دلم کتاب می خواد

داشتم فکر می کردم که ما همیشه هر دوره از تاریخ رو با مشخصه هایی می شناسیم که توی دوره های دیگه تکرار نمی شوند. یه زمانی آریایی ها با فلان مشخصات وارد فلات ایران شدند. ماد ها لباسهاشون اینطور بود. اشکانیان این مدت حکومت کردند. عربها فلان تاریخ حمله کردند و ایران رو تصرف کردند. ویژگی کوزه های دوره ساسانیان این بوده است. فلان سال ناپلئون این قوانین حکومتی رو در کشورهای تحت سلطه اش اجرا کرد. سرخ پوستان پیشین قاره امریکا زمانی چنین آداب و رسومی داشتند و …

به نظرم رسید که ویژگی های منحصر به فرد دوره جهان امروز ما چی می تونه باشه که مثلا 400 سال دیگه وقتی از قرن 21 صحبت میشه بگویند آره اون موقع مردمش این طور لباس می پوشیدند. غذاهای اون موقع این طور بوده. شغل هایی که مشغولش می شدند چنین چیزهایی بودند و الی آخر.

همزمان فکرم معطوف به این شد که با این سرعت پیشرفت تکنولوژی شاید تا 400 سال دیگه خیلی از به روز ترین تجهیزات زندگی امروز ما اصلا ناشناخته باقی بمونه.

تصور کنید یه باستان شناس بوسیله یه تکنولوژی که نمونه امروزی اش اسمش اینترنته، دنبال مشخصات بارز سالهای آغازین قرن 21 بگرده. یه شبیه ساز سه بعدی از «کامپیوتر» رو پیدا می کنه و با خودش فکر می کنه که مردم اون سالها با چه سختی هایی کارهای روزمره اشون رو با این دستگاه انجام می دادند و چقدر این وسیله عتیقه ملال آور و خسته کننده است.

بعد مثلا در ادامه تحقیقاتش متوجه می شه که حدود سالهای 2008 یه چیزی بوده که اون موقع ها بهش می گفتند نرم افزار که توی کامپیوتر بوده و باهاش کار می کردند و اسمش «با تردید» گوگول ریدر! بوده که باهاش حرف های مردم رو که اون موقع تایپ می کردند(چه خسته کننده!) جمع می کرده یه جا تا بشه همه رو باهم خوند.

حالا همه این اتفاق ها توی یه چیزهای بوده که اون موقع بهش می گفتند وبسایت. یعنی یه صفحه های دوبعدی که توش می تونستند مطلب تایپ کنند و بعد بقیه می تونستند اون مطالب رو ببینند.

یه ذره که بیشتر دقت! میکنه متوجه میشه که اون موقع بعضی سایت ها معروف می شدند. اسم یه چندتایی شون که خیلی مهم بودند رو یادداشت میکنه. مثلا یاهو یه سایتی بوده که توش یه جعبه هایی بوده که بهش می گفتند میل باکس. که مردم برای هم مطلب تایپ شده می فرستاده اند و مطلب ها میرفته توی اون جعبه ها. یا مثلا سایت فلیکر، که اون موقع یه دستگاه هایی بوده که معروف بوده به دوربین عکاسی. یعنی می شده باهاش تصویر یه لحظه از اطراف رو ذخیره کرد.(چه بانمک!) بعد با این سایت می شده اون عکس ها رو به بقیه مردم نشون داد. بعضی سایت ها هم بودند که مردم همینجوری که علاف بودند می رفتند توش برای خودشون یه صفحه درست می کردند و عکس خودشون رو می ذاشتند و برای همدیگر متن می نوشتند که «قربونت برم دلم برات تنگ شده یه سر بهم بزن» بعد اون شخص هم می رفته (می رفته یعنی اینکه اون صفحه شخص رو توی همون دستگاهه که اسمش کامپیوتره میدیده) صفحه طرف و براش می نوشته «منم دلم برات تنگ شده عزیزم». اسم بعضی از این سایت های بانمک هم 360 یا فیس بوک یا اورکات بوده.

خلاصه دنیای جالبی بوده اون موقع ها. این مثلا در مورد همون چیزه بوده که بهش می گفتند کامپیوتر و یه چیز دیگه که دیده نمی شده ولی همه می شناختنش که بهش می گفتند اینترنت.

می شه درمورد همه مسائل امروز ما نوشت. خودتون تصورش کنید.

پ ن :

دلم کتاب می خواد. یه کتابی که همین ویژگی های امروز ما رو بنویسه. بگه که این روزها جوون ها سرشون با وبلاگ و سایت گرمه. بعد از ظهرها کافی شاپ ها جای سوزن انداختن نیست. پای ثابت شام همه شده فست فود و حاضری. شب ها دیگه سکوت ندارند. وقتی تازه ساعت 1 نیمه شب پارتی شروع میشه. ماهواره دیگه جیززز نیست. دخترها سر غلظت آرایششون و پسرها سر آپدیت ترین گوشی موبایل رقابت دارند. بگه که این روزها توی مهمونی ها ساسی مانکن پخش می کنند. ساز زدن نه جالب که پیش پا افتاده است. روشن فکرانش کتاب می خونند و نظریه می دهند. کمپین راه می اندازند و اعتراض می کنند. بقیه مردم اصلا از مسائل روز اطلاع ندارند. داشته باشند هم نه وقت این کار ها را دارند نه توانش. تلویزیونش خودش رو جر میده که مراسمی رو سانسور کنه که همزمان همه دارند از ماهواره تماشا می کنند. فیلم های روز همزمان با روی پرده بودنش توی امریکا، دی وی دی اش اینجا دست به دست می چرخه. گاهی تب یه چیزی بالا میگیره. یه وقتی سریال لاست، یه موقع کتاب کافه پیانو، یه زمانی هم آهنگ های محسن نامجو. بگه که این روزها وبلاگنویس ها سر اعدام فلان و لایحه بهمان با همدیگه درگیر می شوند و وبلاگستان رو مرزبندی می کنند. بالاشهری های فاکس نیوز بین و پایین شهری های صداوسیما بین. شهری هاش عشق طبیعت و روستا دارند، روستایی هاش رویای شهری بودن و باکلاسی. فیلم های سینماهاش مخاطب خاص داره. بیکاری جوون ها نه معضل که مایه عشق و حال شده. بابای پولدار به همین درد می خوره دیگه! جردن و تجریش و پاسداران بهترین محلهای تست سیستم های صوتیه. بنویسه که کتاب خوان هاش هیج وقت لنی و هولدن رو فراموش نمی کنند. کافه شوکای امروز شاید کافه نادری دیروز باشه. اگه ما الان با صادق هدایت نوستالژیک می شیم اونها با نوشته های امروز ما. آل پاچینو و دیوید فینچر حاکمان سینمای امروز ما هستند. بگه همه این ها رو. شاید که همه اش نباشه. شاید فقط تهران باشه با چند تا شهر بزرگ دیگه. ولی خاطره انگیزه. دلنشین و ثبت شدنی.

دوست داشتنی میشه این کتاب. الان نه. 30 سال دیگه.

امکان نظردهی وجود ندارد.