2009-02-1
آشنای متفاوت

کتاب «ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد» از پائلو کوئیلو را پارسال خواندم.
تا قبل از آن فقط کتاب «کیمیاگر» را از این نویسنده خوانده بودم. بعد از صحبتی که با یکی از همکلاسیها داشتم پیشنهاد شده بود. گفته بود که این کتاب (کیمیاگر) را بخوان تا در مورد موضوعی که صحبت میکنیم نکتهای بگویم. من این کتاب را خواندم ولی نکتهای نشنیدم. یا مشکل درک شهودی! دارم یا سر کار بودم. به هر حال موجب آشنایی من با نگرش این نویسنده شد.
اما کتاب «ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد» را به خاطر مسئلهای دیگر مطالعه کردم. چون از حسی متفاوت سخن گفته بود. در آن از حس مازوخیسم صحبت شده است. دیدگاهی متفاوت ارائه میدهد.
“هرکس خصوصیات جنسی مخصوص خودش را دارد. آن قدر متفاوت که اثر انگشتش متفاوت است.”
بعد از آن کتابهای دیگری نیز خواندم. «کوه پنجم» و «مکتوب» از جنس کیمیاگر بودند. اما از وقتی که عقایدم مادی تر شده است و از عرفان و معنویت فاصله گرفتهام دیگر نمیتوانم با مطالبش ارتباط برقرار کنم. نمیتوانم دیدگاهم را با زاویهی دیدش مطابق کنم.
میخواهم مشغول نوشتن شوم. حرفهای. شاید رمان. یا نه. داستان کوتاه را بیشتر دوست دارم. یعنی قدرت کشش موضوع را برای رمان ندارم. ولی خب با خطر کمبود اعتماد به نفس مواجهام. با خودم سر و کله میزنم که وقتش نیست. خدا دو گوش داده و یک زبان. بیشتر بخوان. کمتر بنویس. هر چه میخواهی بنویسی همینجا در وبلاگت بنویس. وقت رمان و داستان نوشتن نرسیده است. اصلن در حد آن نیستی که بر نگارههایت نام نوشته بگذاری. و هزاران فکر سیاه و بیهودهای که چون سیاهچالیای همهی انرژی و انگیزه را در خود فرو میکشد.
اما همیشه در رویاهایم فکر آن لحظه پاک نمیشود که کتابم را در دستان دیگران ببینم!
مثل همیشه نمیخواهم تعارف کنم و در لفافه بگویم. بعضیها عقیده دارند که اصل نویسندگی بر نوشتن است نه در چاپ اثر. اما برای من چاپ داستانم خیلی بیشتر ارزش دارد. به من هویت میدهد. دوست دارم مشهور شوم و جلب توجه کنم. در میان اطرافیانم محبوب باشم و با دیگران فرق کنم. در رزومهی کارهایم، چاپ یک اثر را داشته باشم. دوست دارم نقد کارم را در مجلهها بخوانم و در جلسه نقد و بررسی اثرم شرکت کنم و برای دهها نفر سخنرانی کنم و پاسخ سوالهایشان را بدهم. دوست دارم کتابم مونس خلوتهای مردم شود. میخواهم وقتی کسی کتابم را در مترو در دست گرفت، پز بدهد که دارم اثر «میم.آشِنا» را میخوانم.
اینها ایدهآلهای من است که با آن ارضا میشوم. اسمم را بگذارید عقدهای، محتاج به جلب توجه، ایدهآلیست، بلندپرواز یا هر صفت دیگر. اسم گذاشتن روی جریان ذهنی من مهم نیست. مهم این است که من اینگونه هستم. انکار نمیکنم که از جلب توجه خوشم میآید. به همین خاطر است که به لباس پوشیدنم دقت میکنم. سعی میکنم لحن صحبتم فرق کند. بادی لنگویج داشته باشم. سطح فکریام بالا باشد. به جنس آهنگهایی که گوش میدهم، به ساخت فیلمهایی که میبینم توجه کنم. از این طریق احساس میکنم وجودم حداقل برای خودم پررنگتر است. باور کنم که امواج متصاعد شده از خودم فرکانس بالاتری از دیگران دارد.
“خطر متفاوت بودن را بپذیرید اما بیاموزید بدون جلب توجه متفاوت باشید.” / پائولو کوئیلو
خب پائولو جان اگر من بخواهم متفاوت باشم و از متفاوت بودنم لذت ببرم و از آن برای جلب توجه استفاده کنم چه؟
خیلیها هستند که از جلب توجه خوششان میآید. من این ویژگی را نهادینه در وجود انسان میدانم. همهی ما به جلب نظر گرایش داریم اما همیشه آن را ضدهنجار مینامیم. یا اگر دنبالش را میگیریم سعی میکنیم بدون عنوان کردنش باشد. مثالهایش در اطرافمان به قدری زیاد است که نیازی به گفتن نمیبینم.
اما من میخواهم همه بدانند که من از جلب نظر خوشم میآید و دوست دارم بدون ترس یا خجالت متفاوت باشم.
“به هر حال همیشه این متفاوتها هستند که دنیا را میگردانند!” / برونو بوزتو
