All this pain is an illusion

خسته ام از تمام چیز های دور و برم از یک مشت آدم مسخره که اسم شان را گذاشته اند با فرهنگ!
از تمام زن هایی که اصول خشک و مسخره ای ذهن های پوکشان را گرفته و در مقابل دم از برابری حقوق می زنند! از تمام مردهایی که حاضرند تمام مسیر در مترو بایستند و از خیر صندلی های خالی بگذرند ولی جایی باشند که بتوانند راحت دختر تنهایی که ایستاده را دید بزنند!

از امید خسته شده ام . از چیزی که مثل لجن جوب سبز است ولی بوی گندی می دهد. خسته ام از زنده بودن.
حالم از آدم هایی مثل خودم بهم می خورد که می گویند: “هنوز می شود” یا “باید تا آخر تلاش کرد”.

از در و دیواری که مدام می زنند توی سرم از دنیایی که دارد خفه ام می کند خسته شده ام. از خدایی که فقط در بهشت و جهنم حکم می کند خسته شده ام. من احمقم چون نمی فهمم چرا مردم می خندند با اینکه بیشتر از من توی لجن فرو رفته اند و زندگی شان در سه کلمه خلاصه می شود:
lie , cheat and steal
برای چی ؟ چرا باید شب ها بیدار ماند و با ترس و لرز فرار کرد و جنگید برای آرمان ها وقتی که پرچم های آرمان خودشان طناب دار می شوند؟

خسته ام از تداوم این راه بی نهایت که فقط پایم را زخم کرده. خسته و کلافه.

امکان نظردهی وجود ندارد.