info terrorism

صدای نخراشیده یک مرد را پشت گوشی تلفن می‌شنوم. به من می‎گوید تو در وبلاگ‎ت به من توهین کرده‎ای و متهم هستی. به من آدرسی می دهد و تاکید می‎کند که خودم را زود به آنجا برسانم.
پشت یک میز چوبی نشسته است. روی میزش، کامپیوتر و پرینتر و دسته دسته کاغذ و پرونده است. چهره‎ی مرده‎ای بی‎روح دارد. با ریش‎های درهم‎برهم و موی کثیف. زل زده است توی چشمان‎م. چند کاغذ پرینت‎شده از روی میز برمی‎دارم و یکی‎یکی نگاه می‎کنم. مطالب وبلاگ من است. درست است. من به آن آقا توهین کرده‎ام. خیلی تعجب می‎کنم. می‎پرسم من را از کجا پیدا کرده است؟ من مستعار می‎نوسم. کسی عکس و آدرسی از من ندارد. می‎گوید: «سیستم های اطلاعاتی.»
می‎گوید تو متهم هستی و جرم‎ت سنگین است. حکم‎ت هم اعدام است. چوبه‎ی دار که به سه صورت شکل می‎گیرد. اگر طناب کوتاه باشد فقط خفه می‎شوی. اگر بلند باشد خفه نمی‎شوی و فقط از گردن قطع نخاع می‎گردی. ولی برای تو نوع سوم را در نظر گرفته‎اند. تو با طناب خیلی بلند اعدام خواهی شد. که در این صورت وزن‎ت باعث کنده شدن سر از تن می‎شود.
دو نفر زیر بغل‎م را می‎گیرند. دست و پا می‎زنم و فریاد می‎کشم. من را کشان‎کشان پای چوبه می‎برند. طناب بر گردنم می‎اندازند. از خواب می‎پرم. دست بر گردن‎م می‎کشم. نه. سرجای‎ش است. تخت‎م هم خونی نشده. کابوس فوق‎العاده وحشتناکی بود.
مدت‎ها پیش مشغول خواندن مقاله‎ای بودم به نام «تروریسم» ترجمه علی‎رضا طیب. تمامی مطالب و ارجاعاتی به ویکی‎پدیا در مورد اعدام، موجب ترس زیادم از مطالبی که می‎نویسم شده است. این همه ترس و شرم جمع شده در ناخودآگاه من یک‎باره جلوی چشمان‎م جرقه زد.
تروریسم اطلاعاتی چیزی ورای تصور ماست. چیزی مثل «حراج بزرگ» فیلم «جان سخت 4» که ایده‎ای کاملن واقعی است و عملی، با یک سرمایه یک میلیون دلاری و استخدام چند خبره‎ی کامپیوتر می‎توان جهان را به زانو درآورد.
هاها. همه‎ی آن کت و شلوار سیاه‎پوش‎های کراوات‎زده‎ی سوار بر ماشین‎های مشکی ضد خمپاره، حداقل در ذهن خراب و سودجوی من، پیشنهادهای بی‎شرمانه‎ی میلیون دلاری می‎کنند. دسته‎چک‎های‎شان را نشان می‎دهند. به زانو می‎افتند و التماس می‎کنند. تهدید می‎کنند و زور می‎گویند. ولی من. قهقهه سر می‎دهم و به عجز و بدبختی‎شان پوزخند می‎زنم.
این افکار پوچ هم شاید بیش‎تر به درد فیلم‎های بی سر و ته اکشن هالیوودی بخورد با آن نویسنده‎هایی که ایده‎هایشان ته کشیده و برای ماله‎کشی هر از گاهی اعتصاب می‎کنند.
فکر می‎کنم که چرا این فکر به کله‎ی این گروه‎های تروریستی نمی‎افتد؟ یعنی مثلن گروه‎های تروریستی مثل القاعده و حماس و ارتش جمهوری‎خواه ایرلند، چرا دست از کشت و کشتار مردم بی‎گناه بر نمی‎دارند و دست به دامن هکرهای کلاه‎سیاه و سرقت از بانک‎های اطلاعاتی نمی‎شوند که هم به اهداف سیاسی‎شان برسند و هم زن و بچه کشته نشود؟
اعدام. کلمه‎ی ترسناکی است. واقعیت دردناکی است. چند بار توی اخبار می‎خوانیم فلان فعال حقوق بشر، بهمان روزنامه نگار و … در انتظار حکم اعدام هستند؟ چندبار باید پتیشن تشکیل بدهیم و امضا جمع کنیم که در حکم فلانی تجدید نظر شود؟
این بحث همین جا تمام شود بهتر است. حالا که بلاگر هم فیلی می‎شود، وبلاگ من که عددی نیست.

پ.ن: حالم از بادبادک باز به‎هم خورد. حالا هر چقدر هم که کشته‎مرده داشته باشد یا به قولی، واقعیات را نشان دهد. کتاب که این همه خشن نمی‎شود. نمی‎گویی یک بی‎ظرفیتی مثل من می‎خواند، شب کابوس می‎بیند؟!

پ.پ.ن: «تنها در فردای روز صلح است که جنگ‎های حقیقی ملل آغاز می‎گردد.» ولتر

امکان نظردهی وجود ندارد.