2009-01-9
info terrorism
صدای نخراشیده یک مرد را پشت گوشی تلفن میشنوم. به من میگوید تو در وبلاگت به من توهین کردهای و متهم هستی. به من آدرسی می دهد و تاکید میکند که خودم را زود به آنجا برسانم.
پشت یک میز چوبی نشسته است. روی میزش، کامپیوتر و پرینتر و دسته دسته کاغذ و پرونده است. چهرهی مردهای بیروح دارد. با ریشهای درهمبرهم و موی کثیف. زل زده است توی چشمانم. چند کاغذ پرینتشده از روی میز برمیدارم و یکییکی نگاه میکنم. مطالب وبلاگ من است. درست است. من به آن آقا توهین کردهام. خیلی تعجب میکنم. میپرسم من را از کجا پیدا کرده است؟ من مستعار مینوسم. کسی عکس و آدرسی از من ندارد. میگوید: «سیستم های اطلاعاتی.»
میگوید تو متهم هستی و جرمت سنگین است. حکمت هم اعدام است. چوبهی دار که به سه صورت شکل میگیرد. اگر طناب کوتاه باشد فقط خفه میشوی. اگر بلند باشد خفه نمیشوی و فقط از گردن قطع نخاع میگردی. ولی برای تو نوع سوم را در نظر گرفتهاند. تو با طناب خیلی بلند اعدام خواهی شد. که در این صورت وزنت باعث کنده شدن سر از تن میشود.
دو نفر زیر بغلم را میگیرند. دست و پا میزنم و فریاد میکشم. من را کشانکشان پای چوبه میبرند. طناب بر گردنم میاندازند. از خواب میپرم. دست بر گردنم میکشم. نه. سرجایش است. تختم هم خونی نشده. کابوس فوقالعاده وحشتناکی بود.
مدتها پیش مشغول خواندن مقالهای بودم به نام «تروریسم» ترجمه علیرضا طیب. تمامی مطالب و ارجاعاتی به ویکیپدیا در مورد اعدام، موجب ترس زیادم از مطالبی که مینویسم شده است. این همه ترس و شرم جمع شده در ناخودآگاه من یکباره جلوی چشمانم جرقه زد.
تروریسم اطلاعاتی چیزی ورای تصور ماست. چیزی مثل «حراج بزرگ» فیلم «جان سخت 4» که ایدهای کاملن واقعی است و عملی، با یک سرمایه یک میلیون دلاری و استخدام چند خبرهی کامپیوتر میتوان جهان را به زانو درآورد.
هاها. همهی آن کت و شلوار سیاهپوشهای کراواتزدهی سوار بر ماشینهای مشکی ضد خمپاره، حداقل در ذهن خراب و سودجوی من، پیشنهادهای بیشرمانهی میلیون دلاری میکنند. دستهچکهایشان را نشان میدهند. به زانو میافتند و التماس میکنند. تهدید میکنند و زور میگویند. ولی من. قهقهه سر میدهم و به عجز و بدبختیشان پوزخند میزنم.
این افکار پوچ هم شاید بیشتر به درد فیلمهای بی سر و ته اکشن هالیوودی بخورد با آن نویسندههایی که ایدههایشان ته کشیده و برای مالهکشی هر از گاهی اعتصاب میکنند.
فکر میکنم که چرا این فکر به کلهی این گروههای تروریستی نمیافتد؟ یعنی مثلن گروههای تروریستی مثل القاعده و حماس و ارتش جمهوریخواه ایرلند، چرا دست از کشت و کشتار مردم بیگناه بر نمیدارند و دست به دامن هکرهای کلاهسیاه و سرقت از بانکهای اطلاعاتی نمیشوند که هم به اهداف سیاسیشان برسند و هم زن و بچه کشته نشود؟
اعدام. کلمهی ترسناکی است. واقعیت دردناکی است. چند بار توی اخبار میخوانیم فلان فعال حقوق بشر، بهمان روزنامه نگار و … در انتظار حکم اعدام هستند؟ چندبار باید پتیشن تشکیل بدهیم و امضا جمع کنیم که در حکم فلانی تجدید نظر شود؟
این بحث همین جا تمام شود بهتر است. حالا که بلاگر هم فیلی میشود، وبلاگ من که عددی نیست.
پ.ن: حالم از بادبادک باز بههم خورد. حالا هر چقدر هم که کشتهمرده داشته باشد یا به قولی، واقعیات را نشان دهد. کتاب که این همه خشن نمیشود. نمیگویی یک بیظرفیتی مثل من میخواند، شب کابوس میبیند؟!
پ.پ.ن: «تنها در فردای روز صلح است که جنگهای حقیقی ملل آغاز میگردد.» ولتر
