داستان مرگ

الهام فرسایی در یک روز بارانی اسفندماه، بعد از سه هفته مبارزه با بیماری خشکی روده، ساعت ۴ صبح مرد. این‌که او تلاشی برای زنده‌ماندن کرد یا در این مدت چقدر از خدا خواست تا زنده بماند و هیچ جوابی نگرفت به ما مربوط نیست. چیزی که اهمیت دارد وضع شوهرش است. علیرضا صالح که در این مدت از خواب و خوراک افتاده بود و کارش رسیدگی به زن بیمارش و راست‌وریس کردن وضع خانه بود. علیرضا این مدت به هرچه ته‌مانده از ایمان و اعتقاد و دکتر و بیمارستان و نذر مکه داشت چنگ زده بود اما دکترها خیلی بی‌تفاوت آب پاکی را روی دستش ریخته بودند. زنش روزهای آخرش را می‌گذارند و از هیچ‌کس کاری برنمی‌آمد.
روزی که صورت زنش کبود شد و استفراغ‌های خشک کرد، علیرضا حسابی ترسیده بود. بلندبلند از خدا خواسته بود زنش را برایش نگه دارد. اما همان‌طور که می‌دانید زنش ساعت ۴ صبح فردای آن‌روز به طرز احمقانه‌ای مرد. زنش نفس بلندی کشید و نفسش همان‌جا گیر کرد و با چشمان خیره به علیرضا بی‌حرکت ماند.
روز خاکسپاری همه آمده بودند. مادر الهام موهای سرش را می‌کند و پوست صورتش را می‌خراشید و بلند جیغ می‌کشید و دختر جوانش را صدا می‌زد. پدر الهام چند سال قبل مرده بود و الان همان‌جا چند قبر آن‌طرف‌تر زیر یک متر خاک داشت تجزیه می‌شد و کرم‌ها الباقی استخوان‌هایش را می‌کندند و برای بچه‌هایشان می‌بردند.
برادر ۱۷ساله‌ی الهام پیش مادرش نشسته بود و او را محکم بغل گرفته بود تا پس نیفتد. کلی از فامیل هم جمع شده بودند. هرکدام با یک دستمال جلوی صورتشان که مثلن دارند گریه می‌کنند. اما در این بین علیرضا هم بود. آن‌روز از صبح دو بسته سیگار کشیده بود بدون آنکه احساس کند راضی شده است. چنان از هر نخ سیگار لذت می‌برد که انگار آخرین نخ سیگاری است که می‌کشد. الهام هیچ‌وقت نگذاشته بود او سیگار بکشد.

خب انتظار ندارید که با گوش دادن به این آهنگ، بشود متن دیگری درآورد.

امکان نظردهی وجود ندارد.