زق‌زق یک زخم

غیبت چند روزه بنا بر یک شرط عقل بود که فعلن نادیده گرفته شده است!
این چند روز وب‌سایت را از دسترس خارج کرده بودم. با توجه به عنایات ویژه‌ای که برادران(!) ما در بخش انفورماتیک سپاه نسبت به وبلاگ‌نویسان سبز دارند، نیازمند سکوتی هستم که <-----------------------------------------------------------------------------------> این مسئله در مملکتی که در آزادی تقریبن مطلق (بنا بر سخنرانی رئیس جمهور منتصب در روز 25 خرداد در جمع طرفداران) قرار دارد، نه تنها موجبات آزردگی خاطر دشمنان ولایت مطلقه‌ی فقیه و منافقان دون را فراهم آورده، بلکه مشت محکمی است بر دهان استکبار جهانی. از آنجا که من دست‌کش‌های بوکسم را همراه نداشتم، لذا مجبور شدم وب‌سایت را از مدار خارج کنم تا دستم درد نگیرد.
همان بس که بیش از یک هفته از بازداشت سمیه توحیدلو و وحید، دو وبلاگ‌نویس عزیز سبز گذشته است و هنوز خبری از وضعیت آنان در دست نیست. وب‌سایت‌های آن‌ها نیز به طرزی عجیب غیرقابل دستیابی هستند.

عکس روی جلد مجله اشپیگل

بگذریم…

روزهای تلخی گذرانده‌ایم. تکرار تاریخ بود ولی این‌بار به‌جای مضحک بودن، باز هم تلخی بار نخست را داشت.
چه دغدغه‌های سبکی داشتیم روزهای دور قبل از انتصابات. چه بی‌معنی خوش بودیم و مرفه. برای خودمان تست فیس‌بوک می‌زدیم که چقدر هویج‌فرنگی دوست داریم. برای بقیه اس‌ام‌اس انتخاباتی می‌فرستادیم که بخندیم به پایان شب سیاه. عصرها یک تکه پارچه‌ی سبز می‌بستیم دور انگشتمان و تا نیمه شب در خیابان ول می‌گشتیم و با صدای ضبط یک 206 آلبالویی بالا و پایین می‌پریدیم. به بقیه وی نشان می‌دادیم و آنها هم وی نشانمان می‌دادند. به مردم لبخند می‌زدیم و بهمان لبخند می‌زدند. کِی بود؟ سال‌ها از آن موقع گذشته است.
و حالا ما با چهره‌ی در خون آرام خفته‌ی «ندا» شب را صبح می‌کنیم. ما امروز طعم باتوم را چشیده‌ایم و رنگ خون هم‌وطن به چشم دیده‌ایم که روی خطوط سفید آسفالت خیابان‌های «شهر ما، خانه ما» به سرخی می‌درخشد. ما امروز بوی گاز اشک‌آور در دهانمان و درد لاستیک نرم شلنگ بر بازویمان حس کرده‌ایم. ما امروز به چشم دیده‌ایم که سر دختر به جدول جوی آب جلوی پارک لاله کوبیده‌اند. ما امروز خوانده‌ایم که از موتور به زمین خورده‌اند و با کلت کمری به سینه‌ی مردم شلیک کرده‌اند. ما امروز دیگر می‌دانیم که کلاشینکف وقتی روی رگبار قرار می‌گیرد، به لمحه‌ای خشاب خالی می‌کند. ولی روی چه کسی؟ هم‌وطن.
ما فقط منتظریم که وقتش برسد. که می‌دانم دیر نخواهد بود. آنکه باد بکارد، طوفان درو خواهد کرد.

بگذریم…

اولش با یک موج مهربان روبه‌رو بودیم. می‌گفتیم قطره‌ای می‌شویم تا این موج به سلامت به ساحل برسد. با آن بالا و پایین رفتیم. روی هم سر خوردیم. دست یکدیگر را گرفتیم و جلو رفتیم. یک‌رنگ بودیم. چنان خوش‌رنگ که چشم جهانیان را خیره کرد. گفتیم می‌رویم برای بهتر زیستن. می‌خواهیم برای شادتر ساختن. هم‌دل و هم‌صدا به نامِ نامی ایران به‌پای صندوق‌های رای رفتیم تا خاری باشیم بر چشم حسودان. گفتیم ایرادی ندارد. یک‌بار قهر کردیم حالا جبران می‌کنیم. چنان امیدوار و شادمان، چنان خرامان راه می‌رفتیم که انگار کنیم فردا مال ماست. به خودمان می‌گفتیم ما تنها نسلی خواهیم بود که رئیس جمهورش را به نام کوچک صدا می‌کند. «میرحسین»!
اولش همه راضی بودیم. می‌گفتیم قانون اساسی است دیگر. زمانی فلان‌قدر بهش رای داده‌اند. حتمن ما اعتماد داریم که گذاشته‌ایم نماینده‌هایمان یک‌بار از صافی شورا بگذرد. گفتند چهار نفر هستند بیایید به یکی از این‌ها رای دهید. گفتیم چشممان کور. باشد.
با امید به تغییر، رای دادیم به امید.

اجی‌مجی شد. یک دفعه از غیب بر صندوق‌های ما رای ریختند. یا نه. رای‌های ما را دزدیدند. هر چه اسم به نام شیخ و معمار بود به نام پینوکیو خواندند. دیدند باز هم کم است، نصف آرای سبز ما را هم به نام او نوشتند. عجولانه و ابلهانه، آمار بیرون دادند. احمقانه‌تر تبریک گفتند.

هنوز نتایج شورای نگهبان اعلام نشده، رئیس جمهور منتصب سخنرانی می‌گذارد در میدان ولیعصر(عج) و طرفدارانش را با اتوبوس از همه نقاط جمع می‌کند یک‌جا و به صرف شیرینی و آب‌پرتقال برایمان رجز می‌خواند. و ما را خس و خاشاک می‌نامد. ما را کثافت می‌نامد. آن یکی ما را سگ‌باز می‌خواند. ای تف بر رویت بی‌حیا.
گفتیم ای دل غافل دیدی چه شد؟ بازیمان دادند. گفتیم قبول نداریم. گفتیم اعتراض داریم. گفتیم بازشماری شود. هنوز به همه چیز راضی بودیم. رهبر و مجمع مصلحت و شورای نگهبان و درد و مرض باشد. به جهنم! ما که حرفی نزده‌ایم. فقط بر طبق حقمان اعتراض کرده‌ایم. آن هم در سکوت محض. سه و نیم میلیون نفر (به استناد تحقیقات رسمی دکتر قالیباف)، میدان آزادی را به میدان امام حسین(ع) وصل کردند. خودشان باورشان نمی‌شد. چشمانشان داشت از حدقه بیرون می‌زد.
چه شد؟ به رگبارمان بستند.

بگذریم…

یادم نیست وقتی داشتم این پست را می‌نوشتم، چه شده‌ام بود که چنین جملاتی به شکمش بستم. حتی آن موقع هم نمی‌دانستم که دقیقن چه در او دیده بودم که چنان حسی در من برانگیخت تا با ملایمتی مصنوعی به نوشتن آن پست بپردازم. فقط یادم است که وقتی می‌دیدمش که با آن لحن مکش‌مرگ‌ما، در پی سوژه‌های مثلن ناب و دست‌نخورده برای گزارش‌هایش، به هر ریسمان پوسیده‌ای چنگ می‌انداخت، چنان موج منفی به صورتم نواخته می‌شد که مجبور می‌شدم شبکه را عوض کنم.
حالا فهمیده‌ام که منبع آن حس کذایی چه بوده است. آدم‌ها تنها در بعضی شرایط خاص باطن وجودی خودشان را نشان می‌دهند. این روزها دیگر نیازی به تلویزیون جمهوری اسلامی سابق و فاشیسم اسلامی کنونی، با آن عوامل شرافت‌فروخته‌ای که اخبار دروغ می‌خوانند و گزارش‌های صدتایک‌غاز می‌گیرند، نیست. امروز همه‌ی ما خبرنگاران آماتوری هستیم که با وبلاگ و توییتر و فیس‌بوک اخبار واقعی را سینه‌به‌سینه و دهان‌به‌دهان پخش می‌کنیم و با دوربین گوشی‌های موبایلمان که این روزها تنها استفاده‌مان از آن‌هاست، گزارش‌های واقعی می‌گیریم و باشهامت و بدون سانسور به جهان اطلاع‌رسانی می‌کنیم.

بگذریم…

یک کرختی تلخ من را فرا گرفته. دستانم شل شده‌اند و شانه‌هایم می‌لرزند. یک بی‌حالی مزمن من و هم‌وطنانم را پر کرده. انگار که یک اسپرسوی دوبل را یک نفس بروی بالا و بعد از آن چنان بالا بیاوری که تا دو روز همه‌ی اعما و احشایت درد بکند. بعد از آن است که چنان کرخت می‌شوی که فقط می‌خواهی ورودی داشته باشی. نه پردازش کنی و نه خروجی وا بدهی. این چند روز همه کار و زندگیم ورودی گرفتن بود. حتی درست همین موقع بی‌وقت امتحانات که نه جانی مانده به درس خواندن و نه حالی به امتحان دادن. چندتایشان را پس دادیم. چند تایشان مانده ورِ دل.

شهرمان شهر سوخته‌ی «سایلنت‌هیل» شده است. یک شهر زیبا و مدرن که در پس لایه‌ای ضخیم از خاکستر مدفون شده. آری. تهران ما امروز لایه‌ای از خاکستر مردگان بر پیشانی دارد. تیر چنان شروع شد که یاد سوزش سیلی محکمی از خرداد بر چهره‌مان مانده است.
من امروز نوار سبزم را به دستم می‌بندم. اما مخفی‌تر. دیگر با غرور دستم را بالا نمی‌گیرم تا به دیگران فخر بفروشم که یار میرحسینم. امروز اگر بند سبز بهت وصل باشد با اسنایپر از بالای ساختمان وسط سینه‌ات می‌زنند. چنان که خون از دهان و بینی‌ات فواره بزند. بعد هم به خانواده‌ات اجازه‌ی مراسم گرفتن نخواهند داد و باید جسدت را شبانه و مخفیانه دفن کنند.

تابستان شده است و مثلن حس بیرون رفتن فرا گرفته. دیگر حالی نمانده به زنگ زدن به دوستان تا جمعشان کنی تا لحظه ای فراموش کنی کجا زندگی می‌کنی. این روزها همه دستمان را زده‌ایم زیر چانه‌مان و اخبار را می‌خوانیم. و فکر می‌کنیم کاش به درد ا.ن می‌مردیم و این روزها را نمی‌دیدیم.

بگذریم…

این روزها خیلی‌ها وصیت‌نامه‌شان را می‌نویسند. شاید باور نکنیم ولی امروز هیچ‌کس نمی‌داند با بیرون رفتن از خانه چه به سرش می‌آید. ده نوع نیرو ریخته‌اند توی خیابان تا با گاز اشک آور و فلفل، با باتوم میخ‌دار و اسید و چاقو و گلوله به جان ایران بیفتند و تکه‌پاره‌اش کنند. امروز دیگر در بیمارستان هم باید با اسم دروغی و بدون بیمه، پای شکسته عکس بگیریم و جای چاقو بخیه بزنیم. امروز می‌ریزند در بیمارستان و با خودشان می‌برند به ناکجا. وقتی که در کشورت مجروح می‌شوی و نمی‌توانی به بیمارستان بروی، سنگین است به سفارت‌خانه‌های کشورهای دیگر پناه بیاوری. آن‌هم سفارت‌خانه‌هایی که خودشان تهدید به تصرف شده‌اند.
امروز دیگر زندان‌ها و بازداشتگاه‌ها جای خالی ندارند و جوان‌ها را توی پادگان‌ها نگه می‌دارند. چه دانشجوهایی از کوی که به زیرزمین منفی 4 وزارت کشور برده نشدند. جایی که خودشان می‌گویند از گوانتانامو هم بدتر است. چه جوان‌هایی را که توی کامیون سوار کردند و با باتوم میخ‌دار خونی و کبود کردند و با لگد به بیرون پرت کردند. چه جوان‌هایی که به بیابان برده شدند و با پای برهنه رها شدند و 2 روز طول کشید تا به یک آبادی برسند.
امروز تفاوتی میان پیرمرد و زن حامله و کودک 12 ساله وجود ندارد. همه از یک قماش‌اند. همه از انگلیس دستور اغتشاش می‌گیرند. فرمول بمب برایشان ارسال می‌شود. تلفنی(!) با یک مرکز در خارج صحبت می‌کنند و راهنمایی می‌گیرند. بعضی‌ها در عراق آموزش آتش‌زدن موتور می‌بینند و بعضی وظیفه خطیر منفجر شدن در کفش‌داری حرم امام را بر عهده دارند. خلاصه که مملکت گل و بلبلی داریم.

بگذریم…

آه که دلم می‌گیرد وقتی تلویزیون تصویری نشان می‌دهد که چند نفر یک مامور ضدشورش را که از روی موتور به زمین افتاده، کتک می‌زنند. اما نشان نمی‌دهد که همان مردم یک جای دیگر درست در همین شرایط، مامور را به جای امنی می‌برند و روی دست و صورتش آب می‌ریزند و خراش‌های صورتش را پاک می‌کنند.
آه که دلم می‌گیرد که درست همان وقت که تصویر اول را نشان می‌دهند، می‌بینند که یک دختر سروصورت یک بسیجی را در بغل گرفته تا از ضربه‌های دیگران در امان بماند. نشان می‌دهد که دختر چطور برایش خواهری می‌کند. نشان می‌دهد که چطور آن مردک به آغوش دختر پناه آورده، اما زیرنویس می‌کند که اینها اغتشاش‌گرند. اینها را شناسایی کنید تا جایزه بگیرید.
جل‌الخالق. اینها اوباشند؟ اینها از براون و اوباما دستور اغتشاش گرفته‌اند؟ پناه می‌برم به خدا از خشم خودم.
حقارت‌های ته‌نشین‌شده‌تان می‌جوشد و از گلویتان بالا می‌زند و با نفرت زل می‌زنید به چشمان مردم. عرش را سیر می‌کنید وقتی یک نفر ازتان می‌ترسد. تمام وجود بی‌وجودتان بسته به چهار تکه اهن و پلاستیک است که بسته‌اید به خودتان. آنها را ازتان بگیرند از یک موش طاعون‌زا هم ترسوترید.

این روزها احساس بی‌فایده بودن می‌کنم. احساس خالی بودن.
احساس بی‌پشت و پناه بودن دارم. اما نمی‌ترسم.
این روزها عصبانیم. عصبی‌ام.
این روزها تلخ‌ام.
زهرم.

بالاخره باید یک روز وانمود کنی که یادت رفته.

پی‌نوشت: یادآور شوم که باراک اوباما و مریم رجوی نمونه بارز ماهی‌گیر از آب گل‌آلود هستند. هیچ‌کدام از سخنان این دو شخص مورد تائید هیچ‌یک از اعضای جنبش این‌روزهای ایران نیست. به عبارت دیگر هردو بروند بمیرند و خفه‌خون بگیرند.

امکان نظردهی وجود ندارد.