والقلم و مایسطرون

و تو چه دانی که قلم چیست؟

desktop

نمی‌دانم این‌جا را می‌خواند یا نه. مهم هم نیست. اما می‌خواهم بداند که تنها کسی بود که توانست یادم بدهد که چطور از کلاس نوشتن در ++C لذت ببرم.

برایم با بقیه استادها فرق داشت. آخر تنها کسی بود که حال‌و‌هوای پلی‌تکنیک را برایم تازه می‌کرد. حس تدریس‌یارهای پلی‌تکنیک که با همه‌ی سختگیری‌ها و نمره‌ندادن‌ها و کری‌خواندن‌ها، دلشان برای دانشجویانشان می‌تپید. تنها کسانی که لای جزوه‌هایشان دنبال نکته می‌گشتند که از قلم نیاندازند تا دانشجویانشان از پس سوالات امتحان برآیند.
حس سخت‌کوش بودن را یادم انداخت. حال کار انجام دادن. توی پلی‌تکنیک همه کارشان را انجام می‌دادند. دانشجو درسش را می‌خواند. گیرم آخرش ناپلئونی پاس می‌کرد. استاد هم کارش را انجام می‌داد. حداقل عذاب وجدان نداشت که کم‌کار است. آن‌جا شب امتحان درس می‌خواندم، معدلم ۱۴ بود. اینجا شب امتحان توی تظاهرات بودم معدلم ۱۷ است.

نمی‌داند که اگر به خودم بود، میل‌باکسش از ایمیل‌های من منفجر می‌شد. آن‌قدر ازش سوال داشتم که تمام روز مجبور شود فقط به سوالات من جواب دهد. و آن‌قدر خودخواه بودم که نگذارم چنین استادی راحت از کف برود.

نمی‌دانم می‌داند یا نه. ولی کاش فقط یک ترم دیگر با او کلاس داشتم. شاید ترم دیگر سر کلاس دیگری حاضر شوم ولی جزوه‌های او را بخوانم. کاش این ترم، فقط یک ترم دیگر، بود تا برایمان از UML بگوید. آخر این ترم یادش رفت.

زمانی‌که مخفیانه ماموریت گرفتم که با یکی از بچه‌ها کار کنم. بهش توی نوشتن برنامه‌ها و پروژه‌هایش کمک می‌کردم تا این آخر که فکر کنم با یک نمره خوب پاس شد. که کوچکترین اهمیت سپردن این کار به یکی از دانشجویان، نشانه‌ی مهم بودن وضعیت دانشجویان برایش بود.

روز اول ترم، تنها کسی که سر کلاس حاضر شد من بودم. وقتی از در وارد شد شک کرد که درست آمده است. از من پرسید کلاس فلان دارم. من هم نمی‌دانستم چند نفر ثبت‌نام کرده‌اند. فکر کردم یکی از دانشجویان است. گفتم بله فقط ما دو نفر هستیم!

و روز آخر، بدون آن‌که نگاهش کنم خداحافظی کردم…
دلم تنگتان خواهد ماند.

پی‌نوشت: خواندن قلب انسان‌ها، از نگاهشان، به‌سادگی های‌لایت کردن همین نوشته است.
فقط کافی است لحظه‌ای، فقط یک لحظه، سکوت کنی و حس کنی موجی که نواخته می‌شود چه می‌خواند. برایت کتاب‌ها حرف می‌زنند.

[+] [+] [+]
نگذارید بغضتان بترکد. گنده‌گنده قورتش دهید. لازمش داریم.
آخ اگه بارون بزنه…

3 نظر

  1. رهگذر 2009-07-8، 12:35 ب.ظ

    حیف شد!
    اینو که خوندم بیشتر دلم سوخت که نشد استاد منم باشه.

  2. کسری 2009-07-9، 1:12 ب.ظ

    روضه ننوشته بودی ، ولی اشکم در اومد …

    به قول محسن نامجو :

    ” ای شادی !

    ای آزادی!

    روزی که تو باز آیی، با این دل غم پرور، من با تو چه خواهم کرد؟!!!”

  3. فریدون مشیری 2009-07-10، 8:50 ب.ظ

    از خدا صدا نمی رسد

    ای ستاره ها که از جهان دور
    چشمتان به چشم بی فروغ ماست
    نامی از زمین و از بشر شنیده اید
    در میان آبی زلال آسمان
    موج دود و خون و آتشی ندیده اید
    این غبار محنتی که در دل فضا ست
    این دیار وحشتی که در فضا رها ست
    این سرای ظلمتی که آشیان ما ست
    در پی تباهی شماست
    گوشتان اگر به ناله من آشنا ست
    از سفینه ای که می رود به سوی ماه
    از مسافری که می رسد ز گرد راه
    از زمین فتنه گر حذر کنید
    پای این بشر اگر به آسمان رسد
    روزگارتان همچو ما سیاست
    ای ستاره ای که پیش دیده منی
    باورت نمی شود که در زمین
    هر کجا به هر که می رسی
    خنجری میان پشت خود نهفته است
    پشت هر شکوفه تبسمی
    خار جان گزای حیله ای شکفته است
    آنکه با تو می زند صلای مهر
    جز به فکر غارت دل تو نیست
    گر چراغ روشنی به راه تست
    چشم گرگ جاودان گرسنه ایست
    ای ستاره ما سلام مان بهانه است
    عشق مان دروغ جاودانه است
    در زمین زبان حق بریده اند
    حق زبان تازیانه است
    وانکه با تو صادقانه درد دل می کند
    های های گریه های شبانه است
    ای ستاره باورت نمی شود
    در میان باغ بی ترانه زمین
    ساقه های سبز آشتی شکسته است
    لاله های سرخ دوستی فسرده است
    غنچه های نورس امید
    لب به خنده وا نکرده مرده است
    پرچم بلند سرو راستی
    سر به خاک غم سپرده است
    ای ستاره باورت نمی شود
    آن سپیده دم که با صفا و ناز
    در فضای بی کرانه می دمید
    دیگر از زمین رمیده است
    این سپیده ها سپیده نیست
    رنگ چهره زمین پریده است
    آن شقایق شفق که می شکفت
    عصر ها میان موج نور
    دامن از زمین کشیده است
    سرخی و کبودی افق
    قلب مردم به خاک و خون تپیده است
    دود و آتش به آسمان رسیده است
    ابر های روشنی که چون حریر
    بستر عروس ماه بود
    پنبه های داغ های کهنه است
    ای ستاره ستاره غریب
    از بشر مگوی و از زمین مپرس
    زیر نعره گلوله های آتشین
    از صفای گونه های آتشین مپرس
    زیر سیلی شکنجه های دردناک
    از زوال چهره های نازنین مپرس
    پیش چشم کودکان بی پناه
    از نگاه مادران شرمگین مپرس
    در جهنمی که از جهان جداست
    از لهیب کوره ها و کوه نعش ها
    از غریو زنده ها میان شعله ها
    بیش از این مپرس
    بیش از این مپرس
    ای ستاره ای ستاره غریب
    ما اگر از خاطر خدا نرفته ایم
    پس چرا به داد ما نمی رسد
    ما صدای گریه مان به آسمان رسید
    از خدا چرا صدا نمی رسد
    بگذریم از این ترانه های درد
    بگذریم از این فسانه های تلخ
    بگذر از من ای ستاره شب گذشت
    قصه سیاه مردم زمین
    بسته خواب ناز تو
    می گریزد از فغان سرد من
    گوش از ترانه بی نیاز تو
    ای که دست من به دامنت نمی رسد
    اشک من به دامن تو می چکد
    با نسیم دلکش سحر
    چشم خسته تو بسته می شود
    بی تو در حصار این شب سیاه
    عقده های گریه شبانه ام
    بر گلو شکسته می شود.

    فریدون مشیری.