سال نو با مخلفات

نوروز

در این لحظه که مشغول تایپ نوشته‎های زیر هستم، ساعت 2.17 دقیقه‎ی روز یکشنبه دوم فروردین سال گاو این دهه است. تبریک سال نو را با 35 ساعت تاخیر پذیرا باشید و گاو خوبی باشید!
از آنجا که به حرف گربه سیاهه باران نمی‎بارد، من هم هیچ آرزویی برایتان نمی‎کنم. هر آرزویی دارید گردن خودتان.

هرچند که وبلاگ‎نویسان امسال عید ندارند. به احترام مظلومیت امیدرضا میرصافی سکوت می‎کنم. و به حال خود افسوس می‎خورم که به درد عادت کرده‎ام و از مرگِ هیچ‎چیز باخبر نمی‎شوم. نه. اصلن حیف نیست و هیچ ایرادی هم به آن وارد نیست که اولین پست سال جدید را با یادآوری این تنها حقیقتِ زندگی غمگین کنم. می‎نویسم تا ثبت شود. یادمان بماند چه روزگاری را سر می‎کرده‎ایم.

کاش می‎شماردم که از تاریخ پست قبل تا به این لحظه، چند مرتبه صفحه‎ی پستِ تازه را باز کرده‎ام و زل زده‎ام به صفحه‎ی سفید و انگشتانم روی صفحه‎کلید نیامده‎اند و بعد از چندده دقیقه صفحه را بسته‎ام. اما در مجموع این پست را ملقمه‎ای از پست‎های مختلف و کوتاه قرار می‎دهم و هرچه به ذهنم می‎رسد را می‎نویسم شاید که قدر یک کف دست پست آماده شود برای انتشار.

سال‎تحویل امسال هم به‎نوبه‎ی خود شاهکاری از آب در آمد. هر چه منتظر شدیم که بمبی در کنند و بوقی فوت، خبری نشد. ساعتم را که نگاه کردم 2 دقیقه از تحویل سال گذشته بود که صدای اذان از تلویزیون جمهوری اسلامی بلند شد و ما هم مثلن سالمان تحویل شد و رفتیم سراغ کار و زندگی‎مان. البته برنامه‎ی مخصوص بی‎بی‌سی فارسی هم در مجموع جالب بود ولی در مقام مقایسه به پای برنامه‎های طپش نمی‎رسید. هر سال این امیرقاسمی ابتکاری به کار می‎برد و برنامه‎اش را قدری خوش‎ساخت‎تر از آب در می‎آورد که به دل مخاطب بنشیند.

یکی از عیدی‎هایم کتاب «سه شنبه‎ها با موری» بود که البته اسمش را شنیده بودم ولی چیزی در موردش نخوانده بودم. زندگی‎نامه‎ی آموزگاری پیر که به قلم یکی از شاگردانش نوشته می‎شود. کتاب رمان‎گونه است و نثری بسیار دلنشین و ساده دارد که از خواندنش لذت زیادی می‎برم.
فعلن هم مشغول پیک شادی حل کردن هستم. سه تا پروژه برنامه‎سازی داریم این هوا! نگفت خب حالا ما عید تعطیلیم درست. ولی انصاف هم که اساسن یکی از وجوه روحی هر فردی است، از الطاف الهی سرچشمه می‏گیرد. این همه آخر؟

از تاریخ بستن وبلاگ قبلی‏ام تا به امروز، تنها برای 2 نفر کامنت می‏گذاشتم. یعنی فقط دو نفر برایم با آن‏چه که همین سمت راست‏تان نوشته‏ام فرق دارند. البته این بین وبلاگ‏های زیادی بوده‏اند که بعضن به تعداد انگشتان یک دست برای پست‏هایشان نظری می‏گذاشتم.
دوست عزیز
وقتی نظرات یک پست را باز می‏گذاری، یعنی اجازه‏ی صحبت به مخاطب داده‏ای. فرصت داده‏ای تا نظرش را بگوید و در تعامل با نوشته‏ات قرار بگیرد. اما اجازه نداری با شیوه‏ی فکری خودت او را به دلیل عقیده‏ای متفاوت بکوبی و با لحنی نامتداول علیه او جبهه بگیری. که در این حالت فرقی با نظامی که آزادی بیان را آلت قتاله می‏پندارد نداری.
این وبلاگ نمونه‏ی کوچک دیکتاتوری است. نظرات هیچ پستی باز نیست مگر برای راحتی در ارتباط. که برای این‏کار هم راه بهتری مثل ایمیل هست. به همین دلیل من هیچ ادعایی در دموکراسی ندارم و سنگی به سینه نمی‏زنم. راحت!

از پنجره‏ی اتاقم هیچی دیده نمی‏شود. پنجره‏ی اتاق من مشرف به هیچ منظره‏ای نیست. شب‏ها هم سیاهی محض پشت پرده‏ی اتاقم را پر می‏کند. شاید اگر از اتاقم می‏شد قسمتی از شهر را دید، می‏شد حدس زد که این لحظه یعنی 2.42 دقیقه‏ی همان شبی که بالای پست نوشتم، چراغ چند اتاق دیگر روشن است و چند جفت چشم دیگر مشغول رویت هرچیزی هستند جز رویا.

چند روز پیش، زهرا-اچ‏بی پستی در مورد کتاب‏های پی‏دی‎اف نوشته بود و دو کتاب از «دن برَون» معرفی کرده بود. همین باعث شد که بعد از حدود یک سال از وقتی پی‎دی‎اف «راز داوینچی» را خواندم و چند ماه پیش که فیلمش را دیدم، دوباره هوس خواندنش به سرم بزند. دیشب یک بار دیگر فیلمش را تماشا کردم و از فیلم‎سازی ران هاورد لذت بردم. راستی گفته بودم من عاشق این دختره‎ی مومشکی شده‎ام؟ فکر کنم گفته بودم! بی‎هدف چندتایی سایت هم در مورد کتاب خواندم. اما چیزی که فعلن ذهنم را مشغول کرده خریدن یک جلد کتاب آن است. در حالی که فروش آن در ایران ممنوع شده و دیگر نایاب شده است. از طرفی سه کتاب دیگر از همین نویسنده هم ترجمه شده‎اند که بدفرم ژانر مورد علاقه‎ی من هستند و همگی کمیاب. بی‎صبرانه منتظرم تعطیلی ادارات و فروشگاه‎ها تمام شود تا سری به نشر نگارینه بزنم تا ببینم چیزی مانده است تا عیدی بدهند یا نه.

این کویزها و تست‎های فیس‎بوک جالب‎اند. فقط همین‎هایش حال می‎دهد. سرتاپایش به یک اوربیت اوکالیپتوس نمی‎ارزد. با اعضایش!

هر چیزی قیمتی دارد. که باید پرداخت. و شاید همه‎ی آنی نباشد که آرزویش را در ذهن پرورانده‎ایم.
می‎گویند عید مال بچه‎هاست.
دو عنوان بالا موضوع‎هایی هستند مشغول فکر در مورد آنها هستم و شاید هم چیزکی در موردشان بنویسم.
تا پستی دیگر
داشتم فراموش می‎کردم. رحلت جانگداز بانوی انقلاب اسلامی را هم تسلیت می‎گویم! غم آخرمان باشد. از سال دیگر عنوان آغاز بهار از روز اول فرودین تقویم‎هایمان پاک می‎شود و عزای عمومی اعلام می‎گردد. پوف!

امکان نظردهی وجود ندارد.