بی‌آرزو

یک‌روز صبح از خواب بیدار می‌شوم. پرده‌ی کنار تختم را کنار می‌زنم و زنگ بالای تخت را فشار می‌دهم. مستخدمم با سینی صبحانه وارد می‌شود و من همین‌طور که مشغول ورق‌زدن روزنامه‌ی صبح مورد علاقه‌ام هستم، لیوان شیر را آرام کنار لبم می‌برم و مزه‌ی خاصش را که خودم به سرآشپزم سفارش کرده‌ام مزه‌مزه می‌کنم. کمی کره روی تستم می‌مالم و مربای توت‌فرنگیِ اتریشی‌ام را ناخونک می‌زنم. فنجان چایم را می‌خورم و به پیش‌خدمتم که دم در ایستاده سفارش یک فنجان دیگر می‌دهم.

دکترای تخصصی‌ام از ام‌آی‌تی را قاب کرده‌ام و زده‌ام بالای صندلی‌ام پشت میز در اتاق کارم. امروز اما کار چندانی ندارم. منشی‌ام خبر داده که امروز از بورس تماس گرفته‌اند و گفته‌اند که سهام شرکت ان‌ویدیا در سیلیکون‌ولی سقوط کرده و نمی‌دانم چقدر ضرر کرده‌ام. به‌درک! چه کارشان کنم این همه بی‌عرضه‌ی تنبل را؟

باز دعوت‌نامه دارم. این‌بار باید برای دانشجوهای الهیات سخنرانی کنم. خسته‌ام کرده‌اند. یک مشت احمق و بی‌مغز که تمام عمر دنبال فرمول موفقیت می‌گشته‌اند و حالا یک‌باره فهمیده‌اند که از این خبرها نیست و باید ماتحتشان را تکان دهند تا بتوانند از لجن‌زاری که تویش غوطه‌ورند نجات پیدا کنند. ابله‌های نفهم که تمام عمر توی کله‌پوکشان را با خزعبلاتی مثل قانون جذب و فنگ‌شویی پر کرده بودند. به تخمم! دوباره می‌روم برای‌شان از لزوم انتخاب هدف و نیروهای مافوق طبیعی و ذن و کوفت سرهم‌بندی می‌کنم. باشد تا آخر عمرشان بنشینند یک گوشه توی اتاق تاریک و شمع روشن کنند و توهم بزنند که دارند نیروهای طبیعت را فراخوانی می‌کنند! خاک‌برسرتان!

جایزه‌ی پولیتزر سال پیش خیلی چسبید. حالا هرچند دو میلیون دلار رقم شگفت‌انگیزی نیست ولی کیفی دارد جلوی هم‌ردیفی‌ها پز بدهی و سرت را بالا بگیری. تصور این‌که دومین کتابی که نوشته‌ای چنین جایزه‌ای را نصیبت کند به‌اندازه‌ی کافی لذت‌بخش هست. راستی یادم باشد به منشی‌ام سفارش کنم برای چاپ سری جدید کتاب اولم با ناشر تماس بگیرم و فصل آخر را دست‌کاری کنم. انگار که آن بخش که در مورد فرهنگ غنی! کشور نوشته بودم چندان به مزاق داوران فرهنگستان خوش نیامده است. کمی دست‌مالی‌شان می‌کنم با این توضیح که در طول این مدت تحقیقات بیش‌تری کردم به نتایج تازه‌ای رسیدم. ببینم نظرشان عوض می‌شود و این کتاب را نامزد کتاب سال می‌کنند یا نه.

سالی دو ماه با بچه‌های مهندسی نرم‌افزار کلاس فشرده‌ی تحلیل دارم. برعکس آن‌یکی‌ها، این بچه‌ها خیلی به دلم می‌نشینند. می‌دانند دارند چه‌کار می‌کنند. بعد از چهارپنج‌سال دیگر مغزشان برای کار مهندسی آب‌دیده شده. الان دیگر فوت‌وفن‌های کپی را یاد گرفته‌اند. هزار مرتبه به‌شان گفته‌ام که باباجان چرخ را دوباره اختراع نکنید. الان دیگر تا به‌شان می‌گویم برای هفته بعد فلان برنامه را تحلیل کنید چنان کپی تمیزی از کار خودم تحویلم می‌دهند که خودم باید چندبار زیر و رویش کنم تا به نتایجی که خودم گرفته بودم دست پیدا کنم. از بین‌شان یک پسری هست، دلم روشن است که روزی بیل‌گیتس دومی تربیت خواهد شد. بگذارم چند ماه دیگر شاید به عنوان دستیار انتخابش کردم. زیر پر و بالش را بگیرم شاید توانست این وضع به‌گل نشسته‌ی آی‌تی را تکانی دهد. دوره‌ی کامپیوتر هم دیگر به‌سر آمده. خسته‌مان کرده‌اند. چند سال است با این قارقارک‌ها سروکله می‌زنیم؟

پیک برایم بلیط دوسره‌ی ونیز را آورده. چند روزی بود دست‌ودلم به کار نمی‌رفت. خواستم هوایی عوض کنم. این وقت سال هوای ونیز بد نیست. مدتی بود به ویلایم سر نزده بودم. سپرده‌ام آزمایش‌گاه را برای این مدتی که نیستم تعطیل کنند و عوضش مقداری خرجش کنند. کمی تجهیزاتم از مدل روز عقب مانده‌اند. تا موقع برگشت قرار است دستی هم به سر و روی خانه بکشم. کمی به وضع باغ برسند و چمن‌ها را مرتب کنند و درخت‌ها را هر کنند و به گل‌های باغچه‌ام برسند. ورودی خانه هم طرحش دیگر دلم را زده است. قرار است یک طراح بیاید طرح جدیدی برای سر در خانه بزند. لابی هم کمی دست‌کشی لازم دارد. راستی الان که دارم این‌کارها را می‌کنم، اتاق کارم را هم کمی مرتب کنم و آن تابویی که از موزه خریدم هم به دیوار اتاق بزنم. جایش توی اتاق میهمان‌ها کمی زیادی توی چشم است. می‌ترسم هوای آن‌جا خرابش کند.

سرآشپز امروز برایم قیمه‌ی مخصوص تدارک دیده. همیشه بهش می‌گویم که من زیاد اهل غذای خارجی نیستم. وقتی که تنها هستم ایرانی بپزد. وقتی میهمان دارم جلویش با غذاهای خارجی دربیاید. شب‌ها هم به سفارش دکترم پرهیز دارم و کمی تا قسمتی سبزی‌خواری می‌کنم. البته نه از سبزی‌خواری‌های تهوع‌انگیز که کدوی آب‌پز می خورند با ماش. سبزی‌خواری من همان سالاد فصل است. عوضش نهار را به خودم می‌رسم. مگر قرار است چند سال زندگی کنیم که این‌قدر زجر دهیم خودمان را؟

بلیط برای امشب است. امروز را به دیدن آدم‌هایی که دوستشان دارم می‌پردازم. دیروز با یکی از دوستان قدیمی ملاقات داشتم. قدیمی که می‌گویم یعنی از زمان دبیرستان. خیلی سال است. آن موقع‌ها با هم بعد از مدرسه یا روزهای پنج‌شنبه که زودتر تعطیل می‌شدیم می‌رفتیم باشگاه بیلیارد نزدیک مدرسه. همیشه حریف بودیم. بعد از آن‌که دانشگاه قبول شدیم تابستان‌ها یا روزهای تعطیل عید هم‌دیگر را می‌دیدیم و می‌رفتیم باشگاه نزدیک خانه‌ی ما. از آن موقع تا الان هم باز هر وقت بی‌کار می‌شوم خبرش می‌کنم بیاید خانه‌ی ما چند دست اسنوکر و ایت‌بال بازی می‌کنیم. هنوز هم ناکس رقیب است. بازی‌هایمان دیگر مثل قدیم نیست. پیر شده‌ایم دیگر. ولی کری‌خوانی‌هایمان هنوز سر جایش است. لذت بازی به همین است.

پیشنهاد یک مستند از زندگی‌ام را دارم. البته نه از روی کتاب خاطرات شخصی‌ام. چند سال پیش چاپ کرده بودمش و کلی فروش کرد. نمی‌دانم چه چیز زندگی من به درد بقیه می‌خورد که این‌طور فروخت. به هر حال پیشنهادش از ناشر کتاب‌هایم بود. گفته بود که زندگی‌نامه‌ها به خصوص اگر به دست خود شخص باشد فروش می‌رود. من هم چند ماه وقت گذاشتم و نشستم همه‌ی خاطراتم را تا جایی که ذهنم یاری می‌کرد نبش قبر کردم و نوشتم. خب قصدم از نوشتن اصلن پول نبود. خواستم چیزی از زندگی‌ام به یادگار بماند. کم سختی نکشیدم. روزهای استارت‌اپ هنوز هم در ذهنم مانده. شب‌هایی که از فرط هیجان خوابم نمی‌برد و توی ذهنم خط‌به‌خط کدنویسی سایتم را می‌کردم و تا آفتاب‌زدن خورشید طول می‌کشید و روزهایی که از شدت کار از درس‌ها مانده بودم. ایده‌مان خوب بود. سرمایه‌ی چندانی نمی‌خواست عوضش فروش داشت.
داشتم می‌گفتم پیشنهاد ساخت یک فیلم را دارم. قرار است اقتباسی نباشد یعنی یکی بیاید باهام مصاحبه کند و چند ساعت در روز و چند روز وقت بگذاریم تا متنش دربیاید. کمپانی سازنده‌اش اما هالیوودی است. دوست داشتم یکی از سینمای فرانسه روی این فیلم کار کند. توی رودربایستی قرارم داده. قسط اول را هم به حسابم ریخته. دیگر مثل این‌که کاری از دستم بر نمی‌آید. ولی فعلن کار واجب‌تری دارم. باید بروم به ویلایم سر بزنم. بقیه کارها بعد از سفر.

داشتم فراموش می‌کردم. باید به منشی سفارش کنم هزینه‌ی این ماه مزرعه را به‌حساب کارگزارم واریز کند. اسب‌ها را هم برای هواخوری ببرند بگردانند. هزینه‌ها دیگر سر به فلک زده. باید فکری به‌حال این همه زمین و ملک بکنم. فقط خرج می‌گذارند روی دست آدم. بفروشمشان و پولش را بگذارم توی بانک. دیگر به بورس هم اعتباری نیست. درصد ناقابلی هم به بنیاد خیریه‌ی شهر می‌رسد البته. باید حساب‌دارم را بعد از سفر ببینم. مردک معلوم نیست دارد چه غلطی می‌کند.

در مسیر فرودگاه هستم. آشیانه زیاد از باند دور نیست. لپ‌تاپم را روی پایم باز کرده‌ام و با اینترنت وایرلس شهر وبلاگم را می‌نویسم. دستانم را پشت سرم می‌گذارم از رسیدن به آرزوهایم لذت می‌برم. روزگار بی‌آرزویی!

امکان نظردهی وجود ندارد.