نامه‌ای به یک برادر

سلام برادر باتوم زن.

می‌دانم گرفتاری. باید بروی آماده شوی. آخر چند ساعت دیگر حماسه‌ی ۱۸ تیر است. تو هم باید مثل «خس و خاشاک»ها خودت را آماده کنی. اما خب می‌دانی، کار تو سخت‌تر است. این را خوب درک می‌کنم. آخر تعداد شما خیلی کمتر است. می‌دانی، تعداد شما به یک‌دهم خس و خاشاک‌ها هم نمی‌رسد. به‌همین خاطر بهت سخت می‌گذرد. تو باید جور ده نفر را بکشی. می‌دانی، یک‌نفری سخت است ده نفر را با هم با باتوم زدن. برای همین سردمدارانت برایت گاز اشک‌آور و اسید سفارش داده‌اند. نگران نباش. یک حلقه را محکم بکشی و بعد پرتش کنی سمت خس و خاشاک‌ها، همه‌شان را فراری می‌دهی. آخر تو ماسک داری. آن‌ها باید با دستمال کاغذی جلوی صورتشان را بگیرند. می‌دانی، گاز اشک‌آور خیلی می‌سوزاند. حالا سوزشش که چیزی نیست. وقتی اسپری اسید را می‌گیری توی صورت یک خس و خاشاک، دیگر امیدی به دیدن ندارد. یک لحظه فکر می‌کند که قیافه‌ی تو، آخرین تصویری خواهد بود که خواهد دید. یک لحظه کافی‌ است تا مردمک چشمش خیس شود. بعد از آن دیگر خیالت راحت باشد. دیگر کارش تمام است. چون نمی‌بیند و تو راحت می‌توانی با باتوم به فرق سرش بکوبی. می‌دانی، یا نه نمی‌دانی، باتومی که تو دستت داری، برای مبارزات خیابانی و جلوگیری از اغتشاش است. یعنی باید بلد باشی چطوری جلوی اغتشاشات را بگیری. خب تو که البته بعید می‌دانم آموزش دیده باشی. چون این کار دوستان ما در گارد ضد شورش است. فقط آنها بلد هستند چطور باید با باتوم ضربه زد. تو بلد نیستی. ایرادی به تو وارد نیست البته. باید به فرماندهانت تذکر داد که به تو یاد بدهند. می‌دانی، وقتی با باتوم فلزی، وسط سر یک نفر می‌زنی، زیر آن لایه استخوان جمجمه، یک جامد نرم هست به‌نام مغز. که خیلی راحت تغییر شکل می‌دهد. وقتی جمجمه شکسته شد، فکر کنم توی راهنمایی خوانده باشی که نیروی وارد بر سطح بعد از فروپاشیدن سطح متوقف نمی‌شود. یعنی ضربه باتومت به آن جامد نرم وارد می‌شود. بعد می‌دانی چه می‌شود؟ طرف می‌میرد.

ای‌بابا. داشتم چه برایت می‌نوشتم. چه شد. ببخشید. داشتم از امروزت می‌گفتم. سرت شلوغ است. داری پوتین‌هایت را می‌پوشی. آخر این پوتین‌ها هم لازم هستند. مگر نمی‌دانی که داری می‌روی جبهه؟ آخ آخ. گفتم جبهه. یادت است «علی محمدی» را؟ که ترکش خورد و آن قدر ازش خون رفت تا شهید شد؟ بعد با لباس خونین دفنش کردند. آخر شهید نیازی به غسل ندارد. داری می‌روی که پسر و دختر‌های «علی محمدی»ها را با پوتینت بزنی. آخ نمی‌دانی که این نوک پوتینت چقدر سفت است. وقتی می‌کوبیش توی ساق پا یا با کَفَش می‌زنی توی سینه، انگار که یک تخته سنگ خوابانده‌اند روی سینه‌ات. خیلی درد دارد. می‌دانی پوتین‌هایت را زمانی چه کسانی می‌پوشیدند؟ «علی محمدی‌»ها.

اصلن ولش کن. خودت چطوری؟ خوبی قهرمان؟

می‌دانم سرت شلوغ است. داری می‌روی که خون باتومت را آب بکشی. آخر نجس شده است. می‌دانم که باید وضو بگیری. باید بایستی به نماز. به سوی کعبه. می‌دانی من هم مسلمانم. می‌دانی وقتی اذان می‌گوید من هم به همان سمتی که تو نماز می‌خوانی، نماز می‌خوانم. سرت را بالا بگیر دلاور. عرقت را پاک کن. برو وضو بگیر. با هم اقامه می‌کنیمش. اما خب می‌دانی من فعلن نمی‌توانم وضو بگیرم. چند روز پیش یک برادر دیگر دست راستم را از آرنج شکست. بالاتر برایت نوشتم. باتوم فلزی کلن به هرجا که بخورد می‌شکندش. این برادر هم دست من را پیچاند و زد توی آرنجم. راستش را بخواهی اولش اصلن نفهمیدم چه شد. ترق کرد و بعد بی‌جان افتاد. اول نگاهش کردم همین‌طور. بعد دیدم چند نفر دویدند سمتم. کم کم احساس درد کردم. بعد می‌دانی چند تا اتفاق جالب افتاد. اول می‌خواستند من را سوار آمبولانس کنند. بعد چند تا خس و خاشاک دیگر نگذاشتند و من را سوار ماشین خودشان کردند. گفتند اگر ببریم بیمارستان آنجا دستگیرت می‌کنند. بعد می‌برندت به ناکجاآباد. گفتند شاید دیگر اثری ازت پیدا نشود. گفتند بیا ما تو را می‌رسانیم بیمارستان. باید با اسم جعلی و بدون بیمه دستت را گچ بگیری. بعد هم سریع باید فرار کنی از بیمارستان. می‌دانی یک چیز جالب هم گفتند. گفتند آنهایی که تلویزیون نشان می‌دهند که توی بیمارستان خوابیده‌اند و دارند از اغتشاش‌گرها می‌گویند را باور نکن. آخر این روزها هیچ زخمی توی بیمارستان پیدا نمی‌شود. آنها هم از خودشان هستند. من راستش باور نکردم. نفهمیدم منظورشان از اینکه آنها از خودشان هستند یعنی چه هستند. مگر برادر از شما هم کسی زخمی می‌شود که ببرندش بیمارستان؟ راستش را بگو برادر. این خس و خاشاک‌ها مگر این قدر باعرضه‌اند که با دست خالی جلوی شما دربیایند و شما را زخمی کنند؟ راستش را بگو. بگو که همه‌ش فیلم است. آخر می‌دانی این‌روزها دیگر هیچ کس تلویزیون نگاه نمی‌کند. آخر همه‌ش زیر نویس می‌کردند که بیایید این اغتشاشگرها را شناسایی کنید. برادر نگو که آن پسر ۱۲ ساله که توی آی‌سی‌یو مرد اغتشاش‌گر بود. نگو که آن دختری که مغزش ریخت روی جدول جلوی پارک لاله از براون دستور اغتشاش گرفته بود. برادر نگو که آن پسری که تیر به سرش خورد، همانی که فیلمش تازه دوسه روز است درآمده است، نگو که آن هم از یک خانم توی انگلیس فرمول بمب گرفته بود.

آه که من هرچه می‌خواهم از خودم و خودت بنویسم هی رشته کلام در می‌رود. آخر می‌دانی خیلی وقت است که ننوشته بودم. این چند روز سایتم را داون کرده بودند. مسخره بود آخر این سایتی که روزی ۳۰ تا بازدید به زور دارد کجای وبلاگشهر را به اغتشاش کشیده است که داونش کردید؟ دم بچه‌های سرور گرم که برایم برگرداندنش. ولی خب. می‌دانی دردناک است. این که توی چهاردیواری خودت چیزکی بنویسی که هیچ‌کس نمی‌خواند. صبح بیدار شوی ببینی روی در چهاردیواری‌ات ضربدر قرمز زده‌اند. راستی گفتم ضربدر قرمز. برادر تو را نمی‌دانم. ولی چند نفر دیگر از برادران هست که کارشان این است که روی در خانه‌هایی که شب‌ها الله‌اکبر می‌گویند ضربدر میِ‌زنند. جرم جالبی است نه؟ الله‌اکبر گفتن. البته که شما اسم دیگری برایش گذاشته‌اید. براندازی نرم یا این چیزی که این‌روزها می‌گویید «اقدام علیه امنیت ملی». بعد نمی‌دانم خبر داری یا نه. این خس و خاشاک‌ها نصف شبی می‌روند در خانه‌شان و با همه‌جور پاک‌کننده‌ای که فکر کنی می‌افتند به جان در خانه‌شان. بعد شنیده‌ام توی کرج کار جالب‌تری می‌کنند. می‌روند توی خیابان و روی در همه‌ی خانه‌ها ضربدر می‌زنند. یاد آن داستان قدیمی افتادم. علی‌بابا بود فکر کنم. که وقتی چهل دزد خانه علی‌بابا را پیدا می‌کنند روی درش علامت میِ‌زنند تا نصف شب بریزند در خانه‌اش و گنج را بدزدند. و آن دختر قصه می‌رود روی در همه‌ی خانه‌ها علامت میِ‌زند. این البته نسخه اصل داستان است که من یواشکی خوانده‌امش. نشنیده بگیر برادر. توی نسخه‌ای که شما برای بچه‌ها چاپ می‌کنید که از این خبرها نیست.

ببین تو را خدا نشسته‌ام دارم برایت قصه می‌گویم. می‌دانی ساعت چند است؟ ساعت ۵ صبح است. نمی‌دانم تابحال این ساعت از خواب بیدار شده‌ای که ببینی چه صفایی دارد شب‌زنده‌داری یا فقط کورمال کورمال وضو گرفته‌ای و خواب‌آلود دو رکعت گذاشته‌ای به حساب خدا تا بعدن حسابت را صاف کنی؟ اما من این موقع بیدارم. این که دارم برایت قصه می‌گویم به خاطر این است که یادم آمد توی آن قصه قرار بود نیمه شب بریزند خانه‌ی علی‌بابا و گنج را بدزدند. چند شب پیش شنیدم که نیمه‌شب ریختند خانه‌ی یکی از دوستان و پسر و کامپیوترش را بردند با خودشان. جالب بود برایم. این‌روزها و شب‌ها همه‌ش دلم تاپ‌تاپ میِ‌زند. آخر اگر نیمه‌شب زنگ خانه‌مان را بزنند، پدرم توی حمله‌ی آسمش می‌میرد. برای همین نگرانم که اگر خواستید بیایید سروقتم روز باشد یا شماره‌ می‌دهم بهتان، زنگ بزنید خودم می‌آیم. من شکنجه شوم بهتر است.

ای بابا می‌بینی چه حرف‌ها که نمی‌آید یکباره. آره برادر. چند ساعت دیگر قرار است کل کشور جمع شوند توی خیابان. می‌دانی کل کشور یعنی چقدر؟ نمی‌دانی. امروز ۱۰ سال از واقعه‌ی ۱۸ تیر گذشته است. یعنی ده سال بزرگ‌تر شده‌ایم. ای کاش بفهمی که ۱۰ سال بزرگ‌تر یعنی چه. می‌دانی آن روز که کاردت تا دسته فرو رفت در پهلوی دانشگاه، خب زخم عمیقی بود. هرچند بخیه‌اش زدند. اما خوب نشد. امروز دوباره سر باز کرده‌است. ببین برادر. من خیلی بهت علاقه‌مندم. این جمله را یادت می‌آید؟ رئیس‌جمهور توی مناظره‌هایش می‌گفت. تیک عصبی‌اش بود. من نمی‌گویم چند نفر روانشناس گفتند. اما این تیک عصبی من نیست. دارم یادت می‌اندازم. من به شما خیلی علاقه دارم. اما تعجب می‌کنم این اطلاعات غلط را کی به شما داده؟ کی به شما گفته که اجازه دارید با رای مردم بازی کنید؟ کی به شما حق داده که ۳۸ میلیون رای را توی ۸ ساعت بشمارید و اعلام کنید؟ البته برادر من خیلی به شما علاقه دارم. اما دلم برایتان می‌سوزد که چنان احمق و ابله هستید که با آن همه دم و دستگاه نتوانستید بعد از ۶ روز فایل درستی روی سایت وزارت‌خانه بگذارید تا بیشتر از قبل گندش در نیاید. آخر کجای دنیا دیده‌ای که توی ۶ استان، مردم توی پاکت‌های ۱۰۰تایی بروند و رای بدهند؟ یک سوال، آخر مگر ممکن است که تعداد آرای باطله منفی شود؟ مگر ممکن است که توی یک استان دیگر، از بین تمام شهرستان‌هایش حتی یک نفر هم به غیر احمدی‌نژادتان رای ندهد؟ آخر مگر ممکن است نمودار توزیع شهرها و روستاها رگرسیون ۱ داشته باشد؟ مگر می‌شود… ای بابا برادر من چرا دارم این سوال‌ها را از تو می‌پرسم؟ خب معلوم است که تو جواب‌شان را نمی‌دانی. و جواب خواهی داد: «من این چیزا رو نمی‌فهمم. رهبر گفته فقط احمدی‌نژاد.» آه رهبر!

ولش کن برادر. دیگر تمام شده. می‌دانی که. همان اولش ما گفتیم انتخابات ابطال شود. شما گفتید نه. صبر کنید تا هفته‌ی دیگر. بعد ۱۰درصدش را می‌شماریم. خب خودت جای ما باشی چه عکس‌العملی نشان می‌دهی؟ اگر به شما باشد که می‌گفتید امام حسین(ع) می‌بایست به‌جای قیام، اعتراضش را از راه قانونی پیگیری می‌کرد. آه برادر. قلبم درد می‌گیرد. نمی‌دانی چند روز است که خموده‌ و خسته‌ام. انگار یک کوه روی دوشم جابجا می‌کنم. برادر تو را به جدت کمی فکر کن. پیامبر گفت که یک ساعت فکر برتر از هزار سال عبادت است. برادر تو را به جدت این‌قدر بی‌مغز نباش. می‌دانی این‌روزها به برادران چه می‌گویند؟ «شعبان بی‌مخ»ها. می‌شناسی‌اش؟ همانی که بعد از کودتای پهلوی تنها چیزی که به عنوان دستمزد خواست یک زورخانه بود.

برادر می‌بینی. هی حرف تو حرف می‌شود. داشتم برایت از این می‌گفتم که امروز خیلی سرت شلوغ است. داری می‌روی خس و خاشاک‌ها را جارو کنی. برادر یادت هست آن روز توی آزادی با تانکر آب جوش می‌ریختی روی مردم؟ یا آن مایع‌های مجهول‌الهویه که با هلی‌کوپتر می‌ریختید؟ همانی که نمی‌شد شستشان؟ همانی که از هزار اسید بدتر بود؟ همانی که معلوم نبود که از آزمایشگاه کره شمالی وارد شده یا چین یا خودمان ساخته‌ایمشان و فقط توی رسانه‌ی ملی به عنوان افتخار دولت نهم اعلام نکرده‌ایمش. آه برادر. گفتم دولت نهم زخم قلبم زق‌زق کرد دوباره. می‌دانستی که توی بهبوحه تبلیغات برای انتخابات، یک ایستگاه راه‌آهن ساختند توی فاصله یک کیلومتری از ایستگاه مبدا، بعد گفتند که این مسیر ریلی به دست دولت نهم به مردم تقدیم می‌شود؟ آن ۱۰۰ میلیارد تومان که اینطور به فنا رفت که هیچ. چنان سمبل شده بود که قطار از توی ریلش خارج شد و … آه برادر. چه خدمات دولت‌های دیگر که به اسم دولت مهرورز مهر نخورد. همان‌هایی که توی دولت‌های قبلی شروع شدند، گسترش یافتند و تمام شدند و هر سه فاز آنها به نام دکتر مزین شد. آه که چقدر چیز دیگر یادم می‌آید که در حوصله‌ی این پست نیست. اصلن در تخصص من نیست که نظری بدهم. ای کاش این را شما هم می‌فهمیدید.

بیخیالش برادر. خودت چطوری؟ صبحانه مقوی بود؟ چسبید؟ انرژی گرفتید؟ ذخیره کردید توی بازوهایتان؟ می‌دانی که تعدادتان چقدر کم است. حسابی بخور جان بگیری. باید جور ۱۰ نفر را بکشی.

راستی برادر می‌بینی هوا چه خس و خاشاکی شده؟ حسابی خاک گرفته همه جا را. می‌خواستم بگویم که حواست باشد یک وقت اشتباهی برادری دیگری را نزنی که آن دنیا خِرت را بگیرد. می‌دانی که وقتی یکی را می‌زنی، خدا به او حق می‌دهد که قصاصت کند. یک وقت برادر ارزشی دیگری را نزنی که آن برادر از حقش نمی‌گذرد و یک باره دیدی پرت شدی توی دهان مار غاشیه. راستش من هم مثل تو نمی‌دانم مار غاشیه چیست. ولی من خیلی از مار می‌ترسم. برای همین سعی می‌کنم که کسی را نزنم. آخر اگر یک وقت آن دنیا خِرم را گرفت چه؟ بخاطر همین خس و خاشاک‌ها امروز برایت گل می‌آورند. یک وقت نزنی گلشان را پرپر کنی که خدا قهرش می‌گیرد. گل است. عزیز است. پرپرش نکن. یک وقت دلش می‌شکند. می‌دانی خدا گفته اگر دلت شکست به من پناه بیاور؟ می‌دانی اگر این همه گل به خدا پناه ببرند چه می‌شود؟ می‌دانی اگر تا چند وقت پیش آیت‌الله بهجت توی این شهر بود، دیگر نیست؟ می‌دانی این یعنی چه؟ آه خدا نیاور آن روز را.

برادر می‌دانم که اگر محکم بزنی ممکن است حاجی بفرستت مکه. حجکم مقبول. شنیده‌ای که می‌گویند قبل از حج باید حلالیت طلبید؟ کشک است. تو برو حالت را ببر. من خودم پای برگه‌ات امضا می‌کنم که ازت راضی‌ام. برو و برایم دعا کن که دعای برادر در حق برادر زودتر به عرش می‌رسد.
آه ای عرش کبریایی! صدای الله‌اکبرمان به کاخ‌نشینان نرسید. به عرش تو می‌رسد. برادر شنیده‌ای که اگر کسی خدا را به نام پنج تن قسم بدهد، عرش خدا می‌لرزد؟

ای زندگی، خرج داری! خیلی. باید خرج زن و بچه را داد. دمت گرم برادر که خالصانه و مخلصانه نان حلال می‌بری سر سفره زن و بچه‌ات. نوش جان. گوارای وجود. طفلت که گناهی ندارد. او که اصلن نمی‌فهمد پدرش چه‌کاره است. بر او حقی نیست. زنت چه؟ نمی‌دانم. زن خودت است. اختیارش را داری. بر او هم حقی نیست. پدر و مادرت هم با خدا بی‌حساب می‌شوند. می‌مانی خودت. آن را هم با خدای خودت یک‌سره کن. می‌گویند نماز شب خیلی ثواب دارد. بخوان. چهل مومن را هم دعا کن. حاجی را هم دعا کن. من را هم دعا کن. ثواب دارد. می‌دانم که خدای من و تو یکی است. هم اویی که تو می‌خوانی‌اش، همانی است که من می‌گویمش. من اما نماز شب بلد نیستم. پس نیمه‌شب‌ها «خدا خدا» می‌گویم. راستش زیاد فکر نمی‌کنم فرقی داشته باشد. آخر گفته‌اند «الاعمال بالنیات.» خدا این را از ما بنده‌ی گناهکارش بپذیرد.
حافظ می‌فرماید، حافظ را می‌گویم، شاعر است. ایرانی است. می‌دانی چرا بهش می‌گویند حافظ؟ آخر حافظ قرآن بود. می‌دانم که نمی‌شناسی‌اش. اما من قبولش دارم. هرچند که این هم مهم نیست. می‌فرماید:«وای اگر پس از امروز بود فردایی».

برادر خیلی برایت نوشتم. داغ دلم تازه شده بود. زخمش سر باز کرده بود. ببخشید که سرت را درد آوردم. می‌دانم که سرت شلوغ است. باید بروی چوبت را آب بکشی. چوب آدمیزاد که درد ندارد. از چوب خدا باید ترسید. می‌گویند «چوب خدا صدا ندارد» برو به امید خدا. نترس. پشت و پناهت به خدا باشد. توکل کن به خدا و بزن خس و خاشاک‌ها را جارو کن.
راستی وقت کردی برایم بنویس. بخصوص اگر قسمت شد بعد از این همه کله و دنده و دست و پا که شکستی و رفتی پابوس ضامن آهو برایم بنویس. دلم هوایی شده…

به حاجی و سید سلام برسان

قربانت

پی‌نوشت: برایتان روضه ننوشتم. ولی خودم بغض کردم.

امکان نظردهی وجود ندارد.