اینی که مینویسه!
یادمه چهار صبح بود. روز پنجشنبه چهارده اردیبهشت شصتوهشت.
صدای وَنگمان هفت آسمان را لرزاند و هستی به قدوم ما منور شد.
گذشت و شد بیست سال و خردهای. که شدیم این.
ولی خب اولش هم یه نه ماهی داشتیم تکامل پیدا میکردیم که زدند زیر همهچیز و سن ما را مالوندند و توی اون هاگیر سن ما دوباره صفر شد.
این اسم ما هم قضیه داشت برای خودش. خلاصه که تهش شد این «مهدی» که همه صداش میکنند. (به کسر، فتح، ضم و کلن هرجوری که عشقشان میکشدِ «میم»)
بعدش هم اینکه در کمال تعجب من همینجور بزرگ میشدم و رفتم مدرسه و دبیرستان و کنکور و خلاصه شدم پلیتکنیکی. سه ترم مشغول مزهمزه کردن مهندسی شیمینساجی بودم که نتیجهاش ۵۱ واحد پاسشده و معدل کل ۱۴ بود. ولی تصمیم گرفتم قید همهچیز پلیتکنیک را بزنم و بروم دنبال علاقهام. الان هم دانشجوی مهندسی نرمافزار واحد تهرانشمال هستم.
شد هشت سالگی که با این عتیقه آشنا شدیم. یعنی خب آن موقع واسه خودش غولی بود این پنتیوم. ما همینجور با این سروکله میزدیم شب و روز و هی ذوق میکردیم. یخده بعد شما حساب کن کلاس پنجم دبستان، اینترنتباز شدیم و بعدترش هم که راهنمایی و لینکس و اوبونتو و فدورا و سوزه و الان طرفدار دوآتیشه اپنسورس و خلاصه به همین مسخرهگی شدیم دیوونه کامپیوتر.
اول دبیرستان یعنی سال 82 وبلاگ نوشتم. توی پرشینبلاگ. 1 سال بعد پاکش کردم.
یک سال ونیم توی میهنبلاگ نوشتم. هنوز هست.
دو سالی نبودم تا 1 سالی که توی پارسیبلاگ نوشتم.
بعدش هم که توی وردپرس مشغول شدم و هستم در خدمتتان.
همچین یه نموره خورهی فیلم و کتاب. یعنی همچینی میبینیم و میخونیم و هیچی نمیفهمیم.
توی موسیقی هم اساسن تعطیلات بهسر میبرم. یعنی شما بگو جلبکی چیزی.
پایه ثابت رفاقت بچههای دوران دبیرستان و گشت و گذار و به قولی صفا.
زندهایم زیر سایهتون. خیلی مخلصیم.
مهدی
