2009-07-7
والقلم و مایسطرون
و تو چه دانی که قلم چیست؟

نمیدانم اینجا را میخواند یا نه. مهم هم نیست. اما میخواهم بداند که تنها کسی بود که توانست یادم بدهد که چطور از کلاس نوشتن در ++C لذت ببرم.
برایم با بقیه استادها فرق داشت. آخر تنها کسی بود که حالوهوای پلیتکنیک را برایم تازه میکرد. حس تدریسیارهای پلیتکنیک که با همهی سختگیریها و نمرهندادنها و کریخواندنها، دلشان برای دانشجویانشان میتپید. تنها کسانی که لای جزوههایشان دنبال نکته میگشتند که از قلم نیاندازند تا دانشجویانشان از پس سوالات امتحان برآیند.
حس سختکوش بودن را یادم انداخت. حال کار انجام دادن. توی پلیتکنیک همه کارشان را انجام میدادند. دانشجو درسش را میخواند. گیرم آخرش ناپلئونی پاس میکرد. استاد هم کارش را انجام میداد. حداقل عذاب وجدان نداشت که کمکار است. آنجا شب امتحان درس میخواندم، معدلم ۱۴ بود. اینجا شب امتحان توی تظاهرات بودم معدلم ۱۷ است.
نمیداند که اگر به خودم بود، میلباکسش از ایمیلهای من منفجر میشد. آنقدر ازش سوال داشتم که تمام روز مجبور شود فقط به سوالات من جواب دهد. و آنقدر خودخواه بودم که نگذارم چنین استادی راحت از کف برود.
نمیدانم میداند یا نه. ولی کاش فقط یک ترم دیگر با او کلاس داشتم. شاید ترم دیگر سر کلاس دیگری حاضر شوم ولی جزوههای او را بخوانم. کاش این ترم، فقط یک ترم دیگر، بود تا برایمان از UML بگوید. آخر این ترم یادش رفت.
زمانیکه مخفیانه ماموریت گرفتم که با یکی از بچهها کار کنم. بهش توی نوشتن برنامهها و پروژههایش کمک میکردم تا این آخر که فکر کنم با یک نمره خوب پاس شد. که کوچکترین اهمیت سپردن این کار به یکی از دانشجویان، نشانهی مهم بودن وضعیت دانشجویان برایش بود.
روز اول ترم، تنها کسی که سر کلاس حاضر شد من بودم. وقتی از در وارد شد شک کرد که درست آمده است. از من پرسید کلاس فلان دارم. من هم نمیدانستم چند نفر ثبتنام کردهاند. فکر کردم یکی از دانشجویان است. گفتم بله فقط ما دو نفر هستیم!
و روز آخر، بدون آنکه نگاهش کنم خداحافظی کردم…
دلم تنگتان خواهد ماند.
پینوشت: خواندن قلب انسانها، از نگاهشان، بهسادگی هایلایت کردن همین نوشته است.
فقط کافی است لحظهای، فقط یک لحظه، سکوت کنی و حس کنی موجی که نواخته میشود چه میخواند. برایت کتابها حرف میزنند.
[+] [+] [+]
نگذارید بغضتان بترکد. گندهگنده قورتش دهید. لازمش داریم.
آخ اگه بارون بزنه…
