آشنای متفاوت

کتاب «ورونیکا تصمیم می‎گیرد بمیرد» از پائلو کوئیلو را پارسال خواندم.
تا قبل از آن فقط کتاب «کیمیاگر» را از این نویسنده خوانده بودم. بعد از صحبتی که با یکی از هم‎کلاسی‎ها داشتم پیشنهاد شده بود. گفته بود که این کتاب (کیمیاگر) را بخوان تا در مورد موضوعی که صحبت می‎کنیم نکته‎ای بگویم. من این کتاب را خواندم ولی نکته‎ای نشنیدم. یا مشکل درک شهودی! دارم یا سر کار بودم. به هر حال موجب آشنایی من با نگرش این نویسنده شد.
اما کتاب «ورونیکا تصمیم می‎گیرد بمیرد» را به خاطر مسئله‎ای دیگر مطالعه کردم. چون از حسی متفاوت سخن گفته بود. در آن از حس مازوخیسم صحبت شده است. دیدگاهی متفاوت ارائه می‎دهد.
“هرکس خصوصیات جنسی مخصوص خودش را دارد. آن قدر متفاوت که اثر انگشتش متفاوت است.”
بعد از آن کتاب‎های دیگری نیز خواندم. «کوه پنجم» و «مکتوب» از جنس کیمیاگر بودند. اما از وقتی که عقایدم مادی تر شده است و از عرفان و معنویت فاصله گرفته‎ام دیگر نمی‎توانم با مطالبش ارتباط برقرار کنم. نمی‎توانم دیدگاهم را با زاویه‎ی دیدش مطابق کنم.

می‎خواهم مشغول نوشتن شوم. حرفه‎ای. شاید رمان. یا نه. داستان کوتاه را بیشتر دوست دارم. یعنی قدرت کشش موضوع را برای رمان ندارم. ولی خب با خطر کمبود اعتماد به نفس مواجه‎ام. با خودم سر و کله می‎زنم که وقتش نیست. خدا دو گوش داده و یک زبان. بیشتر بخوان. کمتر بنویس. هر چه می‎خواهی بنویسی همین‎جا در وبلاگت بنویس. وقت رمان و داستان نوشتن نرسیده است. اصلن در حد آن نیستی که بر نگاره‎هایت نام نوشته بگذاری. و هزاران فکر سیاه و بیهوده‎ای که چون سیاه‎چالی‎ای همه‎ی انرژی و انگیزه را در خود فرو می‎کشد.
اما همیشه در رویاهایم فکر آن لحظه پاک نمی‎شود که کتابم را در دستان دیگران ببینم!
مثل همیشه نمی‎خواهم تعارف کنم و در لفافه بگویم. بعضی‎ها عقیده دارند که اصل نویسندگی بر نوشتن است نه در چاپ اثر. اما برای من چاپ داستانم خیلی بیشتر ارزش دارد. به من هویت می‎دهد. دوست دارم مشهور شوم و جلب توجه کنم. در میان اطرافیانم محبوب باشم و با دیگران فرق کنم. در رزومه‎ی کارهایم، چاپ یک اثر را داشته باشم. دوست دارم نقد کارم را در مجله‎ها بخوانم و در جلسه نقد و بررسی اثرم شرکت کنم و برای ده‎ها نفر سخن‎رانی کنم و پاسخ سوال‎هایشان را بدهم. دوست دارم کتابم مونس خلوت‎های مردم شود. می‎خواهم وقتی کسی کتابم را در مترو در دست گرفت، پز بدهد که دارم اثر «میم.آشِنا» را می‎خوانم.
این‎ها ایده‎آل‎های من است که با آن ارضا می‎شوم. اسمم را بگذارید عقده‎ای، محتاج به جلب توجه، ایده‎آلیست، بلندپرواز یا هر صفت دیگر. اسم گذاشتن روی جریان ذهنی من مهم نیست. مهم این است که من این‌گونه هستم. انکار نمی‌کنم که از جلب توجه خوشم می‌آید. به همین خاطر است که به لباس پوشیدنم دقت می‌کنم. سعی می‌کنم لحن صحبتم فرق کند. بادی لنگویج داشته باشم. سطح فکری‌ام بالا باشد. به جنس آهنگ‌هایی که گوش می‌دهم، به ساخت فیلم‌هایی که می‌بینم توجه کنم. از این طریق احساس می‌کنم وجودم حداقل برای خودم پررنگ‌تر است. باور کنم که امواج متصاعد شده از خودم فرکانس بالاتری از دیگران دارد.

“خطر متفاوت بودن را بپذیرید اما بیاموزید بدون جلب توجه متفاوت باشید.” / پائولو کوئیلو
خب پائولو جان اگر من بخواهم متفاوت باشم و از متفاوت بودنم لذت ببرم و از آن برای جلب توجه استفاده کنم چه؟
خیلی‌ها هستند که از جلب توجه خوششان می‌آید. من این ویژگی را نهادینه در وجود انسان می‌دانم. همه‌ی ما به جلب نظر گرایش داریم اما همیشه آن را ضدهنجار می‌نامیم. یا اگر دنبالش را می‌گیریم سعی می‌کنیم بدون عنوان کردنش باشد. مثال‌هایش در اطرافمان به قدری زیاد است که نیازی به گفتن نمی‌بینم.

اما من می‌خواهم همه بدانند که من از جلب نظر خوشم می‌آید و دوست دارم بدون ترس یا خجالت متفاوت باشم.

“به هر حال همیشه این متفاوت‌ها هستند که دنیا را می‌گردانند!” / برونو بوزتو

امکان نظردهی وجود ندارد.