سیزیف

حتا فکرش هم مازوخیستانه‌ است. یعنی تصور این‌که مثلن من نشسته‌ام این‌ور میز و تو نشسته‌ای آن‌ور میز. بیرون هوا دارد تاریک می‌شود و بعد ما هردوتایمان بدون این‌که حرفی بزنیم هات‌چاکلت‌هایمان را گرفته‌ایم توی دستمان و منتظریم تا خنک شوند و بعد هرکداممان زل زده‌ایم به یک طرف و داریم بیرون را تماشا می‌کنیم و بعد صدای آهنگ یک خواننده‌ی خارجی هم از پخشِ مغازه شنیده می‌شود و بعد تلویزیون ۱۵ اینچ گوشه‌ی بار هم خراب است و دارد یک تصویر برفکی نشان می‌دهد. بعد ما که فقط توی مغازه نیستیم. چند نفر دیگر هم توی صندلی‌های چوبی آن‌طرف فرو رفته‌اند و دارند با قهوه‌هایشان سر می‌کنند و یک آقایی پشت یک میز یک‌نفره نشسته و دارد کتاب می‌خواند و یک دختر و پسر جوان هم آن سمت دیگر هستند و دارند آرام با هم صحبت می‌کنند و اصلن جنگولک‌بازی درنمی‌آورند و بعد یک پسر دانشجویی هم هست آن‌طرف‌تر که چندتا کتاب و جزوه باز کرده روی میزش و دارد تندتند چیز می‌نویسد و بعد همین‌طور که هوا هی تاریک‌تر می‌شود انگار که این لامپ ۱۰۰های زرد وسط مغازه هم هی پرنورتر می‌شوند و این ماجرا همین‌طور ادامه دارد تا این‌که:

دنگ! صدای زنگ بالای در مغازه درمی‌آید و بعد او صدایش را با دستانش جمع می‌کند و سمت ما داد می‌زند که «هــــــــی … شما دو تا! شمایی که اونجا نشستین! می‌دونین وقتی اسفند می‌شه باد از کدوم طرف میاد؟»

آن‌وقت تو نگاهت را از او برداری و دستت را بگذاری زیر چانه‌ات و با آن لبخند مونیکابلوچی‌ای‌ات من را نگاه کنی و بعد من هم دستم را داخل جیب کاپشنم بکنم و یک مشت باروت دربیاورم و آن‌ها را پرت کنم سمت جنوب.

او هم راهش را بکشد به طرف شمال.

خواننده هم بداند که نباید بداند تو کیستی.

امکان نظردهی وجود ندارد.