2007-10-23
بگذاریم گاهی جو بگیردمان
پیر بود. هیچ وقت کت و شلوار نمیپوشید، اسپرت میپوشید. صحبت که میکرد فارسیش تهلهجهی آلمانی و لری – هر دو را – داشت. درسهایی که میداد فقط دو عنوان بود. ساعت درسهاش هم تقریبا ثابت بود. میگفتند در جوانی کارهایی کرده؛ افتخارات و این حرفها. ازش چیز چندانی نمیدانم. یک بار سر کلاس از پسری درس پرسید؛ بلد نبود، نتوانست جواب درستی بدهد. پیرمرد شاکی شد. عصبانی شد و به خداوندی خدا قسم خورد که اگر یک بار دیگر درس بپرسد و کسی بلد نباشد… اما ادامه نداد که چه میکند. در جا ساکت شد. آرام شده بود، گفت «ما که با بدبختی درس خوندیم و برای این مملکت جون کندیم و کار کردیم، این شد. شما چی کارش میکنین؟» صداش میلرزید و ناامید بود.
