این پرنده مردنی نیست

حالم به‌هم می‌خورد از آدمی که خیال می‌کنند هستم.
شده‌ام حکایت قماربازی،
که سر پاره‌شدن یا نشدن طناب دارش شرط می‌بندد،
سر دم‌پایی‌هایش.

راستی پریروز که باران می‌زد هیچ حواست بود؟
زمستان هم بساطش را انداخته کولش.
شقیقه‌هایت تند می‌زدند…

پی‌نوشت: مدت‌ها بود منتظر واکنشی از سوی داریوش در قبال وقایع بعد از انتصابات بودم. خون‌بازی‌ ورای انتظار من بود.

امکان نظردهی وجود ندارد.