2010-03-5
پروگرم شده است که مستقیم راه برود تا به مانعی برخورد کند. سپس راهش را کج کند و سعی کند از کنار مانع رد شود و اگر آن مانع انسانی باشد فورن معذرتخواهی کند.
بهنظرم میرسد که میتوان به عنوان یک متغیر بامعنی تعداد «ببخشید»هایش را در بازهی زمانی که یک مسیر مستقیم را طی میکند شمرد تا به درکی ساده از منطق سادهترش رسید.
او زیاد میگوید «ببخشید». اما «ببخشید»هایش با «ببخشید»های ما فرق دارد. او نمیگوید «ببخشید» چون مرتکب قصور یا گناهی شده است. یا منظورش این نیست که عذر میخواهم که مزاحم شدهام. وقتی میگوید «ببخشید» منظورش این است که ببخشید که راه مناسبی برای عبور و مرور من وجود ندارد. یعنی ببخشید که سر راه من هستید. یعنی ببخشید که عصای سفید من را ندیدید. یعنی ببخشید که به من تنه زدید. یعنی ببخشید که خدا من را نابینا آفریده است. یعنی ببخشید که در راهی که متعلق به شماست قدم گذاشتهام. یعنی ببخشید که …
یکبار امتحان کنید. از صبح تا شب بهطور مداوم به دیگران بگویید «ببخشید» یا «متشکرم از لطفتان». بهخاطر لطفهایی که در حقتان نمیکنند. ببینید در آخر روز چه مزهای زیر زبانتان باقی میماند.
نفسم در نمیآید. خسته شدهام از این پروگرم. آهای ملت! کسی بلد است یک نابینا را دوباره پروگرم کند؟
پینوشت: لعنت به من. هنوز یاد نگرفتهام که وقتی پست بنویسم که حرفی دارم.
تحت دسته خودم | دیدگاهها خاموش
2010-02-17
حالم بههم میخورد از آدمی که خیال میکنند هستم.
شدهام حکایت قماربازی،
که سر پارهشدن یا نشدن طناب دارش شرط میبندد،
سر دمپاییهایش.
راستی پریروز که باران میزد هیچ حواست بود؟
زمستان هم بساطش را انداخته کولش.
شقیقههایت تند میزدند…
پینوشت: مدتها بود منتظر واکنشی از سوی داریوش در قبال وقایع بعد از انتصابات بودم. خونبازی ورای انتظار من بود.
تحت دسته روزانه | دیدگاهها خاموش
2009-12-26
این جماعت را سیاه پوشاندی و سرباز اول را هل دادی جلو. فکر میکردی سفید همیشه برنده است. شطرنج نخوانده بودی. سیاهبازیات تاریخ را شرمنده کرد. فکر میکردی حرکتهای نکردهمان را خوانده ای. ما که چیزی برای ازدستدادن نداشتیم. یک وزیر و تا دلت بخواهد پیاده. سرباز اول را راندیم جلو. پیالهی اول را رفتیم بالا…
پیادهات خالی داد. بد بازی میکرد. «خس و خاشاک»؟ میدان دادی. گفتیم اسبت جفتک میاندازد. پیغام دادی. یک هفته بعد «ایام عزت مستدام»ات داد. شانه بالا انداختی. رخات رفت داخل دل پیادههایمان. «سهراب» و «ندا» و «محسن»مان را از صفحه بیرون کرد. فیلات جای عاج، سرنیزه بسته بود. فرماندهاش کردی. نماز صبحهای «کهریزک»ات را به اعدام اقتدا میکرد. کُشتیمان. قلعه رفتی. اما صد حیف که پیادههایت خالی میدهند. آنروز که عکسات را به آتش کشیدند باید میفهمیدی. پیالهی دوم را رفتیم بالا…
وزیرت را هنوز رو نکردهای. میدانیم که برایات از همهی کشور مهمتر است. نشاناش کردهایم. «…بمیری رهبری رو …» میباید باز خون بخوری. هر آن کس که دندان دهد نان دهد. براق شدی و این خون شهیدانمان را غلیظتر کرد و باز صفحهی شطرنج روزگارمان سرخ شد. خون شهیدانمان است که دامنات را خواهد گرفت.
پیالهی سوم را افشاندیم بر خاک…
هه! مرکز را میخواستی. گلوی گلهایمان را با دندان پاره کردی. «تهران»ات را با دو انگشت هفتشده گرفتیم. خواستی برانی درون خیمهگاههای ما. «اصفهان»ات را سربازان غیورمان با پشت دست گرفتند. خندیدیم. خنده روی لبهایمان ماسید. کُشتیاش. آن هم دوم ماه محرم. پزشکاش بدون اعلام قبلی یک آرامبخش تزریق کرد و او صبح بیدار نشد. کشیدی عقب توی نیمهی خودت. «قم»ات را مطمئن باش به این راحتیها نمیتوانستیم فتح کنیم. ممنون که تقدیماش کردی. عزاداریم. پیالههایمان را توی شال کمر غلاف کردهایم.
اسبانت رم کرده و فیلانت به زانو افتادهاند. فکر کردی مهرههایت را خیمهزن میکنی. لقمهی خودمانی. لایق سواری نیستی. با همین پیادهها فکت منفک است. ماتت نبرد. در شیشوبش ماتی. چند حرکت مانده. آن شبی که تا صبح بیخوابی کشیدم آرزوی این پیری و زردیات را کرده بودم. «…نژاد با ۶۳درصد…». شب بود. آن شب هیچ وقت صبح نشد. پیالهی بعدیمان تاکتیک نیست. آتشی است که برایات اندوختهایم. قافیه را باختی. حرکتهایت تمام شد. بازی را هم میبازی.
حالا هی زور بزن وزیرمان را بگیری. آن هشت پیاده را میبینی آن انتها؟ همه وزیرند!
پیالهی آخر را نگه میدارم. با بچهها میرویم کیش…
تحت دسته دستنوشته | دیدگاهها خاموش
2009-12-7
… و ۱۶ آذری که با خون نوشتهاند.

سبز خواهیمت کرد.
تحت دسته روزانه | دیدگاهها خاموش
2009-10-25
غلط است عزیزان من
«نه شرقی، نه غربی، جمهوری ایرانی» غلط است.
سی سال نه شرقی نه غربی بودید. آدم نشدید؟!
از پس «جمهوری ایرانی»تان هم چه درمیآید خدا میداند.
وااسفا
پینوشت: میدانم ادب وبلاگی حکم میکند اگر نمیتوانم بهروز شوم خبر دهم. اینروزها آنقدر نیستم که نمیتوانم بنویسم که «نیستم». وبلاگ که سهل است. اینروزها گودرم را هم مارکآل میکنم.
تحت دسته روزانه | دیدگاهها خاموش
2009-10-16
همیشه اولش با دوربین یاشیکا شروع میشد. و همهجا نوشته بودند: «ظهور عکس در ۱۷ دقیقه» همیشه عکسهایمان یک تهرنگ گلی و سپیا داشت. انگار که توی مایع ظهور خاک ریختهاند یا نور اتاق تاریک را قهوهای کردهاند. و همهی جنگلها سبزِ سبز نبود یا همهی دریاها آبیِ آبی.
توی عکس، یک دستهی عینکش را گرفته توی دستش و بقیهاش روی هوا دارد تاب میخورد و یک ژست تخمی گرفته است و پشتش یک منظره گندمزار است که زردِ زرد نیست و رگههای قهوهای و کرم و سفید دارد و بعد آنسوتر یک درخت سبز گرد هم دیده میشود و چندتا ابر سفید و تپل و پنبهای سرخوش هم توی آسمان آبیای که آبیِ آبی نیست پرواز میکنند و بعد روی سطح گندمزار هم شاید چندتا گل و بوتهی رنگارنگ بودند و یک آفتاب که از کنار میتابید و یک نسیم که موها را بههم میریخت و یک تیشرت سفید و یک شلوار جین آبی.
در نگاه اول شاید یک منظره پرت باشد با کمی گل و خیلی ساده و رو باشد. از همان مدل نقاشیهای باب راس که نیمساعته پخش بوم میکند و یک تنه درخت هم آخر کار وسط بوم میکشد و لبخندزنان یک Ross قرمز پایش مینویسد. یا از همان مدل پوسترهای دانهای ۲۰۰ که دستهای توی روزنامهفروشیها چپاندهاند روی هم کنار پوستر مهناز افشار. در نگاه دوم هم همین است.
آن عکس دوربین یاشیکایی سال 74 قرار نبوده کسی را شیفتهی طبیعت کند تا سر به دامان کوه و جنگل نهد. قلههای مهگرفتهي برفی و غارهای استالاگمیت یا اسفنجهای غولپیکر اقیانوسی خیلی دهنپرکناند. عشوه دارند. خودشان را توی صورتت پرت میکنند. لازم نیست پیدایشان کنی، کشف شوند. رنگهایشان فتوشاپیاست. در این عکس اخم کرده است. شاید چون با اخم خوشتیپتر جلوه میکرده یا آفتاب توی چشمش میزده یا حتی بهزور جلوی لنز برده بودنش. شاید گرسنه بوده یا شاید به هوای شکلاتی که توی دست آقای عکاس تکانتکان میخورده ایستاده تا شر عکس کنده شود و به مراد دل برسد. معلوم نیست از کجا به آنجا بردهاندش. یک گندمزار بکر بیهیچپایی که دویده باشد برش. دوستداشتنیاست این نگارش؟ میخواهی باز هم از عکسش بگویم؟
طرز فکر احمقانهای دارد. میخواهد به زور به هر شروعی پایانی دهد و برود پی شروع دیگرش. من در آن عکس روان سالمی داشتم. امروز که در آن عکس دماغم را میبینید، آیندهها گذشتهاند. مچاله و چرب. آنجا زمانی گندمزار بود و زرد. امروز از لای همین رگههای قهوهای و کرم به روزهای سگی خو گرفتهام. آن گندمزار بوی نان داغ از تنور بیرون آمده داشت. آن گندمزار مترسکی پیر داشت. کلاغها هم راضی بودند. آن عکس دوربین یاشیکایی میگوید.
امروز که من در آن عکس نیستم اقیانوسها آبیترند. خوشرنگتر و با اسفنجهای غولپیکر و ماهیهای زرد و قرمز و سبز. امروز که من در آن عکس نیستم قلههای برفی سفیدترند و آفتاب تیغ میکشد بر قله و سایه میاندازد روی دامنه. امروز دریاها آبیترند و ساحلها نرمتر و آفتاب گرمتر و نخلهای لب ساحل پرشدهاند از نارگیل. امروز دیگر عکسها یاشیکایی نیستند. نیکونیاند.
بعدها که ما نیستیم، او ما را مرور خواهد کرد. مثل هزاران سال پیش که اولین دست در تنور فرو رفت تا خمیر را نان کند و بوی خیالی نان پیچید و در دوردستها دست نوازشی روی شاخههای گندم کشیده شد. مترسک پیر فریاد کشید: گم شوید کلاغهای بیحیا. من هنوز زندهام. و کلاغها غارغاری راه انداختند و امروز سالها از آن عکس میگذرد. بعدها این حوالی خوشرنگتر هم خواهد شد. و او ما را مرور خواهد کرد و به همینجا خواهد رسید که اکنون داریم حرف مفت میزنیم. او ما را نگاه نمیکند و رد میشود. او نمیشنود که روزگاری ما حتی از او هم سخن گفتهایم. او با ما فرق دارد. حداقل یک فرق را دارد. او دوربین دیگری را زندگی میکند. او هم به اندازهی نوجوانی ما نمیفهمد. ما به رنگ خو کرده بودیم. او مادهی دیگری را زندگی میکند. و با اشتیاق احمقانهی یک نوجوان دور میزند و به همانجایی که بودهایم میرسد. دور میزند دور یک میدان سیمانی با یک فوارهی برنجی و قوهای گچی و آبی که بازمیگردد به راهاب.
هیچی از آسمان نبارید. من در آن عکس هیچ پیامی از متافیزیک نگرفتم. من کمکم فراموش کردم که از کجا آمدم و آمدنم بهر چه بود. من فراموش کردم برگردم. من دور زدم چون همهجا دایره بود. دایرهام گوشه داشت. من گوشهی دایرهام گم شدم. من ریشه دواندم و کهن شدم. مثل جویباری که کوه را میتراشد. من در آن عکس کوچک بودم. اما هنوز هم مثل آن موقع موز میخورم. من آسمانها و زمینام. در من نشانههایی است برای تو که دستت در شورتت است. برای تو که پشت ستون نشستهای. برای تو که پسفردا سرطان خون میگیری. در همهچیز نشانه است. حتی در کجکج راه رفتن خرچنگ که نه که نتواند صاف راه رود. همهمان میدانیم که خدا گر ز رحمت ببندد دری، ز حکمت ببندد در دیگری. خرچنگ صاف راه نمیرود چون ز رحمت و حکمت درهایش بستهاند.
فقط زمان است که باز است. شاید اگر انسان پارینهسنگ بیخیال روز و شب میشد و سپیدیِ مو را انکار میکرد اکنون گیر این کلاف کلافه نبودیم. من تا همین امروز، تا همین ثانیه، تا همین پلک، مقاومت کردهام که کارم تمام نشود. من کاری نکردهام. من فقط نیمهکاره ماندهام. من دیوارم و مثل هر دیوار دیگری خطر جلبکبستن دارم.
همیشه هروقت کم میآورم تمرکز میکنم روی یک چیز. یکبار میشود کتاب. یکبار میشود فیلم. یکبار میشود خواب. یکبار هم کف دستم را با لبهی کارتگرافیک سوراخ میکنم. اینبار هم تمرکز کردهام روی تو. بیاغراق همیشه جواب گرفتهام. ازم دور نایست. ماضی شدهای. ماضی بعید. دلم برای یک حال ساده تنگ شده است.
تحت دسته دستنوشته | دیدگاهها خاموش
2009-09-30
بهشت جا نیست. که بدیهی است. لابد الان انتظار دارید بگویم که، بهشت نیمکتسنگیهای تئاترشهر است. یا بگویم بهشت کفِقهوهی روی کاپوچینوی کافه هنر است. حتی نمیخواهم بگویم بهشت همبرگر نیمپزهای نیکبوی است. نمیگویم بهشت خواب تا ظهر شنبههاست. بهشت حتی سراشیبی خیس و سُر پارک جمشیدیه هم نیست. بهشت نمیتواند یک اینترنت پرسرعت باشد. کاش بهشت نان سنگک داغ با خامهشکلاتی بود. کاش بهشت میتوانست آن چند ساعت تو سروکلهزدن با دوستانی باشد که بهترین سالهای زندگانیات را با آنها گذراندهای. همان وقتی که ساعت ۱۰ صبح یک روز جمعه را تا پناهگاه کلکچال جان کندهای. میخواهید بگویم بهشت «خورشید آرزو»ی همایون شجریان است؟ بهشت حتی فالقهوههای موسیو توی کافه نادری نیست. بهشت بوی خاک نمخورده با باران هم نیست. بگویم که بهشت «غرور و تعصب» جین آستین نیست؟ بهشت موسیقی تیتراژ «روز حسرت» نیست. بهشت «زمستان» اخوان ثالث هم نیست. کاش بهشت میتوانست قیمههای خاله باشد. زنگ آلارم گوشی من «غلامِ قمر» رومی است. بهشت حتی آن هم نیست. بهشت روز تولد یار نیست. بهشت «بخند. ببخش. فراموش کن» نیست. بهشت افتادن یک نعل گنده ته فنجان قهوهات نیست. بهشت نمیتواند یک دعوت باشد وقتی بیحوصلهای. بهشت حتی فال خواجه هم نیست. وقتهایی که احساس میکنی خرد شدهای و پخش زمین. بهشت یک آلبوم عکس پرخاطره نیست. بهشت یک آرشیو چندصدتایی فیلمهای کلاسیک جهان نیست. بهشت یک گیلاس شامپاین نیست. بهشت ویهای سبز نیست. بهشت یک دوست خوب که سالی دو بار میبینیاش ولی از همه اسرار دلت باخبر است نیست. دوستی که یادآور قرارهایتان روی صندلیچوبیسبزهای پارک لاله است. بهشت نوشتن رزومه با Latex نیست. بهشت حتی قارچ ریزکردن و پیاز خردکردن و سیبزمینی خلالکردن با تختهی آشپزخانه نیست. بهشت اصلن نمیتواند کندوکاو در تابلوهای داوینچی باشد. بهشت اجراشدن یک کد ۴هزارخطی بدون خطا هم نیست. بهشت قاچهای بزرگ یک هندوانه شیرین و قرمز نیست. بهشت گوش دادن به آرشیو آهنگهای سالهای قبل نیست. بهشت جادههراز نیست. بهشت ذرت تفتداده با سس سفید نیست. بهشت «تهران انار ندارد» هم نیست. بهشت پرکردن کتابخانهات با کتابهای جعفر مدرس صادقی نیست. بهشت سنتور مشکاتیان نیست. کاش بهشت میتوانست بوی پاییز باشد و دلتنگیهای دونفرهاش. بهشت شماره چهارصد مجله فیلم نیست. بهشت «نترسیم، نترسیم، ما همه با هم هستیم» هم نیست. بهشت «پنهان چو دل» گروه شمس نیست. بهشت فالهای گردوی تجریش نیست. بهشت چنارهای ولیعصر بعدازظهرهای جمعه نیست. بهشت کوک آواز اصفهان سهتار نیست وقتی که هنوز بیات ترک مینوازی. بهشت دلدرد بعد از خنده نیست. بهشت ایمیلهای خواندهنشده نیست وقتی چند روز مسافرت بودهای. بهشت ازخواببیدارشدن نیست وقتی که میفهمی باز هم میتوانی بخوابی. بهشت عضو یک تیم موفق بودن نیست. بهشت تماشای غروب آفتاب از بالای کوه نیست. بهشت پایین ریختن دلت نیست وقتی که میبینیاش. بهشت گوش دادن به آهنگی نیست که بهیادت بیاوردش. بهشت عاشق بودن نیست.
بهشت… بهشت لیاقت اینهابودن را ندارد.
تحت دسته خودم | دیدگاهها خاموش
2009-09-26
ساعت ۸ شب است. دراز کشیدهام روی تخت. امپیتریپلیر توی گوشم است و دارم آهنگهای دو سال پیش را گوش میکنم. آهنگهای مسیر خانه تا پلیتکنیک. پدرم میآید توی اتاق. چراغ را روشن میکند. میبیند به پهنای صورت خیس اشکام. چراغ را خاموش میکند و میرود بیرون.
پینوشت: یکی از دوستان پرواز کرد به کانادا.
تحت دسته خودم | دیدگاهها خاموش
2009-09-21

یک/ تابستان هم دارد گورش را گم میکند و جایش را به پادشاه فصلها میدهد. تابستانی که خیلی از هموطنانم را ازم گرفت. تابستانی که بد کینهای را در دلم جا داد.
پاییزی اما دارد میآید که از همین آغاز یک ژست بهاری گرفته و حالا ما را که عمری با آن سرمای دستزیربغلکردنیاش و آسمان ابری و خاکستری و کولهی مدرسهاش دل میبُرد دارد با یک باران نمناک اشکی و هوای خنک و دونفره زباندرازی میکند که من از اینها هم بلدم و حالا کجایش را دیدهای و اینها. و ما را ایستانده توی ایوان زیر آن شرشر که «هرطور شده زیر باران خیس بشوید؛ وقت برای خشک بودن زیاد هست».
خلاصه که هرچه درد و بلای این پاییز است بخورد فرق سر آن تابستان شتری که ما را نه یک فصل که یک دهه بزرگ کرد.
دو/ روزگار میگذرد. بی هیچ نیشترمزی که قربان من پیاده میشوم و اینها. ما هم داریم تخته گاز تعطیلات را به ته میرسانیم تا یکوقت نماند برای بعد. میدانید که اصولن هرچیزی تاریخ مصرفی دارد. تا تعطیل هستی تعطیل کن.
سه/ آقای شیرازی عزیز، مدیر محترم وبسایت بلاگفا، تا امروز هر چقدر خواستید پیش پای وبلاگنویسان سبز سنگ انداختید و چوب لای چرخشان کردید. آن از وقتی که نگذاشتید کسی بندوبساطش را جمع کند و از وبلاگش اسبابکشی کند و برود یک سیستمی که امنیت روحی جسمی داشته باشد و این از وقتی که روزهای از قبلقرارگذاشتهشده را دچار اشکال فنی میشوید و نمیگذارید کسی پست بنویسد. کمی فکر کنید. ارزشش را ندارد آنقدر برای دنیا و آخرتتان لعن و نفرین بخرید. ما عادت نداریم کسی را به چوب کسی دیگر بزنیم. کمی فکر کنید که آیا مدیران پرشینبلاگ و میهنبلاگ و غیره هم مثل شما اینقدر سنگ حکومت را به سینه میزنند؟ برادرانه عرض کردم قربان. ارزشش را ندارد.
چهار/ بله دوستان. ما هم کمکم داریم میرویم سینما تا بازیگرها را ببینیم. «خاکآشنا» میرویم تا «رضا کیانیان»اش را ببینیم. «تردید» میرویم تا «ترانه علیدوستی»اش را ببینیم. هرچند از «بیپولی» و «لیلا حاتمی»اش نمیشود گذشت. جای یک عدد نیآز خالی است تا ما را با افاضاتشان بشویند و پهن کنند توی آفتاب خشک شویم. هرچند این روزها آفتاب هم مییافتنشود شده است.
خلاصه اینجور سینمادوستی هستیم ما. بعله.
پنج/ بعد هم میدانید که من آدم خفهخون گرفتهای نیستم. گیرم اطرافیان میگویند چقدر ساکت و باحجبوحیایی! اما خب ترجیح میدهم دلم پیش خودم بگیرد. میدانید که. بعد یک کسانی هم هستند که وقتی وارد زندگیات میشوند احساس میکنی زیاد از حد زندگیات آپسایدداون شد و حالا یا باید دوباره زندگیات را بچینی از اول. سرفرصت. تا بشود همانیکه همه عمر به انحاء مختلف مورد عنایتات قرار داده یا اینکه خودت سروته شوی و دنیا را برعکس ببینی. بعد آدم با خودش فکر میکند یعنی به خودش با آن آدم فکر میکند و به خودش که آن آدم را دارد. خودش که آن آدم دوستش دارد. آن آدمی که آدم دوست دارد باهاش باشد تا با او بودنش را به رخ دیگران بکشد. که قد میکشد و اینها. بعد حالا اگر دیدید که من خیلی ساکت شدهام و حناق و الخ بدانید که دارم این خلاء را توی عزا پر میکنم با خودم و الان یحتمل نشستهام یک گوشهای زانو بغل گرفتهام و دلم پیش خودم گرفته و اینها.
پینوشت: عکس هم که خودش یک پاراگراف بود. بعد هم میتوانید با این لالایی بخوابید. عنوان هم پیشنهادی از ایشان است.
تحت دسته روزانه | دیدگاهها خاموش
2009-09-11
- جو!
- مم؟
- آرامش که میگن همینه؟
- فک کنم.
تحت دسته روزانه | دیدگاهها خاموش