با یک شعر

17 اکتبر 2007
بیایید یاران من
برای جست و جوی دنیایی تازه، دیر نیست …
برآنم
تا در ورای غروب بادبان برافرازم … و گرچه
دیگر آن قدرتی نیستیم که پیش‌تر
زمین و زمان را بر هم می‌زدیم
اکنون دیگر همین گونه‌ایم، همین گونه،
یکی هم‌سان قلب‌های جسور
پای‌مال زمان و سرنوشت، اما راسخ در اراده‌مان
برای تلاش، جست و جو، یافتن و تسلیم نشدن

تنیسون / انجمن شاعران مرده / برگردان حمید خادمی / نشر معانی : کتاب پنجره

12 ژانویه 2008
تو را صدا کردم
در تاریک‌ترین شب ها دل‌ام صدای‌ات کرد
و تو با طنین صدای‌ام به سوی من آمدی.
با دست‌های‌ات برای دست‌های‌ام آواز خواندی
برای چشم‌های‌ام با چشم‌های‌ات
برای لب‌های‌ام با لب‌های‌ات
با تن‌ات برای تن‌ام آواز خواندی.

من با چشم‌ها و لب‌های‌ات
انس گرفتم
با تن‌ات انس گرفتم
چیزی در من فروکش کرد
چیزی در من شکفت
من دوباره در گهواره کودکی خویش به خواب رفتم
و لب‌خند آن زمان‌ام را
باز یافتم.

احمد شاملو / هوای تازه

2 مارس 2008
طوفان که می‌شود
از رنگ می‌روم پی انگاره‌ات
از سمت غرب
با لپ‌های هنور گلی‌ات
با دیالوگی
“که هیچ‌چیز نشانه‌ی هیچ‌چیز نیست”

فرزاد کفیلی

24 می 2008
تو
هیچ کاری برای من نکردی
جز این که چاقویی را که توی پهلوی‌ام فرو رفته بود، دربیاوری
بشویی
و دوباره بگذاری سر جایش
همان‌جا
درست در پهلوی راستم!

حدیث لزرغلامی

26 آگوست 2008

اردک‌های خودم بود
سرشان را بریدم
شما که به خوردن اردکم مشغولید
به چه اعتراض می‌کنید؟

کفش‌های ‌من است که به پا کرده اید
از تنگی کفشم چرا می نالید؟

کلاه من است
بر می‌دارید و سرتان می‌گذارید
از کلاه گشادی
که سرتان رفته چرا دلگیرید؟

استکان من است
به شادی می‌نوشید،
فرصت دهید
ننوشید
با سرکشیدن شوکران نیست
سقراط می‌شوید

شمس لنگرودی

23 دسامبر 2008

طوفانی از تبر
ناگه به جان جنگل
افتاد
و هر چه را کاشته بودیم
طوفان به باد داد

در گرگ و میش آتش و خاکستر
جنگل ولی هنوز
نفس می‌کشید
جنگل هنوز هم
جنگل بود
هر چند در دلش
جای هزار خاطره تاول بود

جنگل بلند و سبز
به‌پاخاست
و با تمام قامت
این قطعنامه را
با نعره‌ای بلند و رسا خواند:

جنگل هجوم طوفان را
تکذیب می‌کند!
جنگل هنوز جنگل
جنگل همیشه جنگل
خواهد ماند!

قیصر امین‏پور

18 جولای 2009

فقر روی دی ان ای ات می نشیند
نسل به نسل تعقیبت می کند
تا جایی که روزی
در تقاطع دو دیوار
می نشینی
و برای دی ان ای پدرت
و مادرت
سیر گریه می کنی

روی همیشه تاکید می‌کنم
آدم ها همیشه دو دسته بوده اند
دسته ای که همیشه حق با آن ها بوده
و دسته ای که همیشه
برای حق
ساعت را روی پنج صبح
کوک می کرده اند

ما در حیات های فراخ سمنو می پختیم
آن قدر قایم می شدیم
و پیدایمان می کردند
که دیگر یاد گرفتیم
همین نزدیکی ها باید گم شد
آن وقت تو کجا بودی ؟

من کفشم را
در هیچ تالاری گم نکردم

مرگ سیندرلاتر از زندگی بود
سخت می شد دست در کمرش بیندازی
و قدم به قدم با او برقصی

زیاد دور نمی روم
آن قدر می روم
تا به گندم زاری بی آزار برسم
که دیوارهایش
یکدیگر را قطع نکرده باشند

پری اختری