2009-02-27
Dedicated To Whom I’ve Loved
داخل مبل چرمی سیاه و کهنهای کنار رف پنجرهی کثیف و خاکگرفتهای فرو رفته است. با چشمهای مردمکعمودیاش از پشت انگشتان سفید و بلند خود که جلوی صورتش قلاب کرده است، به افق ناچیز و درهمبرهم آپارتمانهای سهچهار طبقهی با دیوارهای تیره و کثیفِ آنطرف کوچه نگاه میکند. صدای فسفسی که از کتری که آب جوشش به راه انداخته، یکنواخت از پشت دیوارهای اتاقش بهگوش میرسد که با صدای خرخری که از بالا و پایین آمدن آب دماغش هنگام نفس کشیدن از مجرای باریک تنفسیاش ایجاد میشود، ترکیب شده و ریتم موزون و اندوهناکی را ایجاد میکند.
با تهماندهی سیگارش، خاکسترهایی که کوهی را تشکیل دادهاند کنار میزند و فضای بازی میسازد تا با دستهای لرزانش، آتش سیگارش را خاموش کند. از جیب پیراهن گشاد و مشکیاش، دومین بستهی سیگارش را بیرون میآورد. یک سیگار دیگر خارج میکند و با ولعی خاص کبریت میزند و آن را روشن میکند. روی لبهایش میگذارد و پک عمیقی میزند. انگار روزهاست که سیگار نکشیده است. چنان پک میزند که انگار میخواهد همه هوای آکنده از دود اتاقش را به داخل ریههایش فرو ببرد.
دستی که با آن سیگار را گرفته روی دسته مبل چرمیاش گذاشته و با شستاش به فیلتر سیگارش تقه میزند. منظرهای ناهنجار و تلخ که سالها و سالهاست با همه وجودش احساس کرده را بار دیگر پیش روی چشمانش میبیند. از میان آن پنجره با شیشههای کثیف و چرب، با جای انگشت و دودهی سیگار، نمای ساختمان آجر سهسانتی کهنه و سیمان سفیدی که هوای مهآلود و بارانی شهر، آرام آرام رنگ چرکینی روی آن بهجای گذاشته است، را میکاود و یک پک عمیق دیگر.
مدتهاست که میخواهد دیوارهای آن سوی ساختمان مقابل شیشه را ببیند. و وقتی بهیاد میآورد که نمیتواند، به خود میقبولاند که مگر آنور چه منظرهای است به جز یک سری ساختمان دیگر تشکیل شده از آجر و بتن و سیمان به موازات همین کوچه؟
دیگر مثل آن ساختمانها پیر شده بود. خودش را با آنها مقایسه میکرد. پوست چروکیده و کدر و گلهبهگله ککومکِ پیری و لکههای قهوهای روی دستانش که مثل همان ساختمانهای قدیمی با پنجرههای کثیف و آجرهای کنده شده و گچهای ریخته و پشتبامهای خزهگرفته شده بود. مثل ترکهای نماهای سیمانی.
یک پک عمیق دیگر. خودش را در آینهی کوچک و شکستهای که روی دیوار بود نگاه کرد. دود سیگارش را فوت کرد و صورتش پشت آن دود، مبهم و رمزآلود شد. از پشت رگههای دود، چشمهایش هنوز میدرخشیدند. چشمهایی که روزگاری از آن نوجوانی باهوش و جذاب بود و زمانی متعلق به کسی که نامش زهره در دل میترکاند. هنوز هم اگر کسی لخت و عور به چشمانش مینگریست، دلش میریخت. همانطور که به ساختار صورتش در آینه مینگریست، پک میزد. به ساختار درهمپیچیده و پرابهت تشکیل شده از چشمها، دو شکاف بینی، لبهای باریک و سیاه و چانهی نوکتیز. و غبغبی چند لایه روی گلوگاهش که هر لایه روی لایهای دیگر نشسته بود.

تقدیم به جی.کی.رولینگ
با آن افتضاحی که سر پایانبندی مجموعهی کتابهای هری پاتر بالا آورد.
