بدو مهدی، بدو

روی صندلی نشسته است، روبروی من. من هم دو زانو در آمده‌ام روی زمین. از گوشه‎ی لبم خون جاری است. با قنداق هفت‎تیرش محکم زده بود توی دهانم. حالا البته درد آن زیاد مهم نبود. به هر حال خوب می‎دانی، موضوع ناموسی بود.

و گفته بود که مرا خواهد کشت. می‎دانم که دقیقن هشت دقیقه‎ی دیگر شلیک خواهد کرد. یعنی گلوله از از دهانه‎ی هفت تیر خارج خواهد شد و سه متر و نیم را در هوا با سرعت طی خواهد کرد و یک راست وسط دو ابرویم خواهد نشست. مغزم و مقدار قابل توجهی خون روی دیوار سفید پشت سرم خواهد پاشید و جنازه‎ام از پهلو روی زمین خواهد افتاد. این هفت دقیقه و اندی را هم صبر می‎کند تا از قدرت انتقام لذت ببرد. دارد فکر می‎کند که چطور می‎تواند بیش‎تر مرا شکنجه بدهد. ولی می‎دانم به نتیجه‎ای نمی‎رسد و ماشه را می‎کشد. به هر حال خب می دانی، موضوع ناموسی است.

مساله ناموسی است. آره. اینجا به این مسائل می‎گویند مساله‎ی ناموسی. من هم می‎گویم. بله دیگر. من با دوست دختر سابق‎اش … بله. بله هم که می‎دانید یعنی چه. مشکل این است که بعضی‎ها نمی‎دانند «سابق» یعنی چه. و این مساله برای بعضی‎های دیگر گران تمام خواهد شد. به‎خصوص وقتی بعضی‎های اول سلاح گرم داشته باشند و بعضی‎های دوم نه.

این قضیه هفت‎تیرکشی هم از یک ساعت پیش شروع شد. یعنی از یک ساعت پیش شروع می‎شود تا آن زمانی که می‎دانید تمام می‎شود.
بار اول که تیر شلیک شد و از داخل مغزم رد شد، یک لحظه که داشتم ریق رحمت را سر می‎کشیدم، درد سرم قطع شد. همه‎جا سفید شد و دوباره تیر از توی سرم بیرون آمد و همه اجزای مغزم دوباره به هم چسبید و باز خودم را دیدم که جلوی او زانو زده‎ام و منتظر شلیکم.

بار دوم ولی فرق داشت. این بار روشن‎فکرانه‎تر کار را پیش بردم. برایش نطق کردم و توجهش را به لغت سابق جلب کردم و این که او حالا دوست‌دختر دیگری دارد و همه چیز عوض شده و هر دو قسمتی از گذشته‌ی یکدیگر بوده‌اند که دیگر ادامه ندارد. داشتم وارد مقوله‌ی آزادی‌های فردی می‌شدم که گلوله سر ساعت شلیک شد و دوباره مغزم پاشید روی دیوار.

بار سوم بیشتر اکشن بود تا این‌که دیالوگ داشته باشد. سعی کردم آرتیست‌بازی در بیاورم و از اسلحه را از دستش بیرون بکشم. به تمام فیلم‌های بزن‌بزنی که دیده بودم فکر کردم. بروس‌لی و راسل‌کرو و بردپیت و آرنولدشوارتزنگر و بقیه. جواب نداد. تیر همان‌جا فرو رفت که طبق برنامه باید می‌رفت.

بار چهارم اما سعی کردم تاکتیک را عوض کنم. گفتم کمی با سکوت و خونسردی تحت تاثیرش بگذارم و بعد اشک‌ریزان چند تا جمله اندوهناک هندی سر هم کنم شاید که متاثر بشود و از خون ما بگذرد. این بابا را حالا من یک‌بار بیش‌تر ندیده بودم و نمی‌دانستم اصلن فیلم هندی دوست دارد یا نه. آن یک‌بار هم توی یک پارتی بود که دوست‌دخترم ما را به هم معرفی کرد و بعد گفت که دوست‌پسر سابقش بوده است. به هر حال خونسردی و فیلم هندی و این اراجیف هم جواب نداد.

بار پنجم فرصت ندادم. تا گلوله دوباره از سرم بیرون آمد و رفت توی لوله هفت تیر، شیرجه زدم سمتش که اسلحه را یک طوری از توی دستش بیرون بکشم. این فاصله ی سه و نیم متری را داشتم روی هوا طی می‌کردم که دوباره خورد همان‌جا. انتظار شلیک نداشتم. خب من قرار بود هفت دقیقه و اندی وقت داشته باشم.

و بالاخره شلیک می‌شود…

اما من برگشتم. بعد از بیست و چند بار بالاخره قلقش دستم آمد. ولی اگر دست خودم بود که می‌گذاشتم خلاص شوم. چون واقعن حوصله‌ام سر رفته بود. یعنی می‌خواست همین‌طور تا ابد تکرار شود؟

پی‌نوشت: عنوان از فیلمی با همین سیاق.

امکان نظردهی وجود ندارد.