام به یک خر بارکش. یا گوسالهی نفهم. بگذارید به همین حساب خر بارکشبودن و گوسالهی نفهمبودن من. دنیا آنقدر خاکستری شده که همین اندازه که میتوانم برای کسی کاری انجام دهم و احساس مفیدبودن پیدا کنم، چنان روحم را جلا میدهد و پرانرژی میشوم که به همهی این عناوین زیبایی که در ذهن اطرفیانم شکل میگیرد میارزد. چه اشکالی دارد؟
وجودم گر گرفته بود. سوختهام از این بیوفاییها. هنوز در یادم هستید پلیتکنیکیها.
تحت دسته روزانه | دیدگاهها خاموش
2009-08-1
به
یک وجب جای دنج و ساکت
یک مبل چرم
یک هوای برفی با زمین سفیدشده
یک شومینه داغ
یک بسته هاتچاکلت
یک جعبه کتاب
یک نوای سهتار و تنبور
یک بطر لیکور
و یک موبایل خاموش
نیازمندیم.
هروقت جور شد خبرم کنید.
تحت دسته روزانه | دیدگاهها خاموش
2009-07-31

دو دستهاند. آدمبزرگها را میگویم. وقتی که میگویی با پسر یا دختر جدیدی دوست شدهای دودسته میشوند. این جملهی خبری انگار که آنها را در منطقه قرمز قرار میدهد که با پرسیدن اولین سوال خودشان را میشناسانند. خیلی راحت.
دسته اول سوالاتشان فیزیک محض است.
کجا آشنا شدید؟ خوشگل است؟ پولدار چی؟ برایت خرج میکند؟ چند وقت است؟ با هم 6 داشتید؟ مطمئنی بهت وفادار است؟
دسته دوم اما تکانت میدهند.
با هم شادید؟ دلتان غنج میزند برای هم؟ از ته دل میخندید با هم؟ وقتی نگاهش میکنی چیزی در دلت میریزد؟ به سلامتیاش مینوشی؟ آرزو میکنی کاش همیشه با او بودی؟ زیر باران بدون چتر قدم میزنید؟ شبها که میخوابی دلت برای صدایش تنگ میشود؟
دستان این افراد را باید بوسید. وجودشان برف است. کماند. اگر در اطرافیانتان دارید قدرشان را بدانید.
ستاره
پینوشت: من که میدانم الان دارید به چه فکر میکنید. این خانوم خیلی هم لباس تنش است!
تحت دسته دستنوشته | دیدگاهها خاموش
2009-07-28
حتا فکرش هم مازوخیستانه است. یعنی تصور اینکه مثلن من نشستهام اینور میز و تو نشستهای آنور میز. بیرون هوا دارد تاریک میشود و بعد ما هردوتایمان بدون اینکه حرفی بزنیم هاتچاکلتهایمان را گرفتهایم توی دستمان و منتظریم تا خنک شوند و بعد هرکداممان زل زدهایم به یک طرف و داریم بیرون را تماشا میکنیم و بعد صدای آهنگ یک خوانندهی خارجی هم از پخشِ مغازه شنیده میشود و بعد تلویزیون ۱۵ اینچ گوشهی بار هم خراب است و دارد یک تصویر برفکی نشان میدهد. بعد ما که فقط توی مغازه نیستیم. چند نفر دیگر هم توی صندلیهای چوبی آنطرف فرو رفتهاند و دارند با قهوههایشان سر میکنند و یک آقایی پشت یک میز یکنفره نشسته و دارد کتاب میخواند و یک دختر و پسر جوان هم آن سمت دیگر هستند و دارند آرام با هم صحبت میکنند و اصلن جنگولکبازی درنمیآورند و بعد یک پسر دانشجویی هم هست آنطرفتر که چندتا کتاب و جزوه باز کرده روی میزش و دارد تندتند چیز مینویسد و بعد همینطور که هوا هی تاریکتر میشود انگار که این لامپ ۱۰۰های زرد وسط مغازه هم هی پرنورتر میشوند و این ماجرا همینطور ادامه دارد تا اینکه:
دنگ! صدای زنگ بالای در مغازه درمیآید و بعد او صدایش را با دستانش جمع میکند و سمت ما داد میزند که «هــــــــی … شما دو تا! شمایی که اونجا نشستین! میدونین وقتی اسفند میشه باد از کدوم طرف میاد؟»
آنوقت تو نگاهت را از او برداری و دستت را بگذاری زیر چانهات و با آن لبخند مونیکابلوچیایات من را نگاه کنی و بعد من هم دستم را داخل جیب کاپشنم بکنم و یک مشت باروت دربیاورم و آنها را پرت کنم سمت جنوب.
او هم راهش را بکشد به طرف شمال.
خواننده هم بداند که نباید بداند تو کیستی.
تحت دسته دستنوشته | دیدگاهها خاموش
2009-07-24
میدانی قسمت خوبش کجاست؟

آنجا که کتاب را همانطور باز گذاشتهای روی صورتت. دماغت رفته وسط چسبهای برگههای صحافی شده کتاب. بعد همینطور که داری آن بوی خوشمزهی کاغذهای نو و تمیز کتاب را حس میکنی که همهی نفست را پر کردهاند، فکر میکنی به شخصیت کتابت که الان جایی توی قصهات گیر کرده بین چندتا ماجرای سگی و حتی نمیتوانی تصور کنی اگر خودت جای او بودی الان باید چه تصمیمی میگرفتی.
بعد همینطور که آرام روی تختت دراز کشیدهای و باد خنک کولر لمست میکند و روی لباست میوزد و میخزد زیر پیرهنت، دستها را میبری بالای سرت و میگذاری خنکی وجودت را پر کند و بعد کمکم لَخت میشوی و کرخت و همهی فکرها از ذهنت پاک میشوند و خیلی آرام یک خوشی مخملی از نوک انگشتان پایت راهش را باز میکند تا همهی تنت را پر کند و بهخواب فرو روی.
آری. چنین مسخره هم گاهی زندگی میشود کرد حتا.
پینوشت: بعضی فیلمها هستند که یکبار ساخته میشوند. یعنی فقط یکبار هستند که خلق میشوند. بعد از آن هرچه هم بخواهند سوژه را تکرار کنند فقط ریدمان زدهاند به اصل ماجرا.
چنین است فیلم ساعت بیستوپنجم.
ادورد نرتن را هم با فیلم فایتکلاب میشناسید حتمن.
هه! ساعت بیستوپنجم زمانی قرار بود اسم وبلاگ بعدیام باشد.
تحت دسته روزانه | دیدگاهها خاموش