پی قد قامت موج

همیشه اولش با دوربین یاشیکا شروع می‌شد. و همه‌جا نوشته بودند: «ظهور عکس در ۱۷ دقیقه» همیشه عکس‌هایمان یک ته‌رنگ گلی و سپیا داشت. انگار که توی مایع ظهور خاک ریخته‌اند یا نور اتاق تاریک را قهوه‌ای کرده‌اند. و همه‌ی جنگل‌ها سبزِ سبز نبود یا همه‌ی دریاها آبیِ آبی.
توی عکس، یک دسته‌ی عینک‌ش را گرفته‌ توی دستش و بقیه‌اش روی هوا دارد تاب می‌خورد و یک ژست تخمی گرفته‌ است و پشتش یک منظره گندم‌زار است که زردِ زرد نیست و رگه‌های قهوه‌ای و کرم و سفید دارد و بعد آن‌سوتر یک درخت سبز گرد هم دیده می‌شود و چندتا ابر سفید و تپل و پنبه‌ای سرخوش هم توی آسمان آبی‌ای که آبیِ آبی نیست پرواز می‌کنند و بعد روی سطح گندم‌زار هم شاید چندتا گل و بوته‌ی رنگارنگ بودند و یک آفتاب که از کنار می‌تابید و یک نسیم که موها را به‌هم می‌ریخت و یک تی‌شرت سفید و یک شلوار جین آبی.
در نگاه اول شاید یک منظره پرت باشد با کمی گل و خیلی ساده و رو باشد. از همان مدل نقاشی‌های باب راس که نیم‌ساعته پخش بوم می‌کند و یک تنه درخت هم آخر کار وسط بوم می‌کشد و لبخندزنان یک Ross قرمز پایش می‌نویسد. یا از همان مدل پوسترهای دانه‌ای ۲۰۰ که دسته‌ای توی روزنامه‌فروشی‌ها چپانده‌اند روی هم کنار پوستر مهناز افشار. در نگاه دوم هم همین است.
آن عکس دوربین یاشیکایی سال 74 قرار نبوده کسی را شیفته‌ی طبیعت کند تا سر به دامان کوه و جنگل نهد. قله‌های مه‌گرفته‌ي برفی و غارهای استالاگمیت یا اسفنج‌های غول‌پیکر اقیانوسی خیلی دهن‌پرکن‌اند. عشوه دارند. خودشان را توی صورتت پرت می‌کنند. لازم نیست پیدایشان کنی، کشف شوند. رنگ‌هایشان فتوشاپی‌است. در این عکس اخم کرده است. شاید چون با اخم خوش‌تیپ‌تر جلوه می‌کرده یا آفتاب توی چشمش می‌زده یا حتی به‌زور جلوی لنز برده بودنش. شاید گرسنه بوده یا شاید به هوای شکلاتی که توی دست آقای عکاس تکان‌تکان می‌خورده ایستاده تا شر عکس کنده شود و به مراد دل برسد. معلوم نیست از کجا به آن‌جا برده‌اندش. یک گندم‌زار بکر بی‌هیچ‌پایی که دویده باشد برش. دوست‌داشتنی‌است این نگارش؟ می‌خواهی باز هم از عکس‌ش بگویم؟
طرز فکر احمقانه‌ای دارد. می‌خواهد به زور به هر شروعی پایانی دهد و برود پی شروع دیگرش. من در آن عکس روان سالمی داشتم. امروز که در آن عکس دماغم را می‌بینید، آینده‌ها گذشته‌اند. مچاله و چرب. آن‌جا زمانی گندم‌زار بود و زرد. امروز از لای همین رگه‌های قهوه‌ای و کرم به روزهای سگی خو گرفته‌ام. آن گندم‌زار بوی نان داغ از تنور بیرون آمده داشت. آن گندم‌زار مترسکی پیر داشت. کلاغ‌ها هم راضی بودند. آن عکس دوربین یاشیکایی می‌گوید.
امروز که من در آن عکس نیستم اقیانوس‌ها آبی‌ترند. خوش‌رنگ‌تر و با اسفنج‌های غول‌پیکر و ماهی‌های زرد و قرمز و سبز. امروز که من در آن عکس نیستم قله‌های برفی سفیدترند و آفتاب تیغ می‌کشد بر قله و سایه می‌اندازد روی دامنه. امروز دریاها آبی‌ترند و ساحل‌ها نرم‌تر و آفتاب گرم‌تر و نخل‌های لب ساحل پرشده‌اند از نارگیل. امروز دیگر عکس‌ها یاشیکایی نیستند. نیکونی‌اند.
بعدها که ما نیستیم، او ما را مرور خواهد کرد. مثل هزاران سال پیش که اولین دست در تنور فرو رفت تا خمیر را نان کند و بوی خیالی نان پیچید و در دوردست‌ها دست نوازشی روی شاخه‌های گندم کشیده شد. مترسک پیر فریاد کشید: گم شوید کلاغ‌های بی‌حیا. من هنوز زنده‌ام. و کلاغ‌ها غارغاری راه انداختند و امروز سال‌ها از آن عکس می‌گذرد. بعدها این حوالی خوش‌رنگ‌تر هم خواهد شد. و او ما را مرور خواهد کرد و به همین‌جا خواهد رسید که اکنون داریم حرف مفت می‌زنیم. او ما را نگاه نمی‌کند و رد می‌شود. او نمی‌شنود که روزگاری ما حتی از او هم سخن گفته‌ایم. او با ما فرق دارد. حداقل یک فرق را دارد. او دوربین دیگری را زندگی‌ می‌کند. او هم به اندازه‌ی نوجوانی ما نمی‌فهمد. ما به رنگ خو کرده بودیم. او ماده‌ی دیگری را زندگی می‌کند. و با اشتیاق احمقانه‌ی یک نوجوان دور می‌زند و به همان‌جایی که بوده‌ایم می‌رسد. دور می‌زند دور یک میدان سیمانی با یک فواره‌ی برنجی و قو‌های گچی و آبی که بازمی‌گردد به راهاب.
هیچی از آسمان نبارید. من در آن عکس هیچ پیامی از متافیزیک نگرفتم. من کم‌کم فراموش کردم که از کجا آمدم و آمدنم بهر چه بود. من فراموش کردم برگردم. من دور زدم چون همه‌جا دایره بود. دایره‌ام گوشه داشت. من گوشه‌ی دایره‌ام گم شدم. من ریشه دواندم و کهن شدم. مثل جویباری که کوه را می‌تراشد. من در آن عکس کوچک بودم. اما هنوز هم مثل آن موقع موز می‌خورم. من آسمان‌ها و زمین‌ام. در من نشانه‌هایی است برای تو که دستت در شورتت است. برای تو که پشت ستون نشسته‌ای. برای تو که پس‌فردا سرطان خون می‌گیری. در همه‌چیز نشانه است. حتی در کج‌کج راه رفتن خرچنگ که نه که نتواند صاف راه رود. همه‌مان می‌دانیم که خدا گر ز رحمت ببندد دری، ز حکمت ببندد در دیگری. خرچنگ صاف راه نمی‌رود چون ز رحمت و حکمت درهایش بسته‌اند.
فقط زمان است که باز است. شاید اگر انسان پارینه‌سنگ بیخیال روز و شب می‌شد و سپیدی‌ِ مو را انکار می‌کرد اکنون گیر این کلاف کلافه نبودیم. من تا همین امروز، تا همین ثانیه، تا همین پلک، مقاومت کرده‌ام که کارم تمام نشود. من کاری نکرده‌ام. من فقط نیمه‌کاره مانده‌ام. من دیوارم و مثل هر دیوار دیگری خطر جلبک‌بستن دارم.
همیشه هروقت کم می‌آورم تمرکز می‌کنم روی یک چیز. یک‌بار می‌شود کتاب. یک‌بار می‌شود فیلم. یک‌بار می‌شود خواب. یک‌بار هم کف دستم را با لبه‌ی کارت‌گرافیک سوراخ می‌کنم. این‌بار هم تمرکز کرده‌ام روی تو. بی‌اغراق همیشه جواب گرفته‌ام. ازم دور نایست. ماضی شده‌ای. ماضی بعید. دلم برای یک حال ساده تنگ شده است.

امکان نظردهی وجود ندارد.