2007-10-27
می ترسم
دیوانه این شعر هستم:
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست
گفت:مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت:جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت:می باید تو را تا خا نه قاضی برم
گفت:رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت:نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم
گفت:والی از کجا در خانه خمّار نیست
گفت:تا داروغه را گویم، در مسجد بخواب
گفت:مسجد خوابگاه مردم بد کار نیست
گفت:دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت:کار شرع، کار درهم و دینار نیست
گفت:از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم
گفت:پوسیده است، جز نقشی زپودوتار نیست
گفت:آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه؟
گفت:در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست
گفت:باید حد زند هشیارمردم ،مست را
گفت:هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست
( پروین اعتصامی )
می ترسم از روزی که این شعر حقیقت یابد
