به فردا میندیش. رنج هر روز برای آن روز کافیست.

پروگرم شده است که مستقیم راه برود تا به مانعی برخورد کند. سپس راهش را کج کند و سعی کند از کنار مانع رد شود و اگر آن مانع انسانی باشد فورن معذرت‌خواهی ‌کند.
به‌نظرم می‌رسد که می‌توان به عنوان یک متغیر بامعنی تعداد «ببخشید»هایش را در بازه‌ی زمانی که یک مسیر مستقیم را طی می‌کند شمرد تا به درکی ساده از منطق ساده‌ترش رسید.
او زیاد می‌گوید «ببخشید». اما «ببخشید»هایش با «ببخشید»های ما فرق دارد. او نمی‌گوید «ببخشید» چون مرتکب قصور یا گناهی شده است. یا منظورش این نیست که عذر می‌خواهم که مزاحم شده‌ام. وقتی می‌گوید «ببخشید» منظورش این است که ببخشید که راه مناسبی برای عبور و مرور من وجود ندارد. یعنی ببخشید که سر راه من هستید. یعنی ببخشید که عصای سفید من را ندیدید. یعنی ببخشید که به من تنه زدید. یعنی ببخشید که خدا من را نابینا آفریده است. یعنی ببخشید که در راهی که متعلق به شماست قدم گذاشته‌ام. یعنی ببخشید که …
یک‌بار امتحان کنید. از صبح تا شب به‌طور مداوم به دیگران بگویید «ببخشید» یا «متشکرم از لطفتان». به‌خاطر لطف‌هایی که در حق‌تان نمی‌کنند. ببینید در آخر روز چه مزه‌ای زیر زبانتان باقی می‌ماند.

نفسم در نمی‌آید. خسته‌ شده‌ام از این پروگرم. آهای ملت! کسی بلد است یک نابینا را دوباره پروگرم کند؟

پی‌نوشت: لعنت به من. هنوز یاد نگرفته‌ام که وقتی پست بنویسم که حرفی دارم.

امکان نظردهی وجود ندارد.