قرچ‏قرچ

نمای اول
مکان: پارک ملت
زمان: ساعت 12 ظهر 26 مهر 1387
ساندویچِ 1500متری به نمایش گذاشته می‏شود. 32 آشپز و 2 سرآشپز مشتاقانه منتظر ثبت تلاش 48ساعته‏ی‏ خود در کتاب رکوردهای گینس هستند. تبلیغات رسانه‏ها، جمعیت زیادی را به پای میزهای عرضه‏کننده این ساندویچ با شهرت جهانی کشانده است. هنوز چند دقیقه از آماده شدن ساندویچ نگذشته است که ناپدید می‏شود. به قدری سریع رخ می‏دهد که خبرنگاران و عکاسان‏حرفه‏ایِ شکارچیِ لحظه‎ها هم از ثبت تصویرهای این ساندویچ تاریخی غافل می‎مانند. طوری که عکس‎های گرفته‎شده از قطعه‎های 20سانتی‎متری، هیچ شباهتی به یک‎و‎نیم کیلومتر ساندویچِ گوشت شترمرغ ندارد. کسانی که حمله‎ور شده‎اند هم هیچ شباهتی به گرسنه‎ها ندارند. شاید حتی صبحانه‎ی مفصلی هم خورده‎اند، اما مگر می‎توان این‎همه راه را با شوق خوردن یک گاز از این ساندویچ آمد و به دیگران اجازه داد که حقت را بخورند؟

نمای دوم
مکان: مجلسِ شامِ عروسی در یکی از تالارهای شخصیِ شمال شهر
زمان: ساعت 22 شب یکی از روزهای فرخنده سال
این‎جا آدم‌ها را اتو کشیده‌اند. همگی مرتب و با لباس‌های شایسته و عطرهای گران‌قیمت، نشسته‌اند و به افتخار عروس و داماد کف می‌زنند. گاه سلام و علیکی با یکدیگر دارند. مسن‌ترها مشغول گپ و گفتگو و جوان‌ها زیر فلاشر و صدای دوپس‌دوپس، بالاپایین می‌پرند.
عقربه‌ها از پی هم می‌گذرند و وقت شام فرا می‌رسد. میز شامِ چندمیلیونی با تزئینات خاص خود، آماده‌ی پذیرایی از 500نفر مهمانِ حاضر در سالن است. همه‌چیز مهیاست. باقالی‌پلو با ماهیچه، زرشک‌پلو با مرغ، انواع کباب و جوجه و ماهی و چند بره‌ی تمام‌قدبریان‌شده.
«بفرمایید… بفرمایید… خانم‌ها خواهش می‌کنم… آقای مهندس شام سرد می‌شه…»
مثل همیشه اول تعارف است. افراد کم‌کم نیم‌خیز می‌شوند و با احترام از صندلی بلند می‌شوند. اما …
لحظه‌ای نگذشته است که جمعیت پای میزها جمع شده است. همه بشقاب‌ها پر شده است از انواع غذاها و دسرها. بره‌های وسط میز اگر به چنگ یک شیر وحشی می‌افتادند این طور لت‌وپار نمی‌شدند. چند دقیقه بعد، افراد از میز فاصله گرفته‌اند و بعضن به سر میز خود رفته‌اند و مشغول شده‌اند. روی میز مقداری غذا باقی مانده که سهم کسانی است که دیر جنبیده‌اند. اما هنوز مقدار قابل ملاحظه‌ای سالاد و ژله و انواع دیگر دسر یافت می‌شود که البته جای نگرانی نیست. به سرعت سربه‌نیست خواهند شد. این میز شام در فیلمِ عروسی به‌خاطره نگه داشته شده است.

نمای سوم
مکان: پانزدهمین همایش سراسری مدیریت بحران
زمان: ساعت 10وسی‌دقیقه
خمیازه‌های مداوم حضار نشان از طولانی شدن زمان کنفرانس و ورورِ یکنواخت سخنران و موضوع صحبتی است که به سختی قابل تمرکز است. بعضی چشم‌ها را بسته‌اند طوری‌که انگار در حالِ تفکر روی صحبت‌های شخص سخنران هستند، درحالی‌که عملن به چرتی فرو رفته‌اند. عقربه‌ها، ساعت تنفس و پذیرایی را اعلام می‌کنند. بلااستثناء همه برمی‌خیزند و به سمت در خروجی شلیک می‌شوند. میزهای گرد و سفید پوش و مملو از آب‌میوه و شیرینی و چای و نسکافه آماده‌ی پذیرایی از حضار محترم است.
«آقای دکتر… جناب آقای دکتر… خواهش می‌کنم بفرمائید.»
«استدعا دارم. اساعه خدمت می‌رسم.»
شیرینی کافی نیست. خدمتکار سینی‎ِ شیرینی به‎دست سر می‎رسد. هنوز سینی روی دست خدمتکار است که مشت‎مشت شیرینی برداشته می‎شود به دهان سرازیر می‎گردد. لیوان‎های چای و نسکافه است که خالی می‎شوند و آب‎میوه های رنگ‎به‎رنگ که امتحان می‎شوند.
زمان پذیرایی از 15 دقیقه به 35 دقیقه تمدید می‎شود.

نمای چهارم
مکان: تقاطع ولیعصر و میرداماد
زمان: ساعت 1 بعد از ظهر
با سرعت در حال ردشدن است که یک دست کوچک، کتاب دعایی را مقابلش می‎گیرد. کتابی سبزرنگ که با خطی خوش نامی روی آن نوشته‎اند که در دستانِ کوچک سیاه‎وسوخته و آفتاب‎دیده‎ی کودک میدرخشد. لحظه‎ای می‎ایستد و کتاب را نگاه می‎کند. در دل می‎گوید چه‎خوب. چندتا برمی‎دارم برای مادر و خواهر. یکی برای خودم و یکی هم می‎دهم به دوستم. از میان دستان کودک 4 تا کتاب بیرون می‎کشد و به سرعت شروع به حرکت می‎کند.
«خانـــوم… خانـــــــــــوم… پولیه. کجا؟ خانوم»
«پولیه؟ چند می‎دی اینا رو؟»
«هزار تومن.»
«هزااااار تومن؟ چه‎خبره؟ نمی‎خوام. بگیرش.»
«پونصد»
«بگیر نمی‎خوام. کتاب دعا می‎خوام چی‎کار؟»

نمای پنجم
مکان: هر نقطه از این کره‎ی خاکی
زمان: هر لحظه از روزهای خدا
بالاخره این نمایی است از من و تو هر ایرانی که هرجای این زمین که باشیم، هر لحظه از زندگی‎مان که باشد، ایرانی‎بازی‎مان تمامی ندارد. من و تو که برای گرفتن یک لیوان آب‎پرتقال بی‎مزه که رایگان داده می‎شود، خیابان را بند می‎آوریم و وقت دیگران را صرف خودخواهی خود می‎کنیم. من و تو که برای گرفتن یک ظرف آش نذری هم‎سایه، دیگری را هل می‎دهیم. وقتی تعاونی اداره، پودر رختشویی و تن ماهی می‎دهد و فقط برای کم‎نیاوردن، بیش‎تر از سهممان طلب می‎کنیم. وقتی که پارکبان را با دروغ فریب می‎دهیم که «…فقط پنج دقیقه!». ساعتی بعد پا را روی گاز فشار می‎دهیم و در می‎رویم به زرنگ‎بازی خود می‎بالیم. حتی وقتی قرار است نانوایی، نان صلواتی بدهد، دوست داریم با یک صلوات ده‎ تا نان بگیریم و در فریزر نگه داریم. خلاصه که یک مو از خرس کندن غنیمت است. نمی‎خواهیم کسی حقمان را ضایع کند‍!

پ.ن: «ما ایرانی‏ها ملتی بافرهنگ و فهیم هستیم.» را اولین بار کی شنیدی؟ وقتی سرِ صف کلاس دوم دبستان، خانم ناظم داشت خوب‎ها و بدها را تعریف می‎کرد و عقبی با نوک کفشش ساق پایت را نشانه رفت؟ یا وقتی داشتی توی کتابخانه درس می‎خواندی و صدای قرچ‎قرچ چیپس‎خوردن میز بغلی را تحمل می‎کردی؟ یا وقتی سر کلاس درس دانشگاه، مشغول گوش‎دادن به درس بودی که ردیف آخر کلاس به مناسبت یک جک ترکیدند؟
ممکن است این را توی روزنامه‎ها هم خواندی باشی. یا توی اخبار شنیده باشی. آخر رئیس جمهور زیاد می‎فرمایند.
ما ملتی فهیم هستیم. و البته کمی چاشنی احساسات را به آن اضافه کن. چون گاهی احساساتی می‎شویم و فکر می‎کنیم که دیگری قصد دارد سرمان کلاه بگذارد و آن وقت است که … ما البته ملتی بافرهنگ و فهیم هستیم. در آن که شکی نیست فقط گاهی که احساس می‎کنیم بقیه ممکن است ما را بی‎عرضه بدانند، کارهایی از ما سر می‎زند که از یک غارنشین ممکن نیست.
نماهای بالا شاید با فرهنگ ما ملت فهیم ارتباطی نداشته باشد اما با احساساتی بودن ما در برخی شرایط بی‌نسبت نیست.

امکان نظردهی وجود ندارد.