2010-05-21
بدون نوشابه بدون سس
«...فکر کردم کاری که میبایست بکنم این است که وانمود کنم یک آدم کر و لال هستم. اینطوری دیگر مجبور نمیشدم با هر کس و ناکسی طرف صحبت بشوم و با آنها حرفهای احمقانه و بیفایده بزنم. اگر کسی میخواست چیزی به من بگوید، مجبور میشد حرفهایش را روی یک تکه کاغذی بنویسد و بدهد به من. آنها بعد از مدتی از این کار خسته میشدند و حوصلهشان سر میرفت و آنوقت من مادامالعمر از شر حرف زدن با آدمها خلاص میشدم. همه خیال میکردند من یک آدم فلک زده کر و لالی هستم و دیگر ولم میکردند.»
هولدن کالفیلدبا یک کتاب
یعنی همهی یک عمر را ول کرده بودند و میخواستند بند کنند به این کتاب؟ گفتم: «همانطور که میدانید من یک وقتی هم دست به قلم میبردم. بعد که در اینکار مثل خیلی کارهای دیگر شکست خوردم...»
- حاشیه نروید! این نوشتهی شماست؟
- بله، همینطور است.
-تائید میکنید که یادداشتها مربوط به کتابی است با نام «همنوایی شبانهی ارکستر چوبها» که شما با امضایی دروغین منتشر کردهاید؟
- حقیقت ندارد. این کتاب هرگز منتشر نشده است.
رفیق بغلدستی گفت: «این همان پاسخی است که در آن کتاب میدهید!»
گفتم: «شما هم همان سوال را کردید!»
فاوست مورنائو گفت: «تائید میکنید؟»
به خودم گفتم گربه را باید دم حجله کشت. چهکارم میکنند؟ فوقش میاندازنم جلوی مار غاشیه. یا با اره از وسط دو نیمهام میکنند. دیگر برم نمیگردانند به آن جهنمدره! این بود که دل را به دریا زدم و با لحنی پرخاشگر گفتم: «اینجا هم مثل همان خرابشده است!»
فاوست مورنائو دفترش را بست و خشماگین رو به من کرد: «به عنوان مجازات، شما را برمیگردانند به همان جهنمدره!»
همنوایی شبانهی ارکستر چوبها / رضا قاسمی / نشر نیلوفربا یک شعر
فقر روی دیانایات مینشیند
نسل به نسل تعقیبت میکند
در تقاطع دو دیوار
مینشینی
و برای دیانای پدرت
و مادرت
سیر گریه میکنی
روی همیشه تاکید میکنم
آدمها همیشه دو دسته بودهاند
دستهای که همیشه حق با آنها بوده
و دستهای که همیشه
برای حق
ساعت را روی پنج صبح
کوک میکردهاند
ما در حیاتهای فراخ سمنو میپختیم
آنقدر قایم میشدیم
و پیدایمان میکردند
که دیگر یاد گرفتیم
همین نزدیکیها باید گم شد
آن وقت تو کجا بودی ؟
من کفشم را
در هیچ تالاری گم نکردم
مرگ سیندرلاتر از زندگی بود
سخت میشد دست در کمرش بیندازی
و قدمبهقدم با او برقصی
زیاد دور نمیروم
آن قدر میروم
تا به گندمزاری بیآزار برسم
که دیوارهایش
یکدیگر را قطع نکرده باشند
پری اختریبا یک داستان کوتاه
هنوز نمیدانم درست است یا نه. تا به خیابان اصلی برسم، موزائیکهای کف پیادهرو را میشمارم. درست است. درست نیست. درست است. درست نیست... تا به موزائیک آخر میرسم. موزائیک آخر نصفه است.
اینجا
بایگانی
- آگوست 2010
- جولای 2010
- ژوئن 2010
- می 2010
- آوریل 2010
- مارس 2010
- فوریه 2010
- دسامبر 2009
- اکتبر 2009
- سپتامبر 2009
- آگوست 2009
- جولای 2009
- ژوئن 2009
- می 2009
- آوریل 2009
- مارس 2009
- فوریه 2009
- ژانویه 2009
- دسامبر 2008
- نوامبر 2008
- اکتبر 2008
- سپتامبر 2008
- آگوست 2008
- جولای 2008
- ژوئن 2008
- می 2008
- آوریل 2008
- مارس 2008
- فوریه 2008
- ژانویه 2008
- دسامبر 2007
- اکتبر 2007
- سپتامبر 2007
- می 1989
Blogroll
- آرزوهای پرنسس کوچولو
- ئه سرین
- اردوان نوشت
- از زندگی
- اعترافات یک راهبه فراری
- اوقات من
- بانوی اردیبهشت
- بلاگ نوشت
- بی اجازه کوچیکترا نه!
- تراموا
- تورجان
- جایی که پیاده رو تموم میشه
- حرف های یک دل
- دلنوشته های یاسی
- دندون یه آدم مرده
- دورترها
- سبز سکوت
- ستیر
- سیمرغ
- ضد خاطرات
- فرصت نوشتن
- قلم من، کاغذ تو
- مریم
- مریم اینا
- مطرود
- من یک آدم معمولی ام
- موسیقی آب گرم
- نقطه ته خط
- نقطه سر خط
- نوشته های خط خطی
- نیلوفر صحرا
- نیکات
- واژههایی از کجا؟
- واگویه
- پن پال
- چهاردیواری
- چهل و هشت
- کافه نویس
- کمانگیر
- گناهکار
- یک فتحی
- یک پنجره
خبرگزاریها
باز هم من

