دوتا اسم، دو خاطره، دو نقطه‌چین

الان که خوب فک می‌کنم
می‌بینم چه اسپرم کس‌مغزی بودم
این‌همه زور زدم اول بشم
که بعدش بشم این
ای ریدم به ذاتت که کاش تو هم جزو همون چارصدمیلیونی بودی که وسط راه نفله شدن
که الان حال‌وروزم این‌قدر تخمی نبود

تا حالا دل‌تون برا صدای خنده‌ی کسی تنگ شده؟

پی‌نوشت: بگو ای کسانی که [به لینکس] ایمان آورده‌اید، نعناییش خوشمزه‌تره!
بعد از سال‌ها کرک‌وپرم ریخت دوباره!

بلبلی می‌خواند، سایه‌ای می‌ماند، مست و تنها

حماسه خس و خاشاک

انگار خاکستر مردگان بر چهره‌ی شهر پاشیده بودند. لامذهب گرم بود و دودآلود. چشم‌ات هیچ نمی‌دید. دل‌ات هم نمی‌خواست که ببینی. لعنتی‌ها را نمی‌توانستی باور کنی. شب قبل‌اش هنوز به نیمه نرسیده فهمیده بودی که چه کلاه گشادی سرت رفته. کشانده بودن‌ات پای میز و حالا قهقهه‌ی مستانه‌شان گوش فلک را کر کرده بود. دوست داشتی خواب باشی و این‌ها جز یک کابوس تلخ و لرز‌آور هیچ نباشند. ساعت ۱ نیمه‌شب بود که دوستی پای چت به‌ات گفت که دارند نتایج را اعلام می‌کنند. اول تعجب کردی. تا ساعت دوازده داشتند رای جمع می‌کردند. ولی بعد ترسیدی. تا سپیده‌دم پای اینترنت و بی‌بی‌سی لحظه‌ها را می‌شماردی. پدر از «قورباغه‌پخته» حرف می‌زد و تو توییت می‌کردی که حال‌ام از شما وزغ‌ها بهم می‌خورد. دوست داشتی همه‌ی یکی‌‌دو ماه گذشته را فراموش کنی. انگار کنی ایران نبوده‌ای و آن لحظه‌ها را به‌خواب دیده‌ای.

قبرستان بود. چهار نفر ایستاده بودند سر خیابان و شیرینی پخش می‌کردند. انگار که حلوی عزای ما را. می‌خواستی کله‌شان را بکنی و با سر بریده‌ی دروغ‌گویشان فاتحانه عکس بگیری.

قرار نبود این پست را بنویسم اما بغضی است لاکردار. عقده شده است لامروت.
تا کی تحمل می‌کنیم؟ روی شیشه‌ی یک مغازه دیدم نوشته است:‌ «تا روز هست شب ناپیداست!» تو دل‌ام زهرخندی زدم. می‌خواستم بشاشم به این خاک که از بس شعارهای بی‌معنی داده‌ایم این شده است وضع‌مان. این‌جا شب است. همیشه شب است. اصلن این روز که می‌گویند رویایی بیش نیست. تا وقتی شب هست که اصلن روز معلوم نیست، عقل کل!
حکایت زندگی‌ ماست این نوشته. همین‌طور گنگ و نامفهوم. مثل حمایت شورای محکومیت اسلامی پاکستان از ایران در بیانیه شورای امنیت. ببین گیر چه کسانی افتاده‌ایم. گه زده‌اید به‌ ما. به دین‌مان، ملیت‌مان، اعتبارمان، ایران‌مان.

این‌ها را ول کنید. امروز هم گذشت مثل این یک‌سال که گذشت. امروز سالگرد «حماسه‌ی خس‌وخاشاک» است. یادت می‌آید؟ همان موقع که آرزومند پشت می‌کردی به مسیر و انبوه جمعیت را در خیابان می‌دیدی. امروز ۲۵ خردادی است که در تقویم ثبت خواهد شد. و خواهند نوشت: «سال‌روز حضور میلیونی آحاد مردم در میدان آزادی در اعتراض به تقلب در انتخابات سال ۸۸ – تعطیل»

من این‌روزها دل خوش کرده‌ام به یکیدو آهنگ از آلبوم آخر داریوش. تنها بازی‌های مدعیان قهرمانی جام را می‌بینم و وو-وو-زلا را علیرغم سردردهایش احترام می‌کنم. این‌روزها سعی می‌کنم درس بخوانم. کتاب نمی‌خوانم و فیلم هم نمی‌بینم. هوا گرم است و حال‌ام خوب نیست و حوصله‌ی خودم را هم ندارم. دوستان، حالمان خوب نیست. این‌را خیلی ساده می‌شود از همه‌جای‌مان فهمید. این‌قدر احوال‌مان را نپرسیم.

پی‌نوشت: تیتر بخشی از متن اولین آهنگ‌اش است. بقیه‌اش هم این‌جاست. می‌شناسید که؟

دختری که می‌شناختم

remember

سر ‌گذاشتیم زیر پای شما،
سرفراز شویم پیش عاشقی
دل سپردیم به دلبری شما.
ما زیر سایه‌سار این ساقه‌های سبز
پای این غنچه‌های نیمه‌باز
عاشقی کردیم،
گیرم همه نقش دامن شما.
پورج

پی‌نوشت: که بعد این شود همه‌ی روز و شب‌ام.
عنوان نام آخرین کتاب ترجمه‌شده از سلینجر است. با هولدن کالفیلدش.

برای خانم ن… برای خاطره‌ی خانم ن… شاید

بمبی یک‌مگاتنی بود، عمل‌نکرده و زنگ‎زده جایی زیر خاک‎های باغچه‌ی خانه‎مان. نشسته بود و به اخبار هواشناسی که از پنجره‎ی نیمه‌باز خانه‌ی همسایه‌ی پیر و یک‌لاقبای روبرویی بیرون می‌آمد گوش می‌داد.
آن‌سوتر قهوه‌خانه‌ای بود پر از آدم‌هایی که چایی می‌خوردند و دود قلیون فوت می‌کردند. این‌سوتر هم پیرمردی که لیوان شربت آلبالویی را دست گرفته بود و هورت می‌کشید. گاهی هم از ته گلویش چیزی را بالا می‌کشید و پرت می‌کرد وسط کوچه. آن‌طرف‌تر چندتا پسربچه و دختربچه تیله‌بازی می‌کردند و این‌ور صدای موتور پست‌چی پیر و کلاه‌آبی محله به‌گوش می‌رسید.
دخترهای نوجوان محله مدام از این‌طرف کوچه به آن‌طرف کوچه می‌رفتند و زیر سایه‌ی این‌درخت و آن‌درخت می‌نشستند. چند زن جایی نزدیکی انتهای کوچه سفره پهن کرده بودند و سبزی پاک می‌کردند و حرف می‌زدند. یکی‌شان بچه‌ی شیرخوره به سینه داشت و بقیه‌شان حواس‌شان به چادرشان بود که نه زیاد باز باشد و نه خیلی جلوی دست. یکی‌شان هم حتمن بپای کوچه بود که خبرهای رفت‌وآمد ملت را گزارش می‌داد. وقت برگشتن شوهرهای‌شان را می‌دانستند و بی‌خیالی‌شان می‌فهماند که فعلن وقت برای گذراندن دارند.
رتیل کوچکی سردر خانه‌ای را متر می‌کرد. می‌رفت زیر طاقی سقف و سایه‌ی مطبوعش. و بعد انگار که از وارونه‌بودنش خسته می‌شد و باز برمی‌گشت پایین و باز انگار این پایین هم چیز دندان‌گیری پیدا نمی‌کرد و می‌رفت همان بالا و سروته می‌ماند. کلا هیچ کسی سروته نداشت. چه این‌طرفی به دنیا نگاه می‌کردی، چه آن‌طرفی توفیری نمی‌کرد. گه‌گداری که نسیمی می‌وزید به مشام می‌خورد که فلانی کجا بساط کرده و ما باید خبرش را از این باد گرم بگیریم.

قرار شده بود دوسه‌روز دیگر باران ببارد. روی دیوار قهوه‌خانه هم نوشته‌ای زده بودند برای‌ش. حتمن رادیو هم اعلام کرده بود. پیرمرد لیوان دیگری شربت آلبالو به بدن زد و دو‌سه‌تا ترکه به بچه‌ی نزاری که کنارش به جوی سیمانی لم داده بود. پسربچه‌ی مدرسه‌ای هم توی راه بود تا زودتر به خانه برسد و برود سر درس و مشقش. خار کوچکی کنار دیوار راه‌راه سبز شده بود و چندتایی هم گل قرمز داده بود ولی هنوز خار خار نشده بود. فاحشه‌های شهر اما همه خواب بودند. بچه نوک پستان مادرش را گاز گرفت و یک توسری یواش خورد. پنجره‌ای از بالای دیوار بسته شد و اولین دسته‌ی شوهرها با ساک کوچکی به‌دستشان از سر کوچه پیچیدند و بساط سبزی جمع شد. دیگر نسیم نمی‌وزید. بوی تلخ تریاک هم نمی‌آمد. زیر پای کسی، چشمی لگد شد و دنیا به هم پیچید. همه چیز لهیده شد به هم. بعد بادی آمد و شن‌ها را روانه کرد به کوچه و هنوز نگفته چیزی، دو‌سه‌تا میله‌ی اوراقی آنتن ماند بیرون و همه‌چیز شد مانند برهوتی که چشم لگدشده دیگر نمی‌توانست ببیند. شن‌ها می‌گوریدند روی هم. دنیا سروته نداشت. از هرطرف که می‌خواندی هیچی نبود. سروته نداشت.
سه‌سال بعد رفتم کلاس اول و با سه‌نفر دیگر نیمکتی را شریک شدم. می‌دانستم دنیا سروته ندارد. هرچه مشق می‌نوشتم تمام نمی‌شد. خوابم می‌گرفت و می‌خوابیدم و خواب می‌دیدم باز. بیدار می‌شدم به مشق‌نوشتن و همین‌طور تکرار تا صبح جنازه‌ام را از روی کتاب و دفتر جمع می‌کردند. پولی هم می‌گذاشتند برای خوراکی و کرایه. پارچه‌ی سفیدی را می‌زدم کنار و دوباره یاد مشق‌هایم می‌افتادم و گریه‌ام می‌گرفت.

هنوز هم هر بار گذرم به آن‌کوچه می‌افتد یادم می‌آید که هیچ‌چیز سروته ندارد. وقتی می‌رسم سر کوچه، گوشم گرم سروصدای کوچه می‌شود و همان داستان‌ها. هیچ‌وقت دلم تنگ کوچه نمی‌شود. به جایش رادیوی دستی‌ام را روشن می‌کنم و به اخبار هواشناسی خوب گوش می‌کنم. باز همه‌چیز لهیده می‌شود و می‌پیچد به هم. چاره‌اش تنها یک قرص است از توی جیب افقی کیف پولم که با آب دهان پایین می‌رود. می‌چرخد و می‌چرخد و می‌ماند همان دوسه‌تا میله‌ی اوراقی آنتن. و باد خاروخاشاک‌ها را از جا بلند می‌کند و می‌گرداند. لامپ جلوی در خانه‌ای روشن می‌شود و مردی در را باز می‌کند و می‌کوبدش به‌هم و تف می‌کند روی زمین. همان طرفی می‌رود که من هم می‌خواهم بروم. من از جایم تکان نمی‌خورم و می‌گذارم به حال خودش باشد. چراغ فاحشه‌خانه روشن است و از پشت پرده‌ها نور می‌پاشد همه‌جا. اما تنها صدای مجری بخش شبان‌گاهی رادیوی دستی من در کوچه می‌پیچد که حسابی خوابش می‌آید و بعد دستی نامرئی کلید موسیقی ملایمی را می‌زند و انگار که ایستاده خوابم می‌برد. پسر کناری، مداد نوک‌تیزش را فرو می‌کند روی دستم و فحشی جدید را یادم می‌دهد. من از فحش جدید خوشم می‌آید و آن را به همه می‌گویم و کتک می‌خورم. پشت دستم می‌سوزد. تا چشمم را باز می‌کنم کسی نوک تیز مدادش را فرو می‌کند در چشم راستم و هلهله‌ی تعطیلی کلاس بلند می‌شود و همه با نوک تیز مدادهای‌شان به سمتم حمله می‌کنند. فریادم در کوچه می‌پیچد و به همان سمتی که مرد می‌رفت فرار می‌کنم.

من بمبی یک‌مگاتنی هستم عمل‌نکرده و زنگ‌زده جایی زیر خاک‌های باغچه‌ی خانه‌مان. نشسته‌ام و به اخبار هواشناسی که از پنجره‌ی نیمه‌باز خانه‌ی همسایه‌ی پیر و یک‌لاقبای روبرویی بیرون می‌آید گوش می‌دهم.

از هوش می…

my heidegger

هایدگر زمانی حرفی زده بود توی مایه‌های این‌که به‌جای پیدا کردن مرزهای وجود، دنبال پیدا کردن مرزهای عدم باشیم. یعنی یک چیزی مثل همان جمله‌ی معروف که هر کس خودش را بشناسد، خدای خود را شناخته است. هر کسی هم برای شناخت خودش شاید خیلی نباید دنبال این باشد که چه‌ها کرده و چه‌ها می‌توانسته بکند و چه‌ها هیچ‌کدام. شاید خیلی نباید دنبال این باشد که چه‌جاهایی بوده و چه‌جاهایی نه و سر آخر برسد به همان حسرت‌های کوچک زندگی‌اش. حسرت‌هایی گاه آن‌قدر کوچک که روی‌ات نمی‌شود برای کسی تعریف کنی شاید که به‌سخره گیرند که ای‌بابا، ملت نان ندارند بخورند و تو درگیر این بچه‌بازی‌هایی.
و آنتی‌تز حسرت‌های کوچک، دل‌خوشی‌های کوچک است. این دل‌خوشی‌ها اگر زمانی از بین روند، حسرت می‌شوند و آن حسرت‌ها اگر برآورده شوند دل‌خوشی. همان هایدگر کذایی می‌گوید ما تنها وقتی به چکش فکر می‌کنیم که می‌شکند. انگار که وقتی می‌فهمیم چه شده که دست‌مان از دل‌خوشی‌هایمان بریده است.
شاید رفتن از دل‌خوشی به حسرت، حلقه‌ی مفقوده‌ای داشته باشد که غرور می‌نامیم‌اش. مثل وقتی که آن‌قدر مغروری که نمی‌گویی همین لبخند کوچک گوشه‌ی لب‌ات دل‌خوشی بزرگ زندگانی من است. همین دل‌خوشی ازت دریغ می‌شود و تو هنوز مغروری. چکش شکسته است و تو داری بهش فکر می‌کنی.

پی‌نوشت: مدتی است ننوشته‌ام. ته‌نشین شده‌ام. کمی هم بخورم خوب می‌شوم.
این هم کادوی تولد. باقی بقایتان!

فــــ A W A Y ــــار

عین نخودچی‌های ته ظرف آجیل
وقتی کس دیگه‌ای نیست می‌آن سراغم…

پی‌نوشت: خوبم. دل‌گنده‌تر از این حرف‌هام…

بهارانه

شاعر
چیزکی می‌نوشت
در کافه:
“دخترک
فکر می‌کرد برای دلبرش می‌نویسد
که سال نو مبارک
پیرزن
عکس نوه‌اش را روی سینه گذاشته بود
و آرام اشک می‌ریخت
و
کارمند
فکر می‌کرد دارد حساب بدهی‌هایش را تسویه می‌کند
کودک
نقاشی‌‌ای
برای مادرش می‌کشید
تا سر سفره عید به او کادو بدهد
تاجر در فکر معامله‌ای بود
که شب عید صورت گرفته بود
توریست هم
عکسی از خودش را
لای پاکت نامه گذاشته بود
و
داشت پشتش می‌نوشت
که کنار سفره‌ی «هفت‌سین» یک خانواده مهربان گرفته است…”
مامور اطلاعات
آرام به سمتش می‌رفت

پی‌نوشت: بعداین‌همه‌بارون‌خون/بالاخره‌پیداش‌می‌شه‌رنگین‌کمون

به فردا میندیش. رنج هر روز برای آن روز کافیست.

پروگرم شده است که مستقیم راه برود تا به مانعی برخورد کند. سپس راهش را کج کند و سعی کند از کنار مانع رد شود و اگر آن مانع انسانی باشد فورن معذرت‌خواهی ‌کند.
به‌نظرم می‌رسد که می‌توان به عنوان یک متغیر بامعنی تعداد «ببخشید»هایش را در بازه‌ی زمانی که یک مسیر مستقیم را طی می‌کند شمرد تا به درکی ساده از منطق ساده‌ترش رسید.
او زیاد می‌گوید «ببخشید». اما «ببخشید»هایش با «ببخشید»های ما فرق دارد. او نمی‌گوید «ببخشید» چون مرتکب قصور یا گناهی شده است. یا منظورش این نیست که عذر می‌خواهم که مزاحم شده‌ام. وقتی می‌گوید «ببخشید» منظورش این است که ببخشید که راه مناسبی برای عبور و مرور من وجود ندارد. یعنی ببخشید که سر راه من هستید. یعنی ببخشید که عصای سفید من را ندیدید. یعنی ببخشید که به من تنه زدید. یعنی ببخشید که خدا من را نابینا آفریده است. یعنی ببخشید که در راهی که متعلق به شماست قدم گذاشته‌ام. یعنی ببخشید که …
یک‌بار امتحان کنید. از صبح تا شب به‌طور مداوم به دیگران بگویید «ببخشید» یا «متشکرم از لطفتان». به‌خاطر لطف‌هایی که در حق‌تان نمی‌کنند. ببینید در آخر روز چه مزه‌ای زیر زبانتان باقی می‌ماند.

نفسم در نمی‌آید. خسته‌ شده‌ام از این پروگرم. آهای ملت! کسی بلد است یک نابینا را دوباره پروگرم کند؟

پی‌نوشت: لعنت به من. هنوز یاد نگرفته‌ام که وقتی پست بنویسم که حرفی دارم.

این پرنده مردنی نیست

حالم به‌هم می‌خورد از آدمی که خیال می‌کنند هستم.
شده‌ام حکایت قماربازی،
که سر پاره‌شدن یا نشدن طناب دارش شرط می‌بندد،
سر دم‌پایی‌هایش.

راستی پریروز که باران می‌زد هیچ حواست بود؟
زمستان هم بساطش را انداخته کولش.
شقیقه‌هایت تند می‌زدند…

پی‌نوشت: مدت‌ها بود منتظر واکنشی از سوی داریوش در قبال وقایع بعد از انتصابات بودم. خون‌بازی‌ ورای انتظار من بود.

هشت وزیر

این جماعت را سیاه پوشاندی و سرباز اول را هل دادی جلو. فکر می‌کردی سفید همیشه برنده است. شطرنج نخوانده بودی. سیاه‌بازی‌ات تاریخ را شرمنده کرد. فکر می‌کردی حرکت‌های نکرده‌مان را خوانده ای. ما که چیزی برای ازدست‌دادن نداشتیم. یک وزیر و تا دلت بخواهد پیاده. سرباز اول را راندیم جلو. پیاله‌ی اول را رفتیم بالا…

پیاده‌ات خالی داد. بد بازی می‌کرد. «خس و خاشاک»؟ میدان دادی. گفتیم اسبت جفتک می‌اندازد. پیغام دادی. یک هفته بعد «ایام عزت مستدام»ات داد. شانه بالا انداختی. رخ‌ات رفت داخل دل پیاده‌هایمان. «سهراب» و «ندا» و «محسن»مان را از صفحه بیرون کرد. فیل‌ات جای عاج، سرنیزه بسته بود. فرمانده‌اش کردی. نماز صبح‌های «کهریزک»ات را به اعدام اقتدا می‌کرد. کُشتی‌مان. قلعه رفتی. اما صد حیف که پیاده‌هایت خالی می‌دهند. آن‌روز که عکس‌ات را به آتش کشیدند باید می‌فهمیدی. پیاله‌ی دوم را رفتیم بالا…

وزیرت را هنوز رو نکرده‌ای. می‌دانیم که برای‌ات از همه‌ی کشور مهم‌تر است. نشان‌اش کرده‌ایم. «…بمیری رهبری رو …» می‌باید باز خون بخوری. هر آن کس که دندان دهد نان دهد. براق شدی و این خون شهیدان‌مان را غلیظ‌تر کرد و باز صفحه‌ی شطرنج روزگارمان سرخ شد. خون شهیدان‌مان است که دامن‌ات را خواهد گرفت.
پیاله‌ی سوم را افشاندیم بر خاک…

هه! مرکز را می‌خواستی. گلوی گل‌هایمان را با دندان پاره کردی. «تهران»ات را با دو انگشت هفت‌شده گرفتیم. خواستی برانی درون خیمه‌گاه‌های ما. «اصفهان»ات را سربازان غیورمان با پشت دست گرفتند. خندیدیم. خنده روی لب‌هایمان ماسید. کُشتی‌اش. آن هم دوم ماه محرم. پزشک‌اش بدون اعلام قبلی یک آرام‌بخش تزریق کرد و او صبح بیدار نشد. کشیدی عقب توی نیمه‌ی خودت. «قم»ات را مطمئن باش به این راحتی‌ها نمی‌توانستیم فتح کنیم. ممنون که تقدیم‌اش کردی. عزاداریم. پیاله‌هایمان را توی شال کمر غلاف کرده‌ایم.

اسبانت رم کرده و فیلانت به زانو افتاده‌اند. فکر کردی مهره‌هایت را خیمه‌زن می‌کنی. لقمه‌ی خودمانی. لایق سواری نیستی. با همین پیاده‌ها فکت منفک است. ماتت نبرد. در شیش‌وبش ماتی. چند حرکت مانده. آن شبی که تا صبح بی‌خوابی کشیدم آرزوی این پیری و زردی‌ات را کرده بودم. «…نژاد با ۶۳درصد…». شب بود. آن شب هیچ وقت صبح نشد. پیاله‌ی بعدی‌مان تاکتیک نیست. آتشی است که برای‌ات اندوخته‌ایم. قافیه را باختی. حرکت‌هایت تمام شد. بازی را هم می‌بازی.

حالا هی زور بزن وزیرمان را بگیری. آن هشت پیاده را می‌بینی آن انتها؟ همه وزیرند!
پیاله‌ی آخر را نگه می‌دارم. با بچه‌ها می‌رویم کیش…