Dedicated To Whom I’ve Loved

داخل مبل چرمی سیاه و کهنه‎ای کنار رف پنجره‎ی کثیف و خاک‎گرفته‎ای فرو رفته است. با چشم‎های مردمک‎عمودی‎اش از پشت انگشتان سفید و بلند خود که جلوی صورتش قلاب کرده است، به افق ناچیز و درهم‎برهم آپارتمان‎های سه‎چهار طبقه‎ی با دیوارهای تیره و کثیفِ آن‎طرف کوچه نگاه می‎کند. صدای فس‎فسی که از کتری که آب جوشش به راه انداخته، یکنواخت از پشت دیوارهای اتاقش به‎گوش می‎رسد که با صدای خرخری که از بالا و پایین آمدن آب دماغش هنگام نفس کشیدن از مجرای باریک تنفسی‎اش ایجاد می‎شود، ترکیب شده و ریتم موزون و اندوهناکی را ایجاد می‎کند.
با ته‌مانده‎ی سیگارش، خاکسترهایی که کوهی را تشکیل داده‎اند کنار می‎زند و فضای بازی می‎سازد تا با دست‎های لرزانش، آتش سیگارش را خاموش کند. از جیب پیراهن گشاد و مشکی‎اش، دومین بسته‎ی سیگارش را بیرون می‎آورد. یک سیگار دیگر خارج می‎کند و با ولعی خاص کبریت می‎زند و آن را روشن می‎کند. روی لب‎هایش می‎گذارد و پک عمیقی می‎زند. انگار روزهاست که سیگار نکشیده است. چنان پک می‎زند که انگار می‎خواهد همه هوای آکنده از دود اتاقش را به داخل ریه‎هایش فرو ببرد.
دستی که با آن سیگار را گرفته روی دسته مبل چرمی‎اش گذاشته و با شست‌اش به فیلتر سیگارش تقه می‎زند. منظره‎ای ناهنجار و تلخ که سال‎ها و سال‎هاست با همه وجودش احساس کرده را بار دیگر پیش روی چشمانش می‌بیند. از میان آن پنجره با شیشه‎های کثیف و چرب، با جای انگشت و دوده‎ی سیگار، نمای ساختمان آجر سه‎سانتی کهنه و سیمان سفیدی که هوای مه‏آلود و بارانی شهر، آرام آرام رنگ چرکینی روی آن به‎جای گذاشته است، را می‎کاود و یک پک عمیق دیگر.
مدت‎هاست که می‎خواهد دیوارهای آن سوی ساختمان مقابل شیشه را ببیند. و وقتی به‎یاد می‏آورد که نمی‏تواند، به خود می‏قبولاند که مگر آن‎ور چه منظره‎ای است به جز یک سری ساختمان دیگر تشکیل شده از آجر و بتن و سیمان به موازات همین کوچه؟
دیگر مثل آن ساختمان‎ها پیر شده بود. خودش را با آنها مقایسه می‎کرد. پوست چروکیده و کدر و گله‎به‎گله کک‎ومکِ پیری و لکه‎های قهوه‎ای روی دستانش که مثل همان ساختمان‎های قدیمی با پنجره‎های کثیف و آجرهای کنده شده و گچ‎های ریخته و پشت‎بام‎های خزه‎گرفته شده بود. مثل ترک‎های نماهای سیمانی.
یک پک عمیق دیگر. خودش را در آینه‎ی کوچک و شکسته‎ای که روی دیوار بود نگاه کرد. دود سیگارش را فوت کرد و صورتش پشت آن دود، مبهم و رمزآلود شد. از پشت رگه‎های دود، چشم‎هایش هنوز می‎درخشیدند. چشم‎هایی که روزگاری از آن نوجوانی باهوش و جذاب بود و زمانی متعلق به کسی که نامش زهره در دل می‎ترکاند. هنوز هم اگر کسی لخت و عور به چشمانش می‎نگریست، دلش می‎ریخت. همان‎طور که به ساختار صورتش در آینه می‎نگریست، پک می‎زد. به ساختار درهم‎پیچیده‎ و پرابهت تشکیل شده از چشم‎ها، دو شکاف بینی، لب‎های باریک و سیاه و چانه‎ی نوک‎تیز. و غبغبی چند لایه روی گلوگاهش که هر لایه روی لایه‎ای دیگر نشسته بود.

voldemort
تقدیم به جی.کی.رولینگ
با آن افتضاحی که سر پایان‎بندی مجموعه‎ی کتاب‎های هری پاتر بالا آورد.

امکان نظردهی وجود ندارد.