«...فکر کردم کاری که میبایست بکنم این است که وانمود کنم یک آدم کر و لال هستم. اینطوری دیگر مجبور نمیشدم با هر کس و ناکسی طرف صحبت بشوم و با آنها حرفهای احمقانه و بیفایده بزنم. اگر کسی میخواست چیزی به من بگوید، مجبور میشد حرفهایش را روی یک تکه کاغذی بنویسد و بدهد به من. آنها بعد از مدتی از این کار خسته میشدند و حوصلهشان سر میرفت و آنوقت من مادامالعمر از شر حرف زدن با آدمها خلاص میشدم. همه خیال میکردند من یک آدم فلک زده کر و لالی هستم و دیگر ولم میکردند.»
هولدن کالفیلد
با یک کتاب
یعنی همهی یک عمر را ول کرده بودند و میخواستند بند کنند به این کتاب؟ گفتم: «همانطور که میدانید من یک وقتی هم دست به قلم میبردم. بعد که در اینکار مثل خیلی کارهای دیگر شکست خوردم...»
- حاشیه نروید! این نوشتهی شماست؟
- بله، همینطور است.
-تائید میکنید که یادداشتها مربوط به کتابی است با نام «همنوایی شبانهی ارکستر چوبها» که شما با امضایی دروغین منتشر کردهاید؟
- حقیقت ندارد. این کتاب هرگز منتشر نشده است.
رفیق بغلدستی گفت: «این همان پاسخی است که در آن کتاب میدهید!»
گفتم: «شما هم همان سوال را کردید!»
فاوست مورنائو گفت: «تائید میکنید؟»
به خودم گفتم گربه را باید دم حجله کشت. چهکارم میکنند؟ فوقش میاندازنم جلوی مار غاشیه. یا با اره از وسط دو نیمهام میکنند. دیگر برم نمیگردانند به آن جهنمدره! این بود که دل را به دریا زدم و با لحنی پرخاشگر گفتم: «اینجا هم مثل همان خرابشده است!»
فاوست مورنائو دفترش را بست و خشماگین رو به من کرد: «به عنوان مجازات، شما را برمیگردانند به همان جهنمدره!»
هنوز نمیدانم درست است یا نه. تا به خیابان اصلی برسم، موزائیکهای کف پیادهرو را میشمارم. درست است. درست نیست. درست است. درست نیست... تا به موزائیک آخر میرسم. موزائیک آخر نصفه است.