بوزینه در برابر انسان چیست؟ چیزی خنده‌آور یا چیزی مایه‌ی شرم دردناک

سبز

یک/ تابستان هم دارد گورش را گم می‌کند و جایش را به پادشاه فصل‌ها می‌دهد. تابستانی که خیلی از هم‌وطنانم را ازم گرفت. تابستانی که بد کینه‌ای را در دلم جا داد.
پاییزی اما دارد می‌آید که از همین آغاز یک ژست بهاری گرفته و حالا ما را که عمری با آن سرمای دست‌زیربغل‌کردنی‌اش و آسمان ابری و خاکستری و کوله‌ی مدرسه‌اش دل‌ می‌بُرد دارد با یک باران نم‌ناک اشکی و هوای خنک و دونفره زبان‌درازی می‌کند که من از این‌ها هم بلدم و حالا کجایش را دیده‌ای و این‌ها. و ما را ایستانده توی ایوان زیر آن شرشر که «هرطور شده زیر باران خیس بشوید؛ وقت برای خشک بودن زیاد هست».
خلاصه که هرچه درد و بلای این پاییز است بخورد فرق سر آن تابستان شتری که ما را نه یک فصل که یک دهه بزرگ کرد.

دو/ روزگار می‌گذرد. بی هیچ نیش‌ترمزی که قربان من پیاده می‌شوم و این‌ها. ما هم داریم تخته گاز تعطیلات را به ته می‌رسانیم تا یک‌وقت نماند برای بعد. می‌دانید که اصولن هرچیزی تاریخ مصرفی دارد. تا تعطیل هستی تعطیل کن.

سه/ آقای شیرازی عزیز، مدیر محترم وب‌سایت بلاگفا، تا امروز هر چقدر خواستید پیش پای وبلاگ‌نویسان سبز سنگ انداختید و چوب لای چرخ‌شان کردید. آن از وقتی که نگذاشتید کسی بندوبساطش را جمع کند و از وبلاگش اسباب‌کشی کند و برود یک سیستمی که امنیت روحی جسمی داشته باشد و این از وقتی که روزهای از قبل‌قرارگذاشته‌شده را دچار اشکال فنی می‌شوید و نمی‌گذارید کسی پست بنویسد. کمی فکر کنید. ارزشش را ندارد آن‌قدر برای دنیا و آخرت‌تان لعن و نفرین بخرید. ما عادت نداریم کسی را به چوب کسی دیگر بزنیم. کمی فکر کنید که آیا مدیران پرشین‌بلاگ و میهن‌بلاگ و غیره هم مثل شما این‌قدر سنگ حکومت را به سینه می‌زنند؟ برادرانه عرض کردم قربان. ارزشش را ندارد.

چهار/ بله دوستان. ما هم کم‌کم داریم می‌رویم سینما تا بازیگرها را ببینیم. «خاک‌آشنا» می‌رویم تا «رضا کیانیان‌»اش را ببینیم. «تردید» می‌رویم تا «ترانه علی‌دوستی»‌اش را ببینیم. هرچند از «بی‌پولی» و «لیلا حاتمی»‌اش نمی‌شود گذشت. جای یک عدد نی‌آز خالی‌ است تا ما را با افاضات‌شان بشویند و پهن کنند توی آفتاب خشک شویم. هرچند این روزها آفتاب هم می‌یافت‌نشود شده است.
خلاصه این‌جور سینمادوستی هستیم ما. بعله.

پنج/ بعد هم می‌دانید که من آدم خفه‌خون گرفته‌ای نیستم. گیرم اطرافیان می‌گویند چقدر ساکت و باحجب‌وحیایی! اما خب ترجیح می‌دهم دلم پیش خودم بگیرد. می‌دانید که. بعد یک کسانی هم هستند که وقتی وارد زندگی‌ات می‌شوند احساس می‌کنی زیاد از حد زندگی‌ات آپ‌سایدداون شد و حالا یا باید دوباره زندگی‌ات را بچینی از اول. سرفرصت. تا بشود همانی‌که همه عمر به انحاء مختلف مورد عنایت‌ات قرار داده یا این‌که خودت سروته شوی و دنیا را برعکس ببینی. بعد آدم با خودش فکر می‌کند یعنی به خودش با آن آدم فکر می‌کند و به خودش که آن آدم را دارد. خودش که آن آدم دوستش دارد. آن آدمی که آدم دوست دارد باهاش باشد تا با او بودنش را به رخ دیگران بکشد. که قد می‌کشد و این‌ها. بعد حالا اگر دیدید که من خیلی ساکت شده‌ام و حناق و الخ بدانید که دارم این خلاء را توی عزا پر می‌کنم با خودم و الان یحتمل نشسته‌ام یک گوشه‌ای زانو بغل گرفته‌ام و دلم پیش خودم گرفته و این‌ها.

پی‌نوشت: عکس هم که خودش یک پاراگراف بود. بعد هم می‌توانید با این لالایی بخوابید. عنوان هم پیش‌نهادی از ایشان است.

امکان نظردهی وجود ندارد.