2009-05-9
بدو مهدی، بدو

روی صندلی نشسته است، روبروی من. من هم دو زانو در آمدهام روی زمین. از گوشهی لبم خون جاری است. با قنداق هفتتیرش محکم زده بود توی دهانم. حالا البته درد آن زیاد مهم نبود. به هر حال خوب میدانی، موضوع ناموسی بود.
و گفته بود که مرا خواهد کشت. میدانم که دقیقن هشت دقیقهی دیگر شلیک خواهد کرد. یعنی گلوله از از دهانهی هفت تیر خارج خواهد شد و سه متر و نیم را در هوا با سرعت طی خواهد کرد و یک راست وسط دو ابرویم خواهد نشست. مغزم و مقدار قابل توجهی خون روی دیوار سفید پشت سرم خواهد پاشید و جنازهام از پهلو روی زمین خواهد افتاد. این هفت دقیقه و اندی را هم صبر میکند تا از قدرت انتقام لذت ببرد. دارد فکر میکند که چطور میتواند بیشتر مرا شکنجه بدهد. ولی میدانم به نتیجهای نمیرسد و ماشه را میکشد. به هر حال خب می دانی، موضوع ناموسی است.
مساله ناموسی است. آره. اینجا به این مسائل میگویند مسالهی ناموسی. من هم میگویم. بله دیگر. من با دوست دختر سابقاش … بله. بله هم که میدانید یعنی چه. مشکل این است که بعضیها نمیدانند «سابق» یعنی چه. و این مساله برای بعضیهای دیگر گران تمام خواهد شد. بهخصوص وقتی بعضیهای اول سلاح گرم داشته باشند و بعضیهای دوم نه.
این قضیه هفتتیرکشی هم از یک ساعت پیش شروع شد. یعنی از یک ساعت پیش شروع میشود تا آن زمانی که میدانید تمام میشود.
بار اول که تیر شلیک شد و از داخل مغزم رد شد، یک لحظه که داشتم ریق رحمت را سر میکشیدم، درد سرم قطع شد. همهجا سفید شد و دوباره تیر از توی سرم بیرون آمد و همه اجزای مغزم دوباره به هم چسبید و باز خودم را دیدم که جلوی او زانو زدهام و منتظر شلیکم.
بار دوم ولی فرق داشت. این بار روشنفکرانهتر کار را پیش بردم. برایش نطق کردم و توجهش را به لغت سابق جلب کردم و این که او حالا دوستدختر دیگری دارد و همه چیز عوض شده و هر دو قسمتی از گذشتهی یکدیگر بودهاند که دیگر ادامه ندارد. داشتم وارد مقولهی آزادیهای فردی میشدم که گلوله سر ساعت شلیک شد و دوباره مغزم پاشید روی دیوار.
بار سوم بیشتر اکشن بود تا اینکه دیالوگ داشته باشد. سعی کردم آرتیستبازی در بیاورم و از اسلحه را از دستش بیرون بکشم. به تمام فیلمهای بزنبزنی که دیده بودم فکر کردم. بروسلی و راسلکرو و بردپیت و آرنولدشوارتزنگر و بقیه. جواب نداد. تیر همانجا فرو رفت که طبق برنامه باید میرفت.
بار چهارم اما سعی کردم تاکتیک را عوض کنم. گفتم کمی با سکوت و خونسردی تحت تاثیرش بگذارم و بعد اشکریزان چند تا جمله اندوهناک هندی سر هم کنم شاید که متاثر بشود و از خون ما بگذرد. این بابا را حالا من یکبار بیشتر ندیده بودم و نمیدانستم اصلن فیلم هندی دوست دارد یا نه. آن یکبار هم توی یک پارتی بود که دوستدخترم ما را به هم معرفی کرد و بعد گفت که دوستپسر سابقش بوده است. به هر حال خونسردی و فیلم هندی و این اراجیف هم جواب نداد.
بار پنجم فرصت ندادم. تا گلوله دوباره از سرم بیرون آمد و رفت توی لوله هفت تیر، شیرجه زدم سمتش که اسلحه را یک طوری از توی دستش بیرون بکشم. این فاصله ی سه و نیم متری را داشتم روی هوا طی میکردم که دوباره خورد همانجا. انتظار شلیک نداشتم. خب من قرار بود هفت دقیقه و اندی وقت داشته باشم.
و بالاخره شلیک میشود…
اما من برگشتم. بعد از بیست و چند بار بالاخره قلقش دستم آمد. ولی اگر دست خودم بود که میگذاشتم خلاص شوم. چون واقعن حوصلهام سر رفته بود. یعنی میخواست همینطور تا ابد تکرار شود؟
پینوشت: عنوان از فیلمی با همین سیاق.
