دل‌تنگی نیست

ساعت ۸ شب است. دراز کشیده‌ام روی تخت. ام‌پی‌تری‌پلیر توی گوشم است و دارم آهنگ‌های دو سال پیش را گوش می‌کنم. آهنگ‌های مسیر خانه تا پلی‌تکنیک. پدرم می‌آید توی اتاق. چراغ را روشن می‌کند. می‌بیند به پهنای صورت خیس اشک‌ام. چراغ را خاموش می‌کند و می‌رود بیرون.

پی‌نوشت: یکی از دوستان پرواز کرد به کانادا.

امکان نظردهی وجود ندارد.