2009-12-7
ما بیشماریم
… و ۱۶ آذری که با خون نوشتهاند.

سبز خواهیمت کرد.
2009-10-25
غلط است عزیزان من
«نه شرقی، نه غربی، جمهوری ایرانی» غلط است.
سی سال نه شرقی نه غربی بودید. آدم نشدید؟!
از پس «جمهوری ایرانی»تان هم چه درمیآید خدا میداند.
وااسفا
پینوشت: میدانم ادب وبلاگی حکم میکند اگر نمیتوانم بهروز شوم خبر دهم. اینروزها آنقدر نیستم که نمیتوانم بنویسم که «نیستم». وبلاگ که سهل است. اینروزها گودرم را هم مارکآل میکنم.
2009-10-16
همیشه اولش با دوربین یاشیکا شروع میشد. و همهجا نوشته بودند: «ظهور عکس در ۱۷ دقیقه» همیشه عکسهایمان یک تهرنگ گلی و سپیا داشت. انگار که توی مایع ظهور خاک ریختهاند یا نور اتاق تاریک را قهوهای کردهاند. و همهی جنگلها سبزِ سبز نبود یا همهی دریاها آبیِ آبی.
توی عکس، یک دستهی عینکش را گرفته توی دستش و بقیهاش روی هوا دارد تاب میخورد و یک ژست تخمی گرفته است و پشتش یک منظره گندمزار است که زردِ زرد نیست و رگههای قهوهای و کرم و سفید دارد و بعد آنسوتر یک درخت سبز گرد هم دیده میشود و چندتا ابر سفید و تپل و پنبهای سرخوش هم توی آسمان آبیای که آبیِ آبی نیست پرواز میکنند و بعد روی سطح گندمزار هم شاید چندتا گل و بوتهی رنگارنگ بودند و یک آفتاب که از کنار میتابید و یک نسیم که موها را بههم میریخت و یک تیشرت سفید و یک شلوار جین آبی.
در نگاه اول شاید یک منظره پرت باشد با کمی گل و خیلی ساده و رو باشد. از همان مدل نقاشیهای باب راس که نیمساعته پخش بوم میکند و یک تنه درخت هم آخر کار وسط بوم میکشد و لبخندزنان یک Ross قرمز پایش مینویسد. یا از همان مدل پوسترهای دانهای ۲۰۰ که دستهای توی روزنامهفروشیها چپاندهاند روی هم کنار پوستر مهناز افشار. در نگاه دوم هم همین است.
آن عکس دوربین یاشیکایی سال 74 قرار نبوده کسی را شیفتهی طبیعت کند تا سر به دامان کوه و جنگل نهد. قلههای مهگرفتهي برفی و غارهای استالاگمیت یا اسفنجهای غولپیکر اقیانوسی خیلی دهنپرکناند. عشوه دارند. خودشان را توی صورتت پرت میکنند. لازم نیست پیدایشان کنی، کشف شوند. رنگهایشان فتوشاپیاست. در این عکس اخم کرده است. شاید چون با اخم خوشتیپتر جلوه میکرده یا آفتاب توی چشمش میزده یا حتی بهزور جلوی لنز برده بودنش. شاید گرسنه بوده یا شاید به هوای شکلاتی که توی دست آقای عکاس تکانتکان میخورده ایستاده تا شر عکس کنده شود و به مراد دل برسد. معلوم نیست از کجا به آنجا بردهاندش. یک گندمزار بکر بیهیچپایی که دویده باشد برش. دوستداشتنیاست این نگارش؟ میخواهی باز هم از عکسش بگویم؟
طرز فکر احمقانهای دارد. میخواهد به زور به هر شروعی پایانی دهد و برود پی شروع دیگرش. من در آن عکس روان سالمی داشتم. امروز که در آن عکس دماغم را میبینید، آیندهها گذشتهاند. مچاله و چرب. آنجا زمانی گندمزار بود و زرد. امروز از لای همین رگههای قهوهای و کرم به روزهای سگی خو گرفتهام. آن گندمزار بوی نان داغ از تنور بیرون آمده داشت. آن گندمزار مترسکی پیر داشت. کلاغها هم راضی بودند. آن عکس دوربین یاشیکایی میگوید.
امروز که من در آن عکس نیستم اقیانوسها آبیترند. خوشرنگتر و با اسفنجهای غولپیکر و ماهیهای زرد و قرمز و سبز. امروز که من در آن عکس نیستم قلههای برفی سفیدترند و آفتاب تیغ میکشد بر قله و سایه میاندازد روی دامنه. امروز دریاها آبیترند و ساحلها نرمتر و آفتاب گرمتر و نخلهای لب ساحل پرشدهاند از نارگیل. امروز دیگر عکسها یاشیکایی نیستند. نیکونیاند.
بعدها که ما نیستیم، او ما را مرور خواهد کرد. مثل هزاران سال پیش که اولین دست در تنور فرو رفت تا خمیر را نان کند و بوی خیالی نان پیچید و در دوردستها دست نوازشی روی شاخههای گندم کشیده شد. مترسک پیر فریاد کشید: گم شوید کلاغهای بیحیا. من هنوز زندهام. و کلاغها غارغاری راه انداختند و امروز سالها از آن عکس میگذرد. بعدها این حوالی خوشرنگتر هم خواهد شد. و او ما را مرور خواهد کرد و به همینجا خواهد رسید که اکنون داریم حرف مفت میزنیم. او ما را نگاه نمیکند و رد میشود. او نمیشنود که روزگاری ما حتی از او هم سخن گفتهایم. او با ما فرق دارد. حداقل یک فرق را دارد. او دوربین دیگری را زندگی میکند. او هم به اندازهی نوجوانی ما نمیفهمد. ما به رنگ خو کرده بودیم. او مادهی دیگری را زندگی میکند. و با اشتیاق احمقانهی یک نوجوان دور میزند و به همانجایی که بودهایم میرسد. دور میزند دور یک میدان سیمانی با یک فوارهی برنجی و قوهای گچی و آبی که بازمیگردد به راهاب.
هیچی از آسمان نبارید. من در آن عکس هیچ پیامی از متافیزیک نگرفتم. من کمکم فراموش کردم که از کجا آمدم و آمدنم بهر چه بود. من فراموش کردم برگردم. من دور زدم چون همهجا دایره بود. دایرهام گوشه داشت. من گوشهی دایرهام گم شدم. من ریشه دواندم و کهن شدم. مثل جویباری که کوه را میتراشد. من در آن عکس کوچک بودم. اما هنوز هم مثل آن موقع موز میخورم. من آسمانها و زمینام. در من نشانههایی است برای تو که دستت در شورتت است. برای تو که پشت ستون نشستهای. برای تو که پسفردا سرطان خون میگیری. در همهچیز نشانه است. حتی در کجکج راه رفتن خرچنگ که نه که نتواند صاف راه رود. همهمان میدانیم که خدا گر ز رحمت ببندد دری، ز حکمت ببندد در دیگری. خرچنگ صاف راه نمیرود چون ز رحمت و حکمت درهایش بستهاند.
فقط زمان است که باز است. شاید اگر انسان پارینهسنگ بیخیال روز و شب میشد و سپیدیِ مو را انکار میکرد اکنون گیر این کلاف کلافه نبودیم. من تا همین امروز، تا همین ثانیه، تا همین پلک، مقاومت کردهام که کارم تمام نشود. من کاری نکردهام. من فقط نیمهکاره ماندهام. من دیوارم و مثل هر دیوار دیگری خطر جلبکبستن دارم.
همیشه هروقت کم میآورم تمرکز میکنم روی یک چیز. یکبار میشود کتاب. یکبار میشود فیلم. یکبار میشود خواب. یکبار هم کف دستم را با لبهی کارتگرافیک سوراخ میکنم. اینبار هم تمرکز کردهام روی تو. بیاغراق همیشه جواب گرفتهام. ازم دور نایست. ماضی شدهای. ماضی بعید. دلم برای یک حال ساده تنگ شده است.
2009-09-30
بهشت جا نیست. که بدیهی است. لابد الان انتظار دارید بگویم که، بهشت نیمکتسنگیهای تئاترشهر است. یا بگویم بهشت کفِقهوهی روی کاپوچینوی کافه هنر است. حتی نمیخواهم بگویم بهشت همبرگر نیمپزهای نیکبوی است. نمیگویم بهشت خواب تا ظهر شنبههاست. بهشت حتی سراشیبی خیس و سُر پارک جمشیدیه هم نیست. بهشت نمیتواند یک اینترنت پرسرعت باشد. کاش بهشت نان سنگک داغ با خامهشکلاتی بود. کاش بهشت میتوانست آن چند ساعت تو سروکلهزدن با دوستانی باشد که بهترین سالهای زندگانیات را با آنها گذراندهای. همان وقتی که ساعت ۱۰ صبح یک روز جمعه را تا پناهگاه کلکچال جان کندهای. میخواهید بگویم بهشت «خورشید آرزو»ی همایون شجریان است؟ بهشت حتی فالقهوههای موسیو توی کافه نادری نیست. بهشت بوی خاک نمخورده با باران هم نیست. بگویم که بهشت «غرور و تعصب» جین آستین نیست؟ بهشت موسیقی تیتراژ «روز حسرت» نیست. بهشت «زمستان» اخوان ثالث هم نیست. کاش بهشت میتوانست قیمههای خاله باشد. زنگ آلارم گوشی من «غلامِ قمر» رومی است. بهشت حتی آن هم نیست. بهشت روز تولد یار نیست. بهشت «بخند. ببخش. فراموش کن» نیست. بهشت افتادن یک نعل گنده ته فنجان قهوهات نیست. بهشت نمیتواند یک دعوت باشد وقتی بیحوصلهای. بهشت حتی فال خواجه هم نیست. وقتهایی که احساس میکنی خرد شدهای و پخش زمین. بهشت یک آلبوم عکس پرخاطره نیست. بهشت یک آرشیو چندصدتایی فیلمهای کلاسیک جهان نیست. بهشت یک گیلاس شامپاین نیست. بهشت ویهای سبز نیست. بهشت یک دوست خوب که سالی دو بار میبینیاش ولی از همه اسرار دلت باخبر است نیست. دوستی که یادآور قرارهایتان روی صندلیچوبیسبزهای پارک لاله است. بهشت نوشتن رزومه با Latex نیست. بهشت حتی قارچ ریزکردن و پیاز خردکردن و سیبزمینی خلالکردن با تختهی آشپزخانه نیست. بهشت اصلن نمیتواند کندوکاو در تابلوهای داوینچی باشد. بهشت اجراشدن یک کد ۴هزارخطی بدون خطا هم نیست. بهشت قاچهای بزرگ یک هندوانه شیرین و قرمز نیست. بهشت گوش دادن به آرشیو آهنگهای سالهای قبل نیست. بهشت جادههراز نیست. بهشت ذرت تفتداده با سس سفید نیست. بهشت «تهران انار ندارد» هم نیست. بهشت پرکردن کتابخانهات با کتابهای جعفر مدرس صادقی نیست. بهشت سنتور مشکاتیان نیست. کاش بهشت میتوانست بوی پاییز باشد و دلتنگیهای دونفرهاش. بهشت شماره چهارصد مجله فیلم نیست. بهشت «نترسیم، نترسیم، ما همه با هم هستیم» هم نیست. بهشت «پنهان چو دل» گروه شمس نیست. بهشت فالهای گردوی تجریش نیست. بهشت چنارهای ولیعصر بعدازظهرهای جمعه نیست. بهشت کوک آواز اصفهان سهتار نیست وقتی که هنوز بیات ترک مینوازی. بهشت دلدرد بعد از خنده نیست. بهشت ایمیلهای خواندهنشده نیست وقتی چند روز مسافرت بودهای. بهشت ازخواببیدارشدن نیست وقتی که میفهمی باز هم میتوانی بخوابی. بهشت عضو یک تیم موفق بودن نیست. بهشت تماشای غروب آفتاب از بالای کوه نیست. بهشت پایین ریختن دلت نیست وقتی که میبینیاش. بهشت گوش دادن به آهنگی نیست که بهیادت بیاوردش. بهشت عاشق بودن نیست.
بهشت… بهشت لیاقت اینهابودن را ندارد.
2009-09-26
ساعت ۸ شب است. دراز کشیدهام روی تخت. امپیتریپلیر توی گوشم است و دارم آهنگهای دو سال پیش را گوش میکنم. آهنگهای مسیر خانه تا پلیتکنیک. پدرم میآید توی اتاق. چراغ را روشن میکند. میبیند به پهنای صورت خیس اشکام. چراغ را خاموش میکند و میرود بیرون.
پینوشت: یکی از دوستان پرواز کرد به کانادا.
2009-09-21

یک/ تابستان هم دارد گورش را گم میکند و جایش را به پادشاه فصلها میدهد. تابستانی که خیلی از هموطنانم را ازم گرفت. تابستانی که بد کینهای را در دلم جا داد.
پاییزی اما دارد میآید که از همین آغاز یک ژست بهاری گرفته و حالا ما را که عمری با آن سرمای دستزیربغلکردنیاش و آسمان ابری و خاکستری و کولهی مدرسهاش دل میبُرد دارد با یک باران نمناک اشکی و هوای خنک و دونفره زباندرازی میکند که من از اینها هم بلدم و حالا کجایش را دیدهای و اینها. و ما را ایستانده توی ایوان زیر آن شرشر که «هرطور شده زیر باران خیس بشوید؛ وقت برای خشک بودن زیاد هست».
خلاصه که هرچه درد و بلای این پاییز است بخورد فرق سر آن تابستان شتری که ما را نه یک فصل که یک دهه بزرگ کرد.
دو/ روزگار میگذرد. بی هیچ نیشترمزی که قربان من پیاده میشوم و اینها. ما هم داریم تخته گاز تعطیلات را به ته میرسانیم تا یکوقت نماند برای بعد. میدانید که اصولن هرچیزی تاریخ مصرفی دارد. تا تعطیل هستی تعطیل کن.
سه/ آقای شیرازی عزیز، مدیر محترم وبسایت بلاگفا، تا امروز هر چقدر خواستید پیش پای وبلاگنویسان سبز سنگ انداختید و چوب لای چرخشان کردید. آن از وقتی که نگذاشتید کسی بندوبساطش را جمع کند و از وبلاگش اسبابکشی کند و برود یک سیستمی که امنیت روحی جسمی داشته باشد و این از وقتی که روزهای از قبلقرارگذاشتهشده را دچار اشکال فنی میشوید و نمیگذارید کسی پست بنویسد. کمی فکر کنید. ارزشش را ندارد آنقدر برای دنیا و آخرتتان لعن و نفرین بخرید. ما عادت نداریم کسی را به چوب کسی دیگر بزنیم. کمی فکر کنید که آیا مدیران پرشینبلاگ و میهنبلاگ و غیره هم مثل شما اینقدر سنگ حکومت را به سینه میزنند؟ برادرانه عرض کردم قربان. ارزشش را ندارد.
چهار/ بله دوستان. ما هم کمکم داریم میرویم سینما تا بازیگرها را ببینیم. «خاکآشنا» میرویم تا «رضا کیانیان»اش را ببینیم. «تردید» میرویم تا «ترانه علیدوستی»اش را ببینیم. هرچند از «بیپولی» و «لیلا حاتمی»اش نمیشود گذشت. جای یک عدد نیآز خالی است تا ما را با افاضاتشان بشویند و پهن کنند توی آفتاب خشک شویم. هرچند این روزها آفتاب هم مییافتنشود شده است.
خلاصه اینجور سینمادوستی هستیم ما. بعله.
پنج/ بعد هم میدانید که من آدم خفهخون گرفتهای نیستم. گیرم اطرافیان میگویند چقدر ساکت و باحجبوحیایی! اما خب ترجیح میدهم دلم پیش خودم بگیرد. میدانید که. بعد یک کسانی هم هستند که وقتی وارد زندگیات میشوند احساس میکنی زیاد از حد زندگیات آپسایدداون شد و حالا یا باید دوباره زندگیات را بچینی از اول. سرفرصت. تا بشود همانیکه همه عمر به انحاء مختلف مورد عنایتات قرار داده یا اینکه خودت سروته شوی و دنیا را برعکس ببینی. بعد آدم با خودش فکر میکند یعنی به خودش با آن آدم فکر میکند و به خودش که آن آدم را دارد. خودش که آن آدم دوستش دارد. آن آدمی که آدم دوست دارد باهاش باشد تا با او بودنش را به رخ دیگران بکشد. که قد میکشد و اینها. بعد حالا اگر دیدید که من خیلی ساکت شدهام و حناق و الخ بدانید که دارم این خلاء را توی عزا پر میکنم با خودم و الان یحتمل نشستهام یک گوشهای زانو بغل گرفتهام و دلم پیش خودم گرفته و اینها.
پینوشت: عکس هم که خودش یک پاراگراف بود. بعد هم میتوانید با این لالایی بخوابید. عنوان هم پیشنهادی از ایشان است.
2009-08-28

هنوز از اتاق همینگوی بوی باروت میاد
هنوز هم ادکلن مرلین مونرو نیمهتمام مانده
و پیرزنان بهوقت گذشتن از کف آخرین اتاق مایاکوفسکی دامن خود را جمع میکنند
یکی میآید به زور
یکی میرود به انتخاب
2009-08-23
یکروز صبح از خواب بیدار میشوم. پردهی کنار تختم را کنار میزنم و زنگ بالای تخت را فشار میدهم. مستخدمم با سینی صبحانه وارد میشود و من همینطور که مشغول ورقزدن روزنامهی صبح مورد علاقهام هستم، لیوان شیر را آرام کنار لبم میبرم و مزهی خاصش را که خودم به سرآشپزم سفارش کردهام مزهمزه میکنم. کمی کره روی تستم میمالم و مربای توتفرنگیِ اتریشیام را ناخونک میزنم. فنجان چایم را میخورم و به پیشخدمتم که دم در ایستاده سفارش یک فنجان دیگر میدهم.
دکترای تخصصیام از امآیتی را قاب کردهام و زدهام بالای صندلیام پشت میز در اتاق کارم. امروز اما کار چندانی ندارم. منشیام خبر داده که امروز از بورس تماس گرفتهاند و گفتهاند که سهام شرکت انویدیا در سیلیکونولی سقوط کرده و نمیدانم چقدر ضرر کردهام. بهدرک! چه کارشان کنم این همه بیعرضهی تنبل را؟
باز دعوتنامه دارم. اینبار باید برای دانشجوهای الهیات سخنرانی کنم. خستهام کردهاند. یک مشت احمق و بیمغز که تمام عمر دنبال فرمول موفقیت میگشتهاند و حالا یکباره فهمیدهاند که از این خبرها نیست و باید ماتحتشان را تکان دهند تا بتوانند از لجنزاری که تویش غوطهورند نجات پیدا کنند. ابلههای نفهم که تمام عمر توی کلهپوکشان را با خزعبلاتی مثل قانون جذب و فنگشویی پر کرده بودند. به تخمم! دوباره میروم برایشان از لزوم انتخاب هدف و نیروهای مافوق طبیعی و ذن و کوفت سرهمبندی میکنم. باشد تا آخر عمرشان بنشینند یک گوشه توی اتاق تاریک و شمع روشن کنند و توهم بزنند که دارند نیروهای طبیعت را فراخوانی میکنند! خاکبرسرتان!
جایزهی پولیتزر سال پیش خیلی چسبید. حالا هرچند دو میلیون دلار رقم شگفتانگیزی نیست ولی کیفی دارد جلوی همردیفیها پز بدهی و سرت را بالا بگیری. تصور اینکه دومین کتابی که نوشتهای چنین جایزهای را نصیبت کند بهاندازهی کافی لذتبخش هست. راستی یادم باشد به منشیام سفارش کنم برای چاپ سری جدید کتاب اولم با ناشر تماس بگیرم و فصل آخر را دستکاری کنم. انگار که آن بخش که در مورد فرهنگ غنی! کشور نوشته بودم چندان به مزاق داوران فرهنگستان خوش نیامده است. کمی دستمالیشان میکنم با این توضیح که در طول این مدت تحقیقات بیشتری کردم به نتایج تازهای رسیدم. ببینم نظرشان عوض میشود و این کتاب را نامزد کتاب سال میکنند یا نه.
سالی دو ماه با بچههای مهندسی نرمافزار کلاس فشردهی تحلیل دارم. برعکس آنیکیها، این بچهها خیلی به دلم مینشینند. میدانند دارند چهکار میکنند. بعد از چهارپنجسال دیگر مغزشان برای کار مهندسی آبدیده شده. الان دیگر فوتوفنهای کپی را یاد گرفتهاند. هزار مرتبه بهشان گفتهام که باباجان چرخ را دوباره اختراع نکنید. الان دیگر تا بهشان میگویم برای هفته بعد فلان برنامه را تحلیل کنید چنان کپی تمیزی از کار خودم تحویلم میدهند که خودم باید چندبار زیر و رویش کنم تا به نتایجی که خودم گرفته بودم دست پیدا کنم. از بینشان یک پسری هست، دلم روشن است که روزی بیلگیتس دومی تربیت خواهد شد. بگذارم چند ماه دیگر شاید به عنوان دستیار انتخابش کردم. زیر پر و بالش را بگیرم شاید توانست این وضع بهگل نشستهی آیتی را تکانی دهد. دورهی کامپیوتر هم دیگر بهسر آمده. خستهمان کردهاند. چند سال است با این قارقارکها سروکله میزنیم؟
پیک برایم بلیط دوسرهی ونیز را آورده. چند روزی بود دستودلم به کار نمیرفت. خواستم هوایی عوض کنم. این وقت سال هوای ونیز بد نیست. مدتی بود به ویلایم سر نزده بودم. سپردهام آزمایشگاه را برای این مدتی که نیستم تعطیل کنند و عوضش مقداری خرجش کنند. کمی تجهیزاتم از مدل روز عقب ماندهاند. تا موقع برگشت قرار است دستی هم به سر و روی خانه بکشم. کمی به وضع باغ برسند و چمنها را مرتب کنند و درختها را هر کنند و به گلهای باغچهام برسند. ورودی خانه هم طرحش دیگر دلم را زده است. قرار است یک طراح بیاید طرح جدیدی برای سر در خانه بزند. لابی هم کمی دستکشی لازم دارد. راستی الان که دارم اینکارها را میکنم، اتاق کارم را هم کمی مرتب کنم و آن تابویی که از موزه خریدم هم به دیوار اتاق بزنم. جایش توی اتاق میهمانها کمی زیادی توی چشم است. میترسم هوای آنجا خرابش کند.
سرآشپز امروز برایم قیمهی مخصوص تدارک دیده. همیشه بهش میگویم که من زیاد اهل غذای خارجی نیستم. وقتی که تنها هستم ایرانی بپزد. وقتی میهمان دارم جلویش با غذاهای خارجی دربیاید. شبها هم به سفارش دکترم پرهیز دارم و کمی تا قسمتی سبزیخواری میکنم. البته نه از سبزیخواریهای تهوعانگیز که کدوی آبپز می خورند با ماش. سبزیخواری من همان سالاد فصل است. عوضش نهار را به خودم میرسم. مگر قرار است چند سال زندگی کنیم که اینقدر زجر دهیم خودمان را؟
بلیط برای امشب است. امروز را به دیدن آدمهایی که دوستشان دارم میپردازم. دیروز با یکی از دوستان قدیمی ملاقات داشتم. قدیمی که میگویم یعنی از زمان دبیرستان. خیلی سال است. آن موقعها با هم بعد از مدرسه یا روزهای پنجشنبه که زودتر تعطیل میشدیم میرفتیم باشگاه بیلیارد نزدیک مدرسه. همیشه حریف بودیم. بعد از آنکه دانشگاه قبول شدیم تابستانها یا روزهای تعطیل عید همدیگر را میدیدیم و میرفتیم باشگاه نزدیک خانهی ما. از آن موقع تا الان هم باز هر وقت بیکار میشوم خبرش میکنم بیاید خانهی ما چند دست اسنوکر و ایتبال بازی میکنیم. هنوز هم ناکس رقیب است. بازیهایمان دیگر مثل قدیم نیست. پیر شدهایم دیگر. ولی کریخوانیهایمان هنوز سر جایش است. لذت بازی به همین است.
پیشنهاد یک مستند از زندگیام را دارم. البته نه از روی کتاب خاطرات شخصیام. چند سال پیش چاپ کرده بودمش و کلی فروش کرد. نمیدانم چه چیز زندگی من به درد بقیه میخورد که اینطور فروخت. به هر حال پیشنهادش از ناشر کتابهایم بود. گفته بود که زندگینامهها به خصوص اگر به دست خود شخص باشد فروش میرود. من هم چند ماه وقت گذاشتم و نشستم همهی خاطراتم را تا جایی که ذهنم یاری میکرد نبش قبر کردم و نوشتم. خب قصدم از نوشتن اصلن پول نبود. خواستم چیزی از زندگیام به یادگار بماند. کم سختی نکشیدم. روزهای استارتاپ هنوز هم در ذهنم مانده. شبهایی که از فرط هیجان خوابم نمیبرد و توی ذهنم خطبهخط کدنویسی سایتم را میکردم و تا آفتابزدن خورشید طول میکشید و روزهایی که از شدت کار از درسها مانده بودم. ایدهمان خوب بود. سرمایهی چندانی نمیخواست عوضش فروش داشت.
داشتم میگفتم پیشنهاد ساخت یک فیلم را دارم. قرار است اقتباسی نباشد یعنی یکی بیاید باهام مصاحبه کند و چند ساعت در روز و چند روز وقت بگذاریم تا متنش دربیاید. کمپانی سازندهاش اما هالیوودی است. دوست داشتم یکی از سینمای فرانسه روی این فیلم کار کند. توی رودربایستی قرارم داده. قسط اول را هم به حسابم ریخته. دیگر مثل اینکه کاری از دستم بر نمیآید. ولی فعلن کار واجبتری دارم. باید بروم به ویلایم سر بزنم. بقیه کارها بعد از سفر.
داشتم فراموش میکردم. باید به منشی سفارش کنم هزینهی این ماه مزرعه را بهحساب کارگزارم واریز کند. اسبها را هم برای هواخوری ببرند بگردانند. هزینهها دیگر سر به فلک زده. باید فکری بهحال این همه زمین و ملک بکنم. فقط خرج میگذارند روی دست آدم. بفروشمشان و پولش را بگذارم توی بانک. دیگر به بورس هم اعتباری نیست. درصد ناقابلی هم به بنیاد خیریهی شهر میرسد البته. باید حسابدارم را بعد از سفر ببینم. مردک معلوم نیست دارد چه غلطی میکند.
در مسیر فرودگاه هستم. آشیانه زیاد از باند دور نیست. لپتاپم را روی پایم باز کردهام و با اینترنت وایرلس شهر وبلاگم را مینویسم. دستانم را پشت سرم میگذارم از رسیدن به آرزوهایم لذت میبرم. روزگار بیآرزویی!
2009-08-19

Unforgivable Sinner
Music Video
Lyrics
ویکیپدیایش میگوید زمانی با این آهنگ ۸ هفته در رتبه اول فروش بوده و رکورد سریعترین فروش سولوی نروژی را در تاریخ این کشور شکسته است.
این فنسایت هم جالب است.
پینوشت: چندتا عکسش را گوگل کنید. با لبخند میانهای ندارند گویا.