با یک داستان کوتاه
12 ژانویه 2008
اسپرسوی دوبل تلخش را با یک جرعه رفت بالا و فریاد کشید:
- هیچ احمقی پیدا نمیشه به من بگه اینجا چهخبره؟!
از روی همه صندلی های کافه صدا درآمد که :
- کجا؟! … اینجا؟! …
17 مارس 2008
1- توی سنگر دراز کشیده بود. پروانهای بال زد و روی مگسک نشست. زل زد به پروانه و یادش رفت شلیک کند.
2- پشت کامپیوتر نشسته بود. پروانهای روی مانیتور نشست. خیره شد به پروانه و یادش افتاد زمانی عاشق بوده است.
3- روی نیمکت نشسته بود. پروانهای روی دسته عصایش نشست. یادش رفت پیر شده، بلند شد و دنبال پروانه دوید.
24 می 2008
هی غر میزد: ” من نسکافه میخوام. من نسکافه میخوام.”
فقط دلش گرفته بود!
13 جولای 2008
زنی در خیابان، اسکناس صد مارکی را به پنجاه مارک میفروشد. اسکناس جعلی نیست. رهگذران دور زن جمع میشوند. پانزده دقیقه بعد در مرکز پلیس باید به سوالات سختی پاسخ دهد.
22 اکتبر 2008
هنوز نمیدانم درست است یا نه. تا به خیابان اصلی برسم، موزائیکهای کف پیادهرو را میشمارم. درست است. درست نیست. درست است. درست نیست… تا به موزائیک آخر میرسم. موزائیک آخر نصفه است.
